کشکول عشق

سلام
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦
 

امروز هم قلم از نیام کشیده شد تا بنویسد، شاید فال امروز از دیوان شمس ، چین و چروک های پوست دست و انگشتانم را به حرکت واداشت ، تا کلمات و گفتمانی را که ناتمام ماند ادامه دهد و لااقل کلماتی را به سرقلم آوردم که دینم را به شاعر بزرگی همچون مولانا ادا نمایم و نگاه نافذ به ابیات او که الحق در هر کلمه ای حق سخن را ادا نموده است می باشد.

 دوست عزیز: در این زمان در این هامون تلخ و غمناک در این اقیانوس پرتلاطم، دراین تاریک های هولناک زمان دیگر گوش های شنوا و غیرت های گذشته کمتر مانده ،همه رفته اند و فقط و فقط خاطره هایشان برجا مانده ، حال در این هیاهوی پایان ناپذیر فقط سکوت مرهم در دهای همچون من و توست. بله: در این برهه از زمان وقتی کسی راز می گوید عقده دل می گشاید، باید از شکسته شدن عهدها هم بترسد،چرا که در کوچه پس کوچه های این عصر، فاصله ها هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود. حال من خسته ی بی پناه در گوشه این حسرتکده ماتم برایت می نویسم، دیدار دوست سخت و جانفرماست باید به خاموشی نهیب زد و هر روز در آینه اشک تکرار شد .سر به سجده گذاشت، دغدغه بی او بودن را از ذهن زدود، آنگاه خودش دوستی را از دروازه وجودت گذر خواهد داد و کار گذارش را بسویت روان خواهد کرد ،تا طبیب و آرام جان باشد بر آلام و حسرت هایت و آنگاه تو را مخاطب خواهد ساخت و با تو سخن خواهد گفت.خواهد گفت که تو عشق و دوستی ها را پایدار کن تا من میزبان وجود بیکران تو باشم، تو چشم به راه باش تا من نوازشگر همه سختی ها و محنت هایت باشم، تو کلماتت را گرم بیان کن  و صداقت و صفا را با آن بیامیز تا من هم با نسیم صبحگاهم تو را سرمست و شادان کنم. تو سرزمین قلبت را برایم بگشا تا من آن را پر از شکوفه های سپید و گل های نیلوفر کنم، تو نگاهت را غرق در اشک های آمیخته با سوز دل به من هدیه کن، من هم از پنجره سکوت بوی باران باریده بر برگ های حیات را به تو اهدا کنم. تو با من غریبگی مکن من آرام آرام می آیم، تو برای من لیلی باش و من برای تو مجنون می شوم تو برای من شیرین باش و من فرهاد کوهکن، پس بیا و هق هق های فروخورده را برون ریز و گلو بگشا و همواره امیدوار باش که یافتن دوست با همه سرگشیگی ها و خستگی ها با ارزش است. پس قلب را قفل نکن، زمان را تلف شده ندان ،لطافت وجودت را نقش آفرین کن، خود واقعی خودت را بیاب، رویا وآرزو هایت را رکاب حرکت به جلو قرار بده و بدان آسمان آن قدر وسیع است که حضور همه بال ها را تحمل خواهد کرد، و امید داشته باش که امید، شوق روبرو شدن با آینده است. و تو بنده خدا بدان، در غریبانه ترین لحظه های زندگیم در بیداری و رویاهای شیرین، همه و همه برای دوست گفته و نوشته ام، ترنم آوای صداقت، وجود را از عشق سرشار می کند، تو اگر صبح مانند غنچه شقایق شکفتی و به آفتاب لبخند زدی، وجودت سرچشمه همه گل های عالم خواهد بود تو اگر تابیدی و دنیای کسی را روشن کردی، بزرگترین شمع دنیا برایت روشن خواهد شد، و همه پروانه ها پیرامونش به پرواز درخواهند آمد. پس ای انسان خلیفه اله: ای برتر از فرشتگان، ای روشن تر از آفتاب، فانوس راه باش، بسوی میخانه شو، شب ها در گوش ستاره ها نجوا کن، همینطور که چرخ و فلک می چرخند تو هم گرداگرد آنها بچرخ، همه چیز به سرعت رخ خواهد داد. تو مرغ سحر را که داغ هجران را یدک می کشد مرنجان، آنوقت غبارها و سیاهی ها کنار خواهد رفت و هاله های نور به استقبالت خواهند شتافت.


