کشکول عشق

زخم دل
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦
 

 

حال ما را زچه پرسی که همانیست که بود

                                                         مگر از بی خبـــرانی که تو را باشد سود؟
گریه ام حاصل عشــــق است و فراق رخ یار

                                                          آمد اما به خدا زخــــــم دلم بیش گشود
یک شب آمد بوصالش دل و باقی هجـــران

                                                          ارمغانش جـــــــگرم را زده بر آتـش و دود
حاصل عشق غلامی همه هجرست وفراق

                                                          تا که اورفته دگر نیست مرا شعر و سرود

 

 
 
درد دلی برای تو
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٦
 

و سلامی خسته و بی جان:

پلک هایم سنگینی می کنند ، غالب مردم در پرنیان یا آغوشی مهربان خفته اند، اما چشم های من گشوده ولی کاملاً اشک آلود و نمناک، اصلاً شاید باران باریده و من ملتفت نشده ام، حالا بیشتر چشمانم را می گشایم اما قلبم همواره تپش شدیدی دارد، علت فعلاً نامعلوم است، اما به یقین از خستگی است، چرا که در اثر همین خستگی ها و کم خوابی ها لرزش محسوس دست ها و پاهایم هم نمودار است. کاملاً پیداست که این روزها از شوق لبریز نمی شوم، چقدر دلم میخواست باز هم گرمای نگاه های عاشثق، گام های بسوی مهرورزی را بیشتر می دیدم، اما چشمانم سیاهی می روند، گام هایم کند و سست شده است، اختلاف تنم با روحم بالا گرفته است، حالم از روال عادی خارج شده است، روح و روانم با پیکرم همخوانی ندارد و  مشکلات روی هم تلنبار شده اند، احساس ناامیدی و یاس قدرتمند به پیش می تازد، اوضاع  روح وروانم کاملاً متشنج و پیچیده است،  آتشفشان موج های لعنتی داخل سرم در حال انفجار است، به همه جا پناه میبرم، اما جان پناه اندک است ، من دل شکسته و غمگین در انتظار آینده ای مبهم و نامعلوم، در عذابی الیم می سوزم حالا از دریچه روحی که کوچک و کوچکتر می شود ،هراسان چشمم به دور دست هاست، البته حقیقت دلم با تو آشناست اما زمانه نافرمانی می کند، راستش در خلوت تنهائی هایم بعضی وقت ها از خودم بدم می آید، اما پایان راه حرفیست نگفتنی و سرّیست ناگشودنی. و حالا که خستگی به مثال اهریمنی هولناک وجودم را احاطه کرده دیگر همه گل ها را، نورهای درخشان را، پرنده های زیبا را، عشاق بی همتا را، همواره سیاه و تاریک می بینم، حالا فضای خسته چشمانم دیوانه ام کرده و دیوانه وار می نویسم، پس بهتر است دیگر ننویسم تا مژگانم را دقایقی روی هم قرار دهم تا قراری باشد و شعری را از درونم برایت زمزمه کنم و بنویسم.

تو در کوچه پس کوچه های چشمان من عمیق بنگر و قدم هایت را روی شانه های خسته ام بگذار ،آنگاه قایق احساست را روی خون های قلبم پارو بزن و شبی ازشب هایت را اسیر چنگال بیرحمی اندرون من باش و سپس آهسته و آرام با سکون و سکوت آتش دوزخی جگرم را نظاره گر شو، و زمانی که از آن اسارت نجات یافتی از من کوهی با صلابت، اقیانوسی بیکران، خورشیدی فروزان ساخته ای.


 
 
آخرین نفس
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤
 

«می» نوشم از سبوی تو تا آخرین نفس

                                                    تا مست عشـــــق توام آزادم از قفس

هردم که میکشم نفس به هوایت فتددلم

                                                    ای منتهای آرزو بنــــوازم دمی جــرس
 
ای آشنای شب که کنی ظلمتــم چو نور

                                                    شیدائیم فــزون کن و برکن ز ما هوس
 
گر لایقـــــــــم کنی که بیایم به کعبه ات
                                                   ترسی نباشدم ز مغیلان و خار و خس
 
مارادلیل وحجت وبرهان چه حاجتست؟

                                                   هر ذره از وجــــــود تو دارد کشد نفس
 
از زر گذشتم و همچـــون غلام زر خرید
 
                                                    بی دولتت همه عمــــــــرم بود عبس
 

 
 
