کشکول عشق

سحر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧
 


 
 
ای آسمان مرا دریاب
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦
 

ای آسمان مرا دریاب

ای ابرها گریان شوید

که گریه شما هم چون سبویی از شراب فردوس است

و خاک ما تشنه این مستی است

پس باران دیدگانت را بر ما ارزانی دار

ببار بر خاک و ببار بر من، که من هم ذره ای از این خاکم

و چه طربناک می شوم از تو که از سرچشمه اهورایی

پس سخنم گوش دار، حال که هیچ چیز را با خود به عمق زمین نخواهم برد

هرگاه که باز هم از زمین باز می گردی به سوی آسمان

صدای لبخند سرشار از سکوت مرا هم با خود به آسمان ها ببر

هم چون سکوت بازگشت خودت ،هم چون سکوت ملکوتی کرّوبیان

با آن یگانه یار بگو  ، مرا طلب از تو سبویی از عشق است و بس

پس ای ابرها گریان شوید که گریه شما سبویی از شراب فردوس است

(از توهّمات من زیر آسمان شب خوزستان     سال 1364)


 
 
خال رخسار یار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٦
 
این شــــرح مرا بس که تو را عاشــــق زارم
                                                   جاروکش درگاهت و ســـر بر تو سپارم
هر گاه تو لب می زنی از غنچـــــــه رخسار
                                                   غوغا شود این دل ز تو ای طـرفه نگارم
سجاده کنم خاک بیابان و تو چون مهر نمازم
                                                  خوش کن بنگاهی دل واین چشم خمارم
مهسا رخ دلجو توومن سوخته ازهجر وفراقت
                                                  آواره مکن دلبـــــــر آزاد تو از شهر دیارم
دیگر تومگو پندونصیحت که نیم عقل ونه تدبیر
                                                   دل را تو نظــر کن که شده صبر و قرارم
حالا من و این آه جگرسوز ودل مخزن اسرار
                                                   من طالب آن خــــال رخ و خط و شیارم

 
 
برای تنهایی ها
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳
 

گاهی وقت ها در تاریک و روشن غروب که نه با شب و نه با روز هم خوان است با خودم فکر و نجوا می کنم که، ای حسرت روزگار خورده به چه می اندیشی؟به روزها و شب های غم انگیزی که داری و لحظات ناچیزی که از خوشی ها دیده ای، اما هنوز برای این طور زیستن جوابی نیافته ام.

به فکرم که چطور می شد که شادی ها بیشتر بود، کاش شادی ها بیشتر فضاهای زندگیمان را معطر می ساخت کاش می شد این زندگی را از کویر وحشتناک و خوف انگیز به زیر سقفی با عطر یاس در کنار گلستانی پر از آرزو برد کنار گلستانی که نغمه چلچله ها و مرغ عشق ها سرود زندگی باشد و نوای غم مفهومی نداشته باشد، حال دیگر خودم هم باور کرده ام که بهار هم برایم زمستان است، و هیچ خورشیدی در محنتکدۀ من نخواهد درخشید، حالا دیگر فهمیده ام که زندگی ام هر روز رنج هایش فشرده تر و منجمدتر می شود چرا که عشق و محبت هر روز و هر ساعت از من دور و دورتر می شود و نگه داشتنش از توانم خارج، و هر روز پژمردگیم نمایان تر، بله برای تویی که می خوانی می نویسم جدا شدن و فراق سخت است حتی سخت تر از مردن و دردش بی امان در حال سرد شدن و این درد را فقط در سکوت، فریاد باید کرد ولی همین فریادهم گاهی تا عمق جان را می سوزاند.

 اصلا بهتر است اینطور بنویسم که بعد از عشق یعنی هیچ ،یعنی روزهایی که با پوچ تکرار می شوند، زندگی بی عشق و مهرورزی یعنی شب غبار گرفته بی ماه و ستاره، و به درازی آرزوهایی که از عشاق بر دل هاشان مانده و من هم مانده ام خسته و تنها و با کوله باری از خستگی که به باد حسرت سپرده ام و دست خالی در همان کویر هول انگیز قدم می زنم تا شاید بار دیگر دستی با سبویی از احساس بیابان تشنه روحم را سیراب کند، تا بلکه مرهمی از محبت و مهر بر لب های خشکیده ام باشد، اما در باورم نمی گنجد نمی دانم چرا؟ چرا که هیچ رودخانه ای توانایی سیراب کردن کویر تنهایی مرا نداشته و در آخر خسته و وامانده مسیرش را تغییر داده و تکرار لحظه های رفتنش را برایم به ارمغان گذاشته، ارمغانی تلخ که آوار اندوهش را لاجرم باید بدوش بکشم و ناچارم بنویسم در این زمانه و در این وانفسا پرستوهای عشق از بام های قلب ها کوچیده اند، و تردید و دو دلی همچون دیواری به پهنای کوهی سیاه احساس همه دلها را درنوردیده و بالا رفته و قدم های عاشق را، شانه های محنت کشیده عشاق را هر روز لرزان تر و به مرگ محتوم نزدیکتر می کنند و حتی قدم زدن در کنار گل های شقایق و اقاقیا غیرممکن، ولی آیا راهی برای باز شدن و شکستن این دیوار هم هست؟

بله، و بدان که هست چرا که عشق ریشه ای تا عمق زمین و شراری تا بلندای کهکشان ها دارد و برای دوباره باور کردنش فصل هایی خالی از دلهره می طلبد خالی از اضطراب خالی از مادیت خالی از گل های مصنوعی، خالی از نگاه های تصنعی و بدست آوردن فرصتی برای آغاز، بیرون آمدن از پیله ای که مثل میله های آهنین قفس دور خود کشیده ایم، باید دوباره خاطرات با هم بودن را تجربه کنیم، تا لحظه های خیال انگیز زیستن را بیابیم، باید نگاه مرطوب شبنم را روی گلبرگ های خیال نگریست، باید دوباره غنچه ها را از لابلای بوته های پوسیده و غبار گرفته بیرون کشید، باید اشتیاق را تا فراسوی قلب ها بدرقه کرد تا در راه نماند، لازم است لابلای زمزمه های گل سرخ به دنبال عشق گمشده مان بگردیم باید مجنون را از بیابان های ابد تا کنار گلشن لیلی رهنمون باشیم و اشک انتظار را از چشمان هر دو پاک کنیم.