 
 
دیده عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٦
 

باده نوشان را سخن از ما به گوش             باده را از خــــــــم دلبر نوش نوش
بر در میخـــــــانه چون آیی به فیض             در رضـای ساقی و مستان بکوش
نی تو را زیبـــــنده در بزم هـــــوس             چون ز بدمستی درافتی برخروش
رخت های ظـلم و جور از تن بکش             دلق می آلود درویشـــــــان بپوش
چون سرآغـاز سخــــــن آید ز پیــــر             لب فرو بنــد از سخن باید خموش
طبل غازی جـز هیاهو هیچ نیست             خوشتــــر آید دل به آواز ســــروش
دیده عاشق کن ، ببیـــنی روی یار             دل برآید بر فغـــــان و جوش جوش
حاصل آمد گر تو را مستی و وصـل              یاد کن از این غــــــلام می فروش


 
 
مجموعه کشکول عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 


 
 
تا پیش خدا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۱
 

من از دور دست های بی نهایت آروزها می نویسم، آموخته ام سکوت ها را بشکنم و فریاد بزنم.

 یاد گرفته ام فاصله ها را کم کنم. باز گردم به زمانه کودکی و غرق در رویاها، چیزی بگویم یا بنویسم تا شاید مرهمی باشد بر دلتنگی هایم، امروز سهم خودم را از زمان می خواهم زمانه ای که قدّار بود. روح و تنم را زیر چکمه هایش لگدکوب کرد آهای زمانه به حرفم گوش فرادار، تو که مرا  محکوم به حبس ابد خود ساخته ای اشک هایم را نظاره کن، مرا غرق در غبار ساخته ای، عطش داغ کویر تو، تصویرم را سوخته، ردپای بی وفایی های تو بر دلم مانده، پرهای پروازم را شکسته ای، با بادهای پائیزت خزانشان ساخته ای، تارهای موهایم از رنج هایی که تو برگرده ام انداخته ای بسان ابرهای سفید گشته اند، تو ذهنم را مشغول بر اندیشه های خوفناک کرده ای، تو حایلی بین من و خدایم، تو مرا از دنیای بی زمانیم به خود کشیده ای و حرص و ولع پایان ناپذیرت را بر من غالب نموده ای، حالا من در مخوف ترین سلول های زندان تو اسیرم، اما امروز روز حساب من و توست، امروز روز باورهاست، امروز با یک سیلی بر صورتت، ساکت و بی پروا از درون تو خارج می شوم بگذار دیوانه بخوانندم، وقت پرگشودن است امروز قانون آزار دهنده ات را می شکنم و با تو در پای میز محاکمه حاضر خواهم شد، دیگر به چشمانت نخواهم نگریست، تا شقایق ها را جایگزین آن سازم.

 حالا  دیگر در آسمان ها در اوج بی زمانی زندگی خواهم کرد. دیگر رازقی های عشق همراه من خواهند بود. من دیگر فقط به استقبال عشق خواهم شتافت، دیگر مرگ باورها را نخواهم دید، حالا دیگر هر روز تا  طلوع خواهم رفت معنی سحر را از خودش خواهم پرسید، گام هایم را تا سرزمین مهر پیش خواهم برد، دیگر برای هر نفسی قیمت تعیین نخواهم کرد و به پای نفس های عاشق خضابی از ژاله های چشم خواهم گرفت، دیگر انگیزه ام تا ناکجا آباد نخواهد بود پای در راه کهکشان ها خواهم گذاشت و تا پیش خدا خواهم رفت.


 
 
وجود عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

هر چه بود از ما ز جـــــــــود عشق بود

                                               چشم دل از ما شهــــــــــود عشق بود

جمله گفتار از مســـــا تا صبحــــــگاه

                                               از دل و جـانم ســــــــرود عشـــــق بود

ژاله هایم را چکیدم بر زمین خاکدان

                                             چشم جوشانم شباهنگی زرودعشق بود

خاک افتــــادم ولی اندر قدمگاه نگار

                                             بوسه بر پایـش سجـــــــــود عشق بود

درقفس باشم ولی حال غزل دارددلم

                                             این قفس هم از قیـــــــود عشـــق بود

بر فنا باشد غلامی غیر عشق و عاشقی

                                            این بقا هم از وجود عشق بود


 
 
حاصل اشک
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٦
 

بشنــــوید ای عاشقـــــــــان پند مرا            گر به کار آمــــــــــد بگوئیــــــــدم دعا
شور و مستی چاره و درمان عشق            راه آن میخــــــــــانه و پیش صبــــــــا
«می» همی با اشک میآید بدست            حاصـــــل آن اشک ها باشــــــــد دوا
شکر آن ازتو بسی رقص وسماست            و از سمـــــــاعت از نگار آید شفـــــا
باده خوش بادا سحـــــــرگاهان ز یار            هر کجا باشی دهــــد مستی تو را 
                          با غلامی گفتـــــــــــم این پندار خود 

