کشکول عشق

امروز
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
 

ای رهرو تو را اندرزی است از این عیار :

امروز را فدای فردا مکن ، وبار دیروز را بر دوش امروز میفکن  ،

امروز را دریاب ، که شاید فردایی نباشد ، و دیروز را رها ساز ، که باری امروز را ضایع نماید.

اشک ها را در خفا رها ساز تا ببارند ،

 بلکه گل های وجودت شکوفا و عیان شوند ، و رنگین کمان دلت بر چهره ات پدیدار آید.

ای مرید ! مراد را مکرم دار و مقصودت بر او بیان کن ، وعاشقی را از نای جان بر او عرضه دار ، چرا که غرض از عاشقی ابراز ارادت بر وجود معشوق باشد و ستایش او. پس دلت را بازیچه نفس و هوس قرار مده ، که دل را سرای معشوق باید و بس.


 
 
نسیم عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
 

ابروانت که کمان و مژه گانت که روان

                                            گیسوانت که کمند و قد رعنات چمان
دیدگانت که چو دریا و نگاهت که لوان

                                            لب لعلت که شکرپاره و خندان و جوان
رخ چو مهتاب و نسیمت به سراپام وزان

                                            نقشت آیینه کیهان و همه نقش جهان
همه جلوه نمودی به گلستانه عیان

                                            از دو لبهات که کردی همه عشق بیان
نتوانم که کنم عشق تو در گنجه نهان

                                           جارچی عشق غلامی سر بازار بخوان


 
 
شب طواف
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
 

و من امشب غریب وار بی کس و تنها، پا برهنه به یاد این ایام که ابراهیم خلیل کعبه را زیارت می کرد و محمد و علی گرداگرد کعبه طواف می کردند و با نوایی از عمق گلوهای نازنینشان ستایش پروردگار را زمزمه می کردند، لاجرم در این کویر بر هوت و در امتداد خارهای این وادی کعبه ای خیالی برای خود ساخته ام، تا من هم ستایشگر خدایم باشم و راز دل با دوست نجوا کنم، حالا سیاهی شب بر همه جا حکم فرماست. بیداد سرما همچون کفر ابلیس بر پاهاو بدنم چنبره زده ،ابرها کم و بیش آسمان را احاطه کرده اند ،مثل اینکه امشب همه این برهوت بوی دلتنگی مید هد. حالا دیگر ظاهراً همه خفته اند و شاید تعداد اندکی از مردم بیدار. اینجا شلاق سرما بر تن و دست ها همچون تازیانه ای بی رحم بر این گناهکار بلخی می کوبد . صداهای ناهنجاری شبیه رعد و برق تمام تنم را به لرزه می اندازد ولی من خواهان گرمای دوستم. دیدگاهم را عوض می کنم، چه زیباست، اینجا حالا رنگ و بوی دیگری دارد،اینجا دست های نیاز راکه بالا ببری تا شوق دوست را گیرا باشند، سقف هایی می سازند که درست بسان کعبه می ماند، کافیست دیده را بگشایی دیگر هیچ چیز پدیدار نیست، چه شوری شد، باید صورت را بر خاک نهاد، و حالا اینجا شد محوطه باغ بهشت، مثل اینکه اینجا محوطه و صحن مسجدالحرام است، فریاد می زنم اللهم لک لبیک مثل اینکه کسی نغمه سرایی می کند، هرچه می خواهد دل تنگت بگوی ،از وجه ات کاسته نخواهد شد این صورت خاکی را بر پهنه و خارهای بیابان جلا بده. ای مضطرب از هیچ شدن بنال، بنال اول برای من پروردگار و بعد برای خودت، که زیر این گنبد دوار غریب را باور نکرد هیچ بنده ای .فریاد کن به حاجیانی که اکنون در سرزمین من اند، فریاد کن ای حاجیان ای راه یافتگان من از خوشبختی شما برای شما می گویم، من می گویم برای پرندگان کوچک گریان ،من مرثبه غمبار می خوانم و شما به اشک های مرثیه ام بخندید شما حجرالاسود را ببوسید، من کاهگل های باران خورده آلونک های زخم خوردگان این سرزمین را. شما سعی بین صفا و مروه را بجای آورید و من اینجا کوچه های دلتنگی و خالی از شادی و شعف کودکان پا برهنه را قدم می زنم. فریاد ای حاجیان، صحرای عرفات اینجا هم دید نیست ، کم و زیاد اینجا هویداست مثل اینکه ریگ های رمی جمره غلت زنان، شیهه کشان صورت مردمان بی خانمان و بی آشیانه این مرز و بوم را هدف قرار داده ،مثل اینکه جای پای خون آلود شما هم، یا مثل اینکه سر انگشتانتان هم آغشته به خون زحمت کشان این خاک غریب است. نه: مثل اینکه خواب می بینم، مثل اینکه اشتباه کردم، نه درست است.... آخ که چه دردناک است، و آه از این سوز دل که دیگر قربانی لازم نیست، فریاد کن اینجا!  بله همین جایی که خانه توست، هزاران کودک نورسته برای تک تک شما قربانی شده اند .اینجا تک تک سلول هایشان فریاد درد شد ، و اینها همه فریاد معصومیت است ، و این مرثیه تا ابد پایدار خواهد بود.و حالا من سر از خار و خاک بیابان برداشته ام، حالا دیگر زلال چشمه سار زمزم در میان این دشت جاریست ،فقط وضو می طلبد.حالا اینجا هر سجده کننده ای به وجد می آید ،اینجا کعبه واقعیست، وای که چه رویایی شد، این صحرای تاریکی در نور غرق شده است ،مثل اینکه او اینجاست و ستایشگران موهبت هایش بی نهایت،  و حالا اینجا می شود که فریاد کرد: که ای فرمانروا!  فقط تو لایقی برای ستایش، می توان گفت که: بقول ملای رومی ای قوم به حج رفته کجایئد، کجائید؟ مقصود همین جاست بیائید ، بیائید.