فقط برای تو
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧
 

تمام وجودم تقدیم باد به عزیزی که مقدمش به دنیای تاریک من سرشار از نور و روشنایی بود. گرمای وجودش تن سرد و بی روح مرا گرم، وجریان وهیجان را در آن دمید ،پس ای روشنی بخش من ! همه عاشقانه ها و شور زندگی را از تو دارم، حالا با قلبی مملو از محبت و عشق برای تو می نویسم.شب ها چراغ زندگیم را با یاد تو روشن می کنم، صبح ها با یاد تو طلوع را نظاره می کنم، وقتی نگاهت را به من هدیه می کنی با آن دوباره متولد می شوم ، با آن نگاه استخاره عشق می گیرم ،سجاده ام را پهن و رو به آستان دوست برایت دعا می کنم،  و دو رکعت نماز شکر بجا می آورم.

ای شیدای من: حالا دیگر خاطره نیستم، وجودی جاری برای زندگیم، چون تو را دارم . حالا اگر با توخشکی های داغ و جگرسوز زندگی را تحمل می کنم، بارش لبخندهای تو ، همچون باران بهاری وجودم را طربناک می نماید. حالا دیگر گل های باغچه پژمرده نمی شوند، زیرا چشم های واله تو، هر صبح نظاره گر آنها خواهد بود . دیگر مرا باور هست که ما از جنس همیم، ساخته شده برای هم، یکپارچه و یک دست گویی سلول های ما با هم پیونده خورده، دیگر بر من معلوم شده که بی تو نیستم. به هیچ مقصد و منظوری تا تو در جوارم نباشی نخواهم رسید، دیگر از کابوس هایم خبری نیست، با تو غرق در رویایم، با تو مرز و فاصله نمی شناسم، ای رهگذرکوچه های قلبم که هستی؟ ای ساکن میخانه عشق، دیگر دلتنگ پرنده های مهاجر نباش، چون من همه پرنده های مهاجر را بخاطر تو مأوا خواهم داد ، من با همین دستانی که از وجود تو رمق گرفته اند، به آنها آب و دانه خواهم داد ،تا از شهر آرزوها برایت زیباترین هدیه ها را به ارمغان آورند و تو را نجوا کنند.


 
 
عشاق قدیم
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٧
 

دلنوازان را همی گفتم من از بوی نسیــــم

                                                      بارها گفتم ز عیســــــی و ز موسای کلیم
خواستم درس حقیقت گویم ازمقصودعشق

                                                      آگهی بخشــــــــم به یارانم ز عشاق قدیم
کم بگوییدم مذمت ، عشقبازی کار ماسـت

                                                       کیست مارا به زجانان مونس و یار و ندیم
من غلامی بودم و سرگشتــــه خاک خراب

                                                        خاتم از یارم گرفتـــــــم تا شدم مرد کریم


 
 
اشاره
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٠
 

چند ثانیه سکوت و تأمل کن بوی خوش عشق و صدای دلنواز مهربانی تو را فرا می خواند، فقط منتظر اشارتی از توست.

نگاه کن به صداقت و پاکی آینه کسی تو را می نگرد آن هم از میان دریایی پر از مهر با آسمانی پر از وفا، پس دریاب معشوق را.

به روشنی آفتاب، به زیبایی ماه، به استواری کوه، به طراوت درختان، به عطر گل های خلقت و بگو :

تو خدای منی و من همیشه از تو می نویسم.


 
 
با دوست خوش است
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٠
 

در زندگی هر چه نیست یا هست
در جشن و عـزا  خمار و یا مست
طالب که پی عشق به میخانه نشست
با شمس و قمر اگر که پیوست
پیمانه اگر گرفتی از دست
گر زاهـد و یا بت پرست

 

از دوست خوش است
با دوست خوش است
با دوست خوش است
با دوست خوش است
از دوست خوش است
با دوست خوش است


 
 
شبی با تو در بهشت
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

سلام: امشب من به جذابیت نگاه تو خواهم نوشت، امشب برای پیام تو و تقدس کلمات می نویسم، اول بنام عشق، دوم بنام تو، سوم بیاد بهشت.

امشب با من به سفر می آیی؟ سفری مقدس به درون کائنات، تو با منی اما من سفر را برایت تحریر می کنم. باور نمی کردم جاده ای به این زیبایی، این همه کوه و جنگل و چشمه سارها، با این همه پیچ و خم در دل آسمان های پروردگار وجود داشته باشد، اصلاً نتیجه چنین شب های مقدسی اگر این نباشد ،شب قدر نیست. اینجا همان بهشت وعده داده خداوند است ، درست است که من روی این صحرای کوچک نشسته ام و تنها با خودم و یاد عشقم خلوت کرده ام، اما تفکرم، حواسم و روحم جای دیگری پر می کشد.