                          گفت : ای دریغا عمـــر ما شد بر فنا


 
 
سلام بر دوست
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢
 

دیرگاهی بود شب هایی از زندگی را با بدنی برهنه چه سرما و چه گرما آکنده از بغض، آرزوی زیارت تو را داشتم، برای بغض ها و گریه هایم هزار دلیل می آوردم، جرات فریاد زدن هم نداشتم ،تمام شادی ها و دلخوشی هایم پرواز در خیال تو را داشتم، تو در کنارم بودی در لحظه هایم ریشه کرده بودی، اما من نظر دل  را هم می خواستم و حالا که می نویسم همه جواب ها را یافته ام، می دانم که دوست داشتن سزاوار توست، و حالا شایسته است که بنویسم تمام اوقاتی را که کم هم نبود درآرزوی تو بودم ، همه جا، آنجا با تو نفس می کشیدم، و تو را یافتم با چشمان تو دیدم ، و نگاه مرا از تو گریزی نبود، آنجا باورم شد آسمان آبی آبیست و وجود تو دلیل وجود لاجوردی بودن آن .

آنجا پروانه ها می رقصیدند، باور کن جویبارهای مقصود همه ترانه های شادی را مترنم بودند، آنجا فرصتی بود تا دوباره ببینمت ،آنجا تمام غربت دلم با تو آشنا شد، یگانه ام، معترفم و آشکار و هویدا برایت می نویسم کنار من باش که نه بخاطر خودم، بخاطر لحظه های گمشده ام، که روح لحظه هایم درون وجود توست، بیا و به خاطر پیچک های پیچیده در سخن که اصلاً قادر نیستند احتیاج مرا به تو بگویند و بیا و بخاطر جانی که ذره ذره درآفرینشت قدم می زند، خاک قدم هایت را بر وجودم بیفشان و بدان من تحسین گر تو هستم و تو را ارج می نهم.

و باز بدان و بدان، من با تو و در کنار تو به جواب رسیده ام، من نالیده پوسیده بودم، در حاشیه های زمان قدم می زدم و هرچه می گذشت بیشتر مطمئن می شدم که عشق را فقط می توان در افسانه هایت یافت، اما وقتی تو را یافتم دانستم عشق چیزی نیست جز مهربانی نگاه تو و... غزل های عاشقانه تو دیگر نخواهند گذاشت تنهائی های من در کنج دخمه های تاریک همنشین دلتنگی هایم باشند.

من با تو جاودانه خواهم بود.


 
 
ثبات عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢
 

جاودان آن کس که بر معشوق باشد با ثبات

                                                           از دو لب هــــــر لحظه بارد بهر آن دلبـر نبات
هم نوا با دلبـــــــــر آید در فراق و در وصــــــال

                                                           تشنه ات  دارد ، و  یا یک جرعه از آب حیات
هرکه شدغرقاب نفس سرکش وسوی هوس

                                                           عشق باید غرقــــه را در وقت طوفانی نجات
در هنرمندی چه باشد عشق را بهتر نشان؟

                                                           نقش کن همچون غلامی عشق رااندرنکات


 
 
مجموعه کشکول عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 


 
 
بارش سنگ
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

پر پرواز مرا خنجر بی رحم زمان می آزرد ،  بی امان ترکه ای از چوب  انار شاخه احساس مرا می فرسود

وچنین بوده وهست سرنوشتم   ،   هرکجا رفتم و با هر که هم آواز شدم بابت گرمی دستانم     ،    یا که پرهای سپیدم ، که روزی گرمی دستانش بود  ازمن خسته رنجور ضمانت می خواست !

آی دستان پر از خار وخدنگ    چه بخواهید ونخواهید مراباور این هست ،

که گلزار شما را به من جاه وجمی نیست ، نه گرمایی ونه لانه آسایش وامنی ،

که مرا قسمت از باغ شما خار و خس و نیش زبان است ونگاهی زترحم ،

آه از این رسم زمانه : که از این جور وجفایش دگرنیست مراطاقت پرواز

شکستند دگربال وپرم را همه آنان که زمانی همه گرمای وجودم مرهمی گشت.

نویدی زامید، آسمانی پراز زهره وماه، تهی از رنجش وآه ، عطر محراب نماز ،

چه غزل ها که سرودم شب ها پر از زیستن وهستی و راز...

