کشکول عشق

بهاران
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
 

بهار ناز و کرشمه ایست از جانب خداوند ازلی و ابدی که معطر است به عطر بی بدیل او. پس سمفونی روح نواز بهاران آن حضرت را طراوت جان ساز، و بدان که طلوع صبح بهاران ، احساس عشق و مهربانی آن بی همتاست ،که بر بندگانش عطا فرمود، و سزاست که این لطف بی شمار آن یگانه رحمت را ، با سجود خالص و نیایشی پاک شکرگذار باشیم. و چه با شکوه است دوستی با بهار، که آن آفریدگار مهربان، روز تولد طبیعت را روز تولد حضرت آدمی قرار داد ،تا همانطور که بهار را فصل روئیدن و شکوفا شدن قرار داده، انسان هم مانند بهار زیبا و باشکوه متجلی شود و فصل های دیگر را هم چون گذر عمر قرار داد ،که تا نوروزی دیگر بدانیم باز برانگیخته خواهیم شد.

اکنون این جمله ها را آویزه جان ساز و بدان واژه ها ،هم چنانچه در اوج بی زمانی و عشق و شور مستی تحریر شوند ،مانند بهار شکوفا خواهند شد و ترنم زیبایی بر احساس ها خواهند نواخت .و این حکایت زیبائیست ، پس بهار مصفاست، چرا که فصل نشستن سبزینه ها و شکوفه ها به جای سیاهی هاست ، رواست که ما نیز دل ها را روشن و شکوفه ها و گل های مهربانی را در وجودمان برویانیم ،و دفتر عشق را گشوده و زمزمه های دعا را به افلاک رسانیم، و چه دلنشین است آنگاه که پنجرۀ  دل های روشن و شکوفا شده را به روی نازنین دلهایی که به ما امید بسته اند بگشائیم.

اکنون که از بهار  گفتیم و شنیدیم و احساسش می کنیم، یکبار دیگر چشمانمان را هم بهاری بگشائیم و مانند چشمان بهار عاشقانه بنگریم، تا رنگ عشق در نگاهمان هم چون گل های بهار بشکفد ،و همه چیز و همه کس پاک و منزه جلوه گر شود. به جاست برخیزیم، ایستادن جایز نیست، باید گام ها را آرام آرام به سوی سبز بی نهایت حضرت پروردگار برداریم، همه سو قبله گاه اوست و همه جا همان جائیست که برای ما آفریده، و این نیاز ماست که بند سکوت را بگشائیم و حضوری دل انگیز و شادمانه در زیبائی ها و نعمت های آن رحمان رحیم داشته باشیم، و گوش هایمان را با آواز دل انگیز بهار آشنا کنیم و خود نیز عاشقانه آواز بخوانیم.

پس فرصت ها را غنیمت شماریم که فردا دیر است.


 
 
آوای بهار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٤
 

پرده بر داشت زمستان به تمنــــــــای بهار           تا شود جوی روان بر دل دریای بهـــــــــار

بلبـــــل از لانه برون آمده قمــــــری ز سفر           نغمه ها هر یکی از عشــق به آوای بهار

سوسن از غنچــه برون آمده ریحان ز چمن          تا که بشکوفه زند ژاله ز شب های بهــــار

خنـده آمد به لب مطرب و مستی و سرور           تا زند چــــرخ به دور قــــد و بالای بهــــــار

مژده چون بوی نگـــــار آمده با باد صبــــــا           عاشق از شوق زند بوسه به لبهای بهــار

صاحب میکده می ریختــــــه در جام وجود          هستی وهست شود مست و مهیای بهار

شمس افراشته تر آمده بر عرش  و سمـا          روشن از نور کند گلشن و گل های بهـــــار

طلعت ماه شــد از چاوشی مرغ سحـــــر          همچو آییــــنه به رخســاره رعنای بهــــــار

                           کارعیار همین بوده که نوروز دهد عیدی عشق

                           این غزل گفتـه به صهبـــــای مصفای بهــــــار


 
 
بهــــــــــــــــــار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
 

 بوی احساس بهار از  بلند ای زمان می آید.