بله بیاد داشته  باش من این حال را از گذشته های دور در وجودم پرورانده ام ، و بین این رویا و واقعیت فاصله ای نیست، چرا که خدا بسیار بخشاینده است و حالا من با شجاعت برایت می نویسم. سفر به اندرونی خدا چندان هم سخت نیست تو هم امتحان کن، وقتی دانه های زلال اشک سرازیر شد چندان هم آرزویی دست نیافتنی نیست .اینجا اسرافیل در صور نوای عشق می نوازد، اینجا شاپرک ها دشت آبی آسمان را با بال هایشان می نوازند، اینجا برای ورود عشاق همه راه ها را گل باران می کنند، اینجا جبرائیل همه اسرار وحی را در گوش سماواتیان زمزمه می کند، نمی دانم جملات و نوشته ها بی قراریت را تسکین می دهند؟ اینجا عظمت هویداست، اصلاً با قلم نمی توان وصف اینجا را  نگاشت.

آری! اینجا آسمان ابری چشمان یتیمان هویدا نیست، اینجا دیوار بلند شب، اعماق بیکران رنج را بر قلب های مهربان نمی گنجاند. اینجا احساس دردمندترین آدم عالم را نداری، اینجا همه چیز و همه کس آئینه است ، شفاف و زلال، اینجا همه همدمند همه هم دلند و همه شانه اند برای سر گذاشتن و گفتن و خالی شدن. اینجا فلق و شفق، آفتاب و غروب، همه زمزمه نور  را می پراکنند، اینجا صدای مهربان همه انبیا و اولیا به دروازه روح همه خستگان از راه رسیده می رسد،  و آهنگ الهی در ساعت های بیکران این وادی طنین انداز است. اینجا باد غریبگی در هزار توی ذهن هیچ کس نمی وزد، اینجا لبخندها هدف دار و مملو از معرفت و خالی از ریاست.

 بله: همه نوشته های آسمان شورانگیزترین غزل هاست.

باور کن اگر دارم می نویسم برای توست، بخاطر تو، برای جمال تو، نثار مرام تو، و همه کمال توست ، وقار و صفای تو هم جای خود دارد. اصلاً بگذار واضح تر بنویسم: نگاه من به کائنات  پر عظمت، همه از نگاه به چشمان دریایی توست، چرا که بی تو ریشه قلبم خواهد خشکید، بگذار برایت بنویسم، حال اگر با رویاهایم در بهشتم، اعتراف می کنم سکوت تمام این ثانیه های مقدس، با در کنار تو بودن تقدس پیدا نموده و صدای خوب تو در هنگامه روز ،ناجی تپش قلب من در چنین شبی است و امشب قدم زدن با تو در بهشت چه زیباست.

 قدم زدن در باغ خنک بهشت آن هم، چنین دلپذیر در اینجا، جایی که گل های بارور به عطرافشانی رسیده اند، جایی که طبیعتش همیشه در حال شکفتن است، جایی که باغ هایش پر از میوه های رسیده اند، جایی که همه گل ها با غنچه های شکفته به همه لبخند می زنند ،جایی که میزبان خداست، جایی که پروانه ها، کبوتران، چلچله ها و.... همه و همه با طیب خاطر پرواز می کنند ، و تیر و کمانی بال های نرمشان را تهدید نخواهد کرد. بله ،اینجا کلمات زهرآگین، ترکش های نامرادی، خنجرهای آخته ، هیچ روح و تنی را مجروح نخواهند ساخت ، و حالا انوار طلوع صبح پیدا شد و سفر هم رو به پایان و من باور نداشتم، اما چه می شود کرد؟  باید با این آ بشار پر ماهی خداحافظی کرد. و بدان باغ صبح من بدون تو خالی از همه زیبائی هاست ، پس زیبائی هایت را هیچگاه از من دریغ مدار.


 
 
راز مگوی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

در نهانخـــــــانه اگر هست مـــرا راز مگـــوی

                                              چون به پیش تو در آیم همه سّرم پیداست

دلم ار قطــــره بود لیک تو موجـــش باشی

                                              پیش  هر اهل نظر قطـــره ما چون دریاست 

اینهمه روشنی ازشمس ومه وزهره و ثور

                                              تا که شمع تو بسوزد همه نورش پیداست

هرکه بانام توخفته است به تاریکی شب

                                             نه که کابوس ببیند ، همه خوابش رویاست

این غلامی که دهی لقمه نانش تو نگار                                       

                                            پادشاهیست که تختــــــش به ثریا برپاست