 
 
یاد آن دوران بخیر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥
 

«به تو می اندیشم»

چشم امشب برنمیدارم ز روی ماهتاب

در یاد توام ، ای ماه شبستان دلم ؛

این همان میثاق ما در کودکیست ، روی شنزار صداقت

در کنار آب های پاک دریا ، ماندگار و بی ریا

آن غزل ها و سرود مهرورزی مال ماست ، تک تک آن خاطرات

روی قاب اشتیاق ، همراه ماست

گاه شب ها خاطرات آید به رویاهایمان

خاطرات جویبار و عطر گل ، پونه ها و شاخه های ریز نعنا روی آب ،

در کنار بید مجنون ، نقش بند دفترم بودی و احساسم

کودکی هایم همه پیوند در احساس توست.

روز و شب هایم گذشت ،

کاش می شد کودکی می ماندم و همراه تو ، پا برهنه روی خاک باغچه

زیر باران و نسیم ، بازتاب واژه های عشق را

روی گلبرگ ها  ، جاودان می ساختیم.

یاد آن دوران بخیر...


 
 
کشتی عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥
 

گوش کردم به ندای قلبم ، دردهایم همه رفتند ز یاد

رد پایی ز صداقت پیداست ، رد پایی ز حضور معشوق ؛

چند سالی در این خانه به رویم بستم

در سکوت دل من فریاد ی است ،

فکر من ناچیز است ، در حقیقت دل من دریایی است

من عبورم همه از فکرم بود ، لیک امروز گشودم دگر این دریا را

و در آرامشم از شادی عشق ، کشتی ام نورانی است ،

روی موج است ، گهی پست ، گهی قله کوه

کشتی ام بردبار است ، استقامت دارد...

گاه آرام است ، غوطه ور و راه بلد ،

این همان کشتی عشق است ، شکیبا و صبور

کشتی ام کرد گذر از دنیا ، از تکرار ، گذران کرد ز دلتنگی ها ،

من و معشوق در این حس بلند همراهیم ، همسفر با مهتاب ،

هم نشین با خورشید ، ما در این دریاییم ، ساحل ما عشق است.