می زنم چنگ برآب ، تا وضو سازم از آن ،

 هم سجودی کنم از عشق  به درگاه خدای،

پشت برپنجره سرد زمستانه کوه

دور ریزم همه افکار خزان

روی معصومیت گل ها ز سرور، ژاله عشق ببارم که بهار آمده است

چه بهار ی که د ر آن معجزه از سوی نگار آمده است

چشم بگشای که این نی که فقط آب  وهواست

فصل گل وسنبل وپروانه ونیلوفر ونسرین وچه هاست؟

فصل برانگیختن فکرت ماست ، دفتری آینه وار؛ پرتو زندگی  دیگر ماست

پس فروریز دگر خیمه انبوه غرور، بازکن پرده ز رخساره پرچین وچروک

صبح روشن شده وشمس برون آمده از پشت بلور

حال باور کن وبرخیز وبنوش از خم مشروع بهار،

آن زمستان شتا رفت ودگر باره به نوروز رسیده است وبهارآمده است ،

شمع خاموش کن از شب

بنگر روز رسید، کل مخلوق براین گستره ثانیه ها یک به یک نغمه ولبخند زدند ،

 لولیان رقص و سماع بر لبه  تیغ  کنند، پس بدان هم چو زمستان وبهار

دفتر کهنه عمربسته نخواهد گردید،

در نهایت من وتو روز دگر هم چوبهار یا که چوگلبرگ درخت، 

یا چو یک  دانه ریز، تک تک آییم برون از دل  خاک ، پس تو آن باش که درموسم عمر ،

 لااقل ذرّه ای از گرد وغبار از پر یک قاصدک خسته بروبی.


 
 
می جان
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
 

ساقی اگر«می»می دهد،باید که می ازجان دهد

                                                      «می» از خم پیر خـــــرد ، بر درد بی درمان دهد
«می» باید از انگور مست،از تاک و از خاک الست

                                                      در آتش دل جوشــــــد و ، اندر سبـــو آسان دهد
باید دهد بر باغبـــــان ، جامی دهد بر عاشقــــان

                                                      مطرب کند مستی از آن، بر باغ چون باران دهد 
بر غنچـــــــه افشاند چو آب ، تا گل برآید از حجاب

                                                      بر شمع نورافشــــــان بزم ، پروانــه را از آن دهد
ساقی اگر «می» میدهد، بر ترک و بر رومی دهد

                                                      شاه و غلامان را دهــــــد ، گرداند و یکسان دهد


 
 
ای زن ، ای مادر ، ای گوهر هستی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
 

پنجم اسفند ماه ، جشن سپندارمزگان ، روز بزرگداشت زن در ایران باستان خجسته باد.

به یاد داری وقتی از گذرگاه دلتنگی می گذشتم مرا دیدی؟ گفتی هراس نکن نظاره کن بر افق های دور تا رنگ شفق را نظاره گر باشی، من هم بیاد دارم که دست های بی رمقم نیازمند دستان بی نیاز تو بود، با خود گفتم محال است حتی برای ثانیه ای تو را داشته باشم یا حتی صدایت را بشنوم گفتم او هم چون نسیمی می آید و خواهد رفت ،اما تو ماندی و بی مقدمه در واژگان زیبایت، در عطر گل وجودت با طنین صدای دل انگیزت، به امروز سفر کردم و حالا بیاد می آورم لحظه هاییکه با مهر دستانت را می فشارم و وفای به عهد کردی، وقتی آتش حسرت بی همدمی و بی کسی وجودم را خاکستر کرده بود نرم و لطیف بر وجودم باریدی، وقتی مرگ در پیشانیم سایه افکنده بود تو هم چون شمس زندگی بر صورتم تابیدی، گفتی  را که دستهایت خسته بود، اما نوازشم کردی، شانه هایت سنگینی بار زمان را می کشید اما تکیه گاه سرسنگین من هم شد و اشک های مرا تحمل کرد، کمک کردی تا اندوه های نشسته بر وجودم ترکم کنند و ترحم کردی بر وجودی که افتاده  در مشتی خاکستربود حالا مانده ام چگونه ستایشت کنم، چه بنویسم که لایق تو باشد چگونه واژه ها را ردیف کنم تا پروانه باشند گرد شمع وجودت رقص جاودانگی کنند، اما بالاخره باید چیزی نوشت هرچند جمله ای کوتاه باشد پس لحظه ای گوش بسپار بر تراوش قلم تا قطره ای از صفات تو را حکاکی کند، امید را دنبال کند و اگر ما را در وجود حس کند، انگشتان من هم به دنبال قلم می شتابد،  تا یاورش باشد. ای زن، ای مادر، ای همسر، ای رهگذر که زن می نامندت من برای تو می نویسم تو چکیده مهربانی و شفقتی، تو روئیدی تا کامل کننده مرد باشی، پنجره دیدگان من مه آلود بود با آمدن تو سرشار از نور شد، تو بدون شک و تردید و بی محابا شوق را تقدیم من کردی تا با آن به اوج سفر کنم، تو با شیره وجودت تن بی نوایم را نوا بخشیدی تو در آغوش گرمت جایم دادی و برایم ترانه ها سرودی، تو کابوس هایم را به رویا مبدل ساختی، تو خلوت تنهایی زندگیم را از نعمت کلامت بهره مند ساختی تا درونم را به جشنی با شکوه بدل کنی، حالا تو ای زن حکمران قلب منی و حالا من بی پروا از طرف همه مردها برای تو می نویسم خواه مادر کسی باشی یا همسر یا خواهر یا مادربزرگ، برای زن بودنت می نویسم.  نگاه ما گاهی وقت ها پر از غربت و بارانیست اما ما را کمک کنید تا به آن غلبه کنیم، اگر شما هم بی تفاوت بگذرید آسمان وجودمان سیاهتر خواهد شد و ما هم می دانیم خانه آنجاست که قلب شما آنجاست،آنجا که تپش قلب تو هست زندگی در جریان است، آنجا که تو نیستی مرد سرد  و بی ترحم بی روح و دیرجوش و بی عاطفه مردگی می کند نه زندگی،  و حالا این روز هم یک روز از روزهای امتحان الهی است،برایت می نویسم تو چون الماسی لبریز از رنگ های نابی، تو زیباترین آیه از آیات خدایی، میلاد تو شبنم تک تک گل های آفرینش است، من دستم تهی، اما قلبم مملو از مهر و محبت توست چون تو هستی و من با تو کاملم و به تمام آمال و آرزوهایم خواهم رسید ، وحالا بر من است که بخاطر مهربانیت قاصدک وجودت را حس کنم و پروانه وار دور وجودت پرواز کنم ، و باز هم می ستایم تو را، تو از کروبیانی تو از ملکوتی تو از قله های افتخاری، تو شمیم زیباترین گل های زمینی، تو یادآور ماه رویان بهشتی، زندگی بدون تو پوچ و بی معناست، پس ای برگزیده به یاد مهربانی ها و لبخندهای دلنشین تو ، به افتخار حکایت بی انتهای عشق تو، به خاطر وجود زیبای تو که هدیه خداوندیست، همه گل های دنیا تقدیم تو  باد.