بله ،  بازهم وقت آن است که در آئینه مهر بنگریم باید دوباره الفبای دوستی را با هم زمزمه کنیم، باید دوباره در گلدان احساس ریشه کرد تا ندای قلب ها شنیده شوند باید دوباره تن و روح را با هم با قطره های باران محبت طراوت داد ،باید باز هم همچون پرستوهای عاشق پرواز کرد و باید با عطر بنفشه های بهار، بهاری شد و ماهتاب شب های یلدایی گشت تا از ویرانه ها ی دل ها کاخ عشق دوباره بنا شود.


 
 
خم مشک
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۳
 

بوی عطرت به خدا هـــرشب و هر روز به ماست

                                                    چه بخواهــــم چه نخواهــــــم ثمرش روزی ماست
هر دمی شـــامه ام گشت به کنـــــکاش به دور

                                                    تا بببینم که خم مشک کجابوده وبویش زکجاست
راه ها بسته شد وباز شد و باز نشد مشکل ما

                                                    تا که یک صبـــح عیان گشــت که از بیت خداست
جمله عطــــری و عطـــار بگشتم به دیار خوبان

                                                    خاصه مقدور نشد،درک شدن هدیه مخصوص به ماست
هاتفی آمد و ســــــــر داد ندا کـــــه ای ساقی

                                                    تو مگردا که به عشـــــــــاق وفا جــــوی عطاست
شکر کردم که شدم همچو غلامی بر دوســت

                                                    گل به من داد ، که ناشکری ما جملـــه خطاست


 
 
روز بزرگداشت مولانا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

سوختــــم و سوختـــــم و سوختـــــم

تا روش عشــــــــق تو آمـــوختــــــــم

حاصل عمرم سه سخن بیش نیست :

خــــام بـدم ، پختــه شدم ، سوختـــم

 

هشتم مهر ماه روز بزرگداشت مولانا جلال الدین محمد بلخی شاعر ، عارف و متفکر بزرگ ایرانی خجسته باد.


 
 
تبسم مهربانی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

شب سایه ظلمتش را روی وجودم گسترده بود ومی خواست درونم را نیز به سیاهی بکشاند، اما من همچنان که درپی به دست آوردن لقمه ای نان شب  را می شکافتم وبه پیش می رفتم اندیشه ام در تاریکی فقط به دنبال نور بود، واژه ها  را کلمه به کلمه با زلال اشکم در همان هنگامه سحرشستشو می کردم، تاصفحه ای از روی اخلاص ومهرورزی برای تو به نگارش درآورم. واین نوشته ناقابل راتقدیم می کنم به تو که درجستجوی نورهرظلمتکده ای را زیرپا گذاشته ای، به امید آنکه خستگی هایت را اندکی آسایش وآرامش باشد و راز درونت را شکوفا سازد.

حالا برایم بگو درآن فراسوی ظلمت ها خورشید را دیدی یااینکه یافتی یا نه؟ آیا در وجودت چیزی را حس کرده ای که به توقدرت وآرامش می دهد؟ امانه با اصرار تو بلکه بادرخواست خودش، بدان که اگر یافته ای یا دیده ای این احساس روشن همان خورشید وجود توست ، اکنون به حرف این دوست کوچک خود گوش فرا دار، هرگاه اندکی ویا حتی ذره ای آسمان دلت را ابری یافتی ،فقط کافیست مقداری بباری ،تاخورشید آسمان دلت هویدا شود چراکه بقول معروف تاریک ترین زمان شب ، نزدیکترین لحظه به طلوع خورشید است وساده تراینکه فاصله بین اخم ومهربانی فقط یک تبسم است، اکنون اگرخود را یافته ای درد عشق را بی پیرایه بپذیر ،لحظه های باعشق بودن را گرامی بدار تا عشق پوسته های غبار گرفته وخاکستری احساست را بشکفد وشکوفه هایش پدیدار شود.

بگذار زمانه هرکاری می خواهد بکند ،زیرا اگر درست بنگری وشنونده خوبی باشی ،ترنم زیبای عشق سمفونی تا ابدیت زیستن را به تو خواهدآموخت وآفرینش از داشتن توخشنود خواهدبود؛ حالا وقت نتیجه گیری است ، پلک هایت را اندکی روی هم گذار،آرام آرام خود را در رویای بی زمانی وسکوت قرار ده وآنگاه که آرامش یافتی با یک لبخند ساده برای خودت ،داشته هایت را مرورکن ،ببین چقدر به خدای نزدیک شده ای و او را در ضمیرت احساس می کنی، وقت انتخاب است راه پیش پای تو روشن ونورانیست تودرظلمت شب وجودت،  نور را یافته ای واگربخواهی این نور تورا جاودانه خواهدساخت.


 
 
یار جفا کرده
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
 

آه از آن دلبر رعنا که جفا کرد و برفت

                                         روز ما را سیه و ترک وفا کرد و برفت


دل صد چاک گواهی دهد از گریه ما

                                         تیغ خونبار خدایا ز قفــــا کرد و برفت