کشکول عشق

تا سرآغاز جاودانگی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

تا بحال فکر کرده ای که بین نگاه من و تو به اندازه بی نهایت مهربانی وجود دارد؟  بله ،  بین من و تو که انسانیم، جای هیچگونه شک و تردیدی هم نیست و این ارمغان عشق و مهرورزی و آدمیت است، و حالا با این مقدمه آغازگر فصل تازه ای از گفتن ها خواهم بود ،تا نیلوفر مهر را به تو هدیه کنم، تا آنگاه که زبانه های آتش عشق تمام وجودت را فراگیرد، شاید گرمایی اندک از آن را من هم لمس کنم و جشن بودن و احساس و تولدی دوباره را نظاره گر باشم، چرا که سال ها زیبایی بودن را باور نکرده بودم، دیر زمانی نبودن و ندیدن و احساس نکردن، همچون کلاغی سیاه وجودم را احاطه کرده بود ،و بلبل زیبای باغ وجودم را بطور هول انگیزی می ترساند ،و پنجه هایش را تا قعر دلم می سود، و من دست آویزی بیش نبودم و چشمانم دیگر گل های سرخ نسترن را در فصل شادی نمی دید، چرخش روزگار همه چیزم را  دزدیده بود.

کوله باری مملو از خزان، گل های اطلسی روی شانه هایم را لگدکوب و پژمرده ساخته بود و مرا تا امتداد مرگ سوق می داد ، دیگر دنیا برایم جایی نداشت، در لابلای رفت و آمدها  همه مرگم را تسلیت می گفتند و من می شنیدم.

 من تا فریاد تولدم صدها کوچه فاصله داشتم، خواب های وحشی امانم را بریده بود، همه پرستوها  و چلچله ها  خود  را از من پنهان می کردند، دیدن رویا  دیگر برایم افسانه ای شده بود، سینه ام دیگر مملو از بغض و هجران بود، اما ناگهان چیزی در درونم شکست و من بی اختیار بانوی آبی عشق را در درونم احساس کردم و  متولد شدم و آنگاه بود که طلوع زیبای خورشید را برای اولین بار از عمق جان دیدم، بله خورشیدی که سال ها طلوع و غروب شکوهمندش را با دیده ظاهر دیده بودم، اما  با دل هرگز نگاهی نینداخته بود م .اما اکنون که می نویسم دیگر سینه ام از مهر تهی نیست ، حالا دیگر زیر ناودان پر از قطره های زرین فام کعبه ایستاده ام، دیگر چشمانم هیچ صورت و سیرتی را برنگ تنفر نخواهد نگریست ، همه آفریدگان یزدان همچون طراوت شبنم گلبرگ ها برایم پر از احساس ومقدسند،  دیگر نگاه هیچ موجودی را در هیچ زمانی به فال بد نخواهم نگریست، دیگر در خیال نداشتن و نبودن و نیستی نخواهم سوخت، چرا اینها را نوشتم؟  چون من تازه متولد شده ام ، چون هنوز بوی رازقی های بهشت با من است.

بلی منی که فرزند آدم ابوالبشر و حوایم، اکنون خود را یافته ام و زیر همین آسمان نیلگون در جوار فرشتگان خداوند کنار این رود خروشان زیر چتر یکتای حق، برای تو باز هم می نویسم ،تا لااقل یک سوالت را جواب داده باشم. دنیای من و تو پر از انرژی های مثبت و منفی است ، و قائدتاً دیدگاه اکثر  ما کم و بیش منطقی و کلّی نگرانه است. اما من از منطق به دورم، من همسفر دلم، با دل به دنبال مسائل و حل آنم، دچار تفکرات شرطی هم نخواهم شد.برای دوست داشتن و مهرورزی و نثار عشق و محبت قید و بندی نخواهم داشت. من برای دوست داشتن تابع دلم بدنبال دل، بی صدا و خاموش فریاد شوق سر می دهم، و باز هم با صدای رسا و قلبی توانا می گویم و می نویسم، برای نفس کشیدن و برای گرفتن دستی که نیازمند من است، برای گرمای عشق، برای صدای قدم های خیر، قیمت تعیین نخواهم کرد. آهای کسانی که گوش شنوا دارید، من الگوی بی صاحبم، دیگر خودم خودم را خواهم ساخت ،آنچه را که حق من بوده و به من داده بودند بخشیده ام.

 من نفس هایم را که یگانه دوستم به من اهدا نموده کمک نفسِ نفس خواه خواهم نمود ، و سوگند خورده ام توان پاهایم را پیوند پاهای از حرکت ایستاده خواهم کرد. من عهد و پیمان بسته ام دوست داشتن، آراستگی گل های آفرینش و عشق و احساس را همانند نمازهای یومیه مرتب تکرار کنم، زمزمه کنم و سجده شکر بجا آورم، پس حالا که من متولد شده ام مرا سرزنش مکنید من محتاج ترحم نیستم،  لبخندهای تصنعی را کنار بزنید، دلسوزی های منصوعی همانند روز روشن و هویداست،مرا مادی و نحوی نخوانید من سال ها خانه وجودم در غروب غرق بوده ،اما حالا طلوع کرده ام، حالا فصل بهار من است باران وجودم شروع به باریدن کرده و جریان آن شروع شده، می خواهم رودخانه ای باشم پر از خروش و زندگی سر راهم دشت ها را سیراب کنم، زندگی ها را هم غرق شادی کنم، دلقک شوم، با خنده ها بخندم، با گریه ها بگریم، نوازش کنم، نوازش شوم، و آنگاه که سرشار از عشق شدم، گنداب و پسمانده های این و آن را هم تحمل خواهم کرد. اما برایم دعا کنید تا نایستم و فقط حرکت کنم و عشق و عاشقی را به هیچ بهایی نفروشم، تا به آخر رسم همان آخری که سرآغاز زندگیست و تا جاودانگی خواهد بود.


 
 
غلام عجم
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

دل ما گشته چو مشتاق به خوان کرمت

                                                    بی قرار است بیــاید به رواق و حرمت
مصلحت باشد اگر عاشـق زارت به وصال

                                                    بنما خط و نشـــــانی ز کلام و قلمت
اثری هست عیان از خط و خالت به دلم

                                                    تاکجا این دل مجنون بسراید قسمت
دیده کم سو شده از اشک فراقت صنما

                                                    سرمه کــش دیدۀ ما را ز غبار قدمت
مطربی کرده ام وعاشقی دروقت سحر

                                                    قدحی باده بنوشان به غلام عجمت


 
 
بارش سنگ
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩
 

پر پرواز مرا خنجر بی رحم زمان می آزرد ،  بی امان ترکه ای از چوب  انار شاخه احساس مرا می فرسود

وچنین بوده وهست سرنوشتم ، هرکجا رفتم و با هر که هم آواز شدم بابت گرمی دستانم  ، یا که پرهای سپیدم ، که روزی گرمی دستانش بود  ازمن خسته رنجور ضمانت می خواست

آی دستان پر از خار وخدنگ                 چه بخواهید و نخواهید مرا باور این هست ،

که گلزار شما را به من جاه وجمی نیست ، نه گرمایی ونه لانه آسایش وامنی ،

که مرا قسمت از باغ شما  خار  و خس  و نیش زبان است ونگاهی زترحم ،

آه از این رسم زمانه : که از این جور وجفایش دگرنیست مراطاقت پرواز

شکستند دگربال وپرم را همه آنان که زمانی همه گرمای وجودم مرهمی گشت.

نویدی زامید، آسمانی پراز زهره وماه، تهی از رنجش وآه ، عطر محراب نماز ،

چه غزل ها که سرودم شب ها پر از زیستن وهستی و راز...

افسوس چه حاصل ، چه بنالم ، که ای وای چرا بارش سنگ زدستی که من آن را ز ته چاه در آوردم ودر اوج زمان جا دادم، توبگو گرمی احساس ضمانت خواهد؟

مزد من سنگ و ستیز است؟ تو بگو عشق چه چیز است؟

 


 
 
افسانه یار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩
 

مطربا افشای کن مقصود از این افسانه را

                                                     باز کن از دل دگر گنجیـــــــــنه و انبانه را
می گسار کوی تو کی بیند آن مقراض را؟

                                                     تا کنی خاموش شمع روشن میخانه را
کی توانددیدچشمی ساغرت رابی شراب

                                                     هرکه آمد سوی تو نوشیـد آن پیمانه را
ترک دیدار تو را عاشـــــــــق ندارد در توان

                                                     شمع باید تا کنــــد عاشق دل پروانه را
نرمی خویت لطافت بر گل و گلشن دمید

                                                     کیست این معنی نداندصاحب گلخانه را
این غلام بی نوا از عاشقی درتاب و تب

                                                     تا ببوسد حلقه گیسوی صاحب خانه را


 
 
شبنم عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 

شب بود  و دوستی برایم می گفت  ومن هم می نوشتم: می گفت از واژه گذشت....

از عشق وازدوستی ، عمیق وپایدار می گفت ؛ از بس صدای غلغله در درونم کشیده موج، فریاد ظالم ومظلوم درهم تنیده، ومن مسکوت مانده ام از تمیز رحم وستمگری، گاهی قطره اشکی از چشمانش می بارید وبرخلاف تصوراتی که درموردش داشتم، مهربانی را می شد از عمق نگاهش دریافت، وچقدر افسوس خوردم که چرا همیشه از روی ظاهرآدم ها قضاوت کرده ام، به هرحال ساده وبی ریا برایم گفت ،از بس که رنج کشیده ام دراین دهر بی صفت، وفریاد الامان به ثریا کشیده ام، ازخنجره ام خون به لب می بارم، و دیگر تفاوتی نکند نزد خلق هیچ فریاد دردی.