افسوس چه حاصل ، چه بنالم ، که ای وای چرا بارش سنگ زدستی که من آن را ز ته چاه در آوردم ودر اوج زمان جا دادم، توبگو گرمی احساس ضمانت خواهد؟

مزد من سنگ وستیز است؟ توبگو عشق چه چیز است؟


 
 
گشایش
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧
 

خوشا آن دل که با مردم عجیـــــن است            که آدم بــــــودن ما از همیـــــــن است
هر آن کس شور و شیدایی دراو نیست             به رخسارش نگر پرت و غمیـــن است
ولی آن کس که آدم گشت و مطلـــــوب             عزیز و ضامنـش حــــورالیقیـــــن است
چو مخلوقی گشاید مشکل از خــــــلق             چو خورشیــــدی فروزان بر زمین است
که یزدان گفتــــــــه در قـــــــــرآن به آدم              که انفــــاق از تو و از ما ثمیـــــن است
غــــلامی هم اگر ظلمی چنـــــــان کرد              امیـــــد عفوش از حبل المتیـــن است


 
 
سپاسگذاری برای دوستان خوب
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

ای خدای مهربان: من سپاسگذار توأم، چرا که مرا بقدر کافی بهره مند از زیبایی ها کرده ای، با زیبایی های بی نهایتت انرژی دو چندان یافتم،که نه برخاسته از مادی گری بود و نه برخاسته از تکبر، بلکه آنها نیروهایی خدایی بودند که قلب های پاک و بی آلایششان به یاری ام شتافت و امشب شاکر شدم تو را که مرا لیاقت دادی، کامیابی و آرامش را از دیدگاه بهتری بنگرم. امشب یکی از زیباترین و شکوهمندترین شب های زندگی من است که حلاوت آن تا ثانیه های آخر عمر هم فراموشم نخواهد شد، امروز امواج آفتاب بیشتر جلوه گری می کردند، توصیف روبرو نشستن با دوست داشتنی ترین آدم هایی که می شناسی خیلی سخت اما شیرین و جان فزاست.

باید نوشت،  باید چشم نبست و اختیار به قلم داد تا خودش هرچه دوست داشت بنویسد. بله من امروزم را در رویا مرور کردم و قلم نوشت و امشب اصلاً کابوس های وحشت از جهان رخت بربسته بودند و همه رویا بود و مهر و دوستی، و امشب شب یلدای من بود پر از شادی و صفا و  صمیمیت. بله تو که می خوانی گوش فرا دار: تو که در کنارم نشسته بودی ،امروز خورشید فروزان عشق و دوست داشتن باز هم طلوع کرد ،با نمایی زیباتر و با سبدهایی سرشار از شکوفه های طلایی، امروز نوازش گل روی دستانم به مراتب با احساس تر و با جذابیت خاص تر حس می شد. امروز فرشته های مهر مرا با وادی عشق بیشتر آشنا کردند، امروز تمام شقایق های سرزمین عشق بر سر من باریدن گرفت تا بهار روح افزایی باشد برای زندگی من.

امروزه دوباره شادی ها جان گرفت و این شادی عاریتی نیست و این بهترین گاه است و امروز  به این اعتقاد رسیدم که گرچه زندگی با غم و درد همراه است، اما مسیر از شادمانی های بسیار نیز خالی نیست و زندگی زیباست و باید قدر لحظه هایش را بدانم و ستارگان را به خاطر جایگاه رفیعشان کوچک نبینم ،و این است معنی دلی که برای عشق می تپد. رسیدن به آن و لمس آن بدون چون و چرا،که وقتی قطره های آب دائم روی صخره ای بریزد در آن روزنه ای برای خود باز می کند و نتیجه اشک و آه برای یافتن دوست همین است که نوشتم.

 پیدا کردن دوست واقعی و شکوه این کار در امید است  بدین معنی که بدون مهتاب ،از شب می توان گذشت ولی بدون امید هرگز میسر نیست. پس باید نوشت و معتقد باشم که با دوست یکرنگ می توان معمار خوبی برای ساختن عشقی جاودان بود و این گیتی بی انتها را ،با صفات نیک و احساسات عمیق آراست و ستون هایش را امید قرار داد.


 
 
افسانه یار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

مطربا افشای کن مقصود از این افسانه را

                                                         باز کـن از دل دگــر گنجینــــــــه و انبانه را

می گسار کوی تو کی بیند آن مقراض را؟

                                                        تا کنی خاموش شمع روشن میخـــانه را

کی توانددیدچشمی ساغرت را بی شراب

                                                        هرکه آمد سوی تو نوشیـد آن پیمـــانه را

ترک دیدار تو را عاشــــق ندارد در تــــــوان

                                                        شمع باید تا کنـــــد عاشق دل پــروانه را

نرمی خویت لطافت بر گل و گلشن دمید

                                                       کیست این معنی نداند صاحب گلخانه را

این غلام بی نوا از عاشقی درتاب و تب

                                                       تا ببوسد حلقه گیسوی صاحب خـانه را