 
 
کورش بزرگ
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱
 

بدان که حضرت کورش بزرگ را که پادشاهی سزاوار شد و سروری بر مردمان خوش آید ، زمان خود و از نام و یاد مبارکش هنوز خوشی و طراوت می تراودهمت و بزرگ منشی بود و آزاد اندیشی. و اینکه ذوالقرنینش جناب یزدان فرموده ، همانا طریق پاکی و راستی اوست در نگاه به خلق و خردمندی آن آفریننده سعادت در اداره امور ، که نیکنامی از او باقیست . حضرتش را خوی مردمی و مردم داری و مردم سالاری بود و عصای دست افتادگان و آزادی خواهی برای در بند کشیده شدگان و مملکت داری بر اصول آدمیت ، چنان که یزدان پاک را خوش آید ، که در منشور باقیمانده از او هنوز هم هویداست و مایه فخر و مباهات.

ایرانی بداند : از او بس افتخارات عظیمی بجای مانده و یادگارانی مهرآفرین ، که بر بزرگان قوم واجب تا فرزندان ایران و بالاتر از آن فرزندان مردمان جهان را از آن آگاه نمایند. اکنون بالغ بر بیست و شش قرن می گذرد که آن اسطوره فرزانه به عالم ملکوت شتافته ، نمی دانم باری بعضی از ما را چه شده که نام او و خاندانش از دفتر خاطرات تاریخ این مرز و بوم قلم می گیریم و مکرمشان نمی داریم؟ در کجای تاریخ ایران بزرگ ، نام کورش کبیر با ظلم و تعدی همراه بود که چنین بی مهر شده ایم؟ در کجای نقش های بجا مانده از دوران فرزندان هخامنش بی بند و باری و هوس نقش بسته که چشمانمان را بسته ایم و ویرانی اش را به تماشا نشسته ایم؟

آری ، کورش فرزندانی تربیت نمود که نام ایران و ایرانی در صلح و دوستی و میهمان داری جاودان ساختند. و چه بهتر از این که پادشاهی چنین باد ، و حکومتش قرین خیر و برکت ، که سروری اش ملتی را سرآمد نماید. بر این افتخاری که از آن پدر ارجمند ایرانیان نصیب ایران و ایرانی قهرمان شد ، بالیدن روا نیست؟

خدایش رحمت کند چنین مظهر عزتی را که ملتی سرافراز اویند و جهانی به عزم و اراده اش آفرین گویند و ستایشش نمایند.

جاودان و متجلی باد نام نور دیده اش داریوش ، که پرچمش در اهتزاز نگاه داشت و خشایار شاه بزرگ که بر او می بالیم.

سخن کوتاه کنم و دعای عیاری نثار آنان که نامش جاودانه تر سازند و میراثش بر این سرزمین آباد نمایند.

                                                                                         غلامرضا پوزش