آنگاه آهی کشید و گفت : زخمی به دل دارم به عمق روزهای گذشته از عمرم، ولی به سرزمین احساس های  پاک و بی ریا در هرکجا که باشند وهر مرام وآئینی که داشته باشند تعلق خاطردارم . آنگاه گریست ؛ می گفت : این ها که می گویم در تصور عده ای سراسریاوه است ای غلام،  وآخر به دار مکافاتم کنددچار ، اما آن که مرا زاد گفت، برحق سخن بگو، ساده بیان کن، حتی اگر زبانت بسوزانند .وچنین است که بازهم روی جاده ناهموار همی پرسه می زنم، می دانم که پیراهنم پاره وبرتنم ننگ است ، نه جلوه ای دارم و نه سفره ای وجاه وجمی ، ولی خرابم مپندارید که من خرابه نشینم وخراباتی ، به حال خود واگذاریدم ،

به خدای آسمان ها قسم سکوتم از ترس نیست ، من عاشقم و در عاشقی هم مرا شرط نیست . به معشوق نیازمندم، پس آرام  گفت: ای معشوق آسمانی من! تو در روزگار غربت من، ابرهای بیکران مهربانیت را بروجودم ببار ، وکویرخشک وجودم را باشبنم های آسمانیت دل انگیز ساز.


 
 
روی مهتاب
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 

به شب پیوسته بیدارم من ازخواب

سحوری می سرایم بهر مهتاب

نگــــــــــارم را ز دل دارم تمنـــــــا

دمی هم بنگرد بر مست بی تاب

دلم هر لحظه در سوز و گداز است

بغیر ازاونه کس خواهم نه انساب

خراباتی شــــــــدم اندر فراقــش

بگو با جـــــــان جان تا واکند باب

چه وقـــــــت آید مرا دیدار رویش

غلامی هــــم ببیند روی مهتاب


 
 
بال پرواز
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢
 

همیشه گفتم و گویم تو بال پروازی ، دستهایت مهربان و همیشه چون رازی

 نسیم دل انگیز و مایه نازی، خلاف نگفته ام که زاده حوا و مهر و اعجازی

گفتم تماشاگه رازی بخوانمت به دعا، فرشته نبودی ولی حدیث بهشتی

 سکون و شفایی، تو در نگهم همیشه زیبایی، به هر هنرم همیشه پیدایی

هزار حاجت رندی چو من، به زمزمه ای و نگاهی و دستان مهربان تو امیدوارند.

تو نیازی، بسان نماز که مومن سرگشته در پی آن است ، تو آیه های کتاب وجودی هر آنچه زخم خوردم ، هر آنچه کشیدم ز زحمت و رنج ، تمام خستگی ام را ، فقط برای تو گفتم تو را که یافتم ، سرودم هرآنچه که بودم ، گشودم تمام رازم را.

چرا برای تو گفتم؟؟؟ تو تا اوج ، یارای رفتن داری ، تو تا سرچشمه عشق صفای گفتن داری ، رهایم مکن ، مرا تو معشوقی ، مگو که سرودم برای تو از عشق خالی است.

 بیا برای فرهادت ، تو غرق شیرین باش ، تو تلخی ما را قرین شیرین کن .

اگر که من مرید پائیزم و اندر هوای زمستان و سرمایم، تو گرمی جانم بمان و شمع حضور ، بهار دل انگیز و غنچه ای گل باش ، شفایم ببخش و امید و مرهم دل باش .

که رود سرنوشت جاریست ، خلاف سرنوشت نمی توان رفتن .

بیا به زندگیم جاری باش که زندگی ام با تو غرق زیبایئست...


 
 
عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢
 

خلقت ز ازل تا به ابد زایش عشـــــق است

                                                 زینت شده بر زیور و آرایش عشـــق است

این بزم خموشی که به کیهان زده لبخنــد

                                                غوغای نگاهش شب آرامش عشق است

از رابطه عاشق و معشـــــــوق چه دانی؟

                                                جزاینکه نگاه دوطرف خواهش عشق است

القصه که خورشـــید بجز سنگ چه باشد

                                                این نورکه بینی همه ازتابش عشق است

فرهاد به شیــــــــــرین چو رسد کوه بلرزد

                                               اینلرزش مستانه بسی جوشش عشق است

لیــــلی نشکاند به نظـر کوزه ز مجنـــون

                                               این بزم خداگونه همان شورش عشق است

هرگاه غلامی بنگارد قلمـــــش عشـق

                                               زانو زده بر میــــــکده آتش عشـــــق است