کشکول عشق

ساکن ویرانه خاک ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۸
 

من یکی ساکن ویرانه خاکم ، لیکن

              از بهشت آمده ام بهر وفاداری و عشق ، من امانتدارم ؛

آمدم عرض سلامی و دو شب مهمانم

یا شبی کم بود و یا که زیاد ، کاروانی که مرا آورده

                       عنقریب است به فریاد و جرس ،

پس ز عیار بخوان نامه عشق ، نامه ای کز سر سودای دل است...

پند و اندرز مرا گوش کن ای واله عشق !

عاشقی گر به کسی افشا کن ،

                             پیش معشوق دلت گریان کن ،

                                                          موی ها افشان کن

این که رسوایی نیست ، تا کجا ساکن تنهایی دل می مانی ؟

راز با معشوق بگوی ، که چنین است دل یارت نیز ، و دلی را به دلی جایی هست ؛

آشنا و نزدیک ، بشکن این قفل و قفس ،

                                   دل عاشق به قفس ننشیند

بگسل این شرم و حیا ، همگی ساختگی ست ، درس خودباختگی ست ؛

یا که عاشق نیستی ؟ 

عشق را باید گفت ، با دلی غرق امید

ما نگفتیم و چنین شد که کنون رسواییم ،

گفتن راز دلت با دل یار ، رسم عیاری و مستان باشد

عاشقی کن که سفر نزدیک است.


 
 
دل خونین
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۸
 

 

دلبرا ازچه شدی ، آن می انگور چه شد؟
یک نظـــــر جانب ما بنگر و دیوانه ببــــین
غربت آورده ای ام در شب وبیگانه پرست
چه روا داشت به ظلمت برسانیم ز جور؟
دل که سرگشته شد از فرقت رویت جانا
وصفت ایدوست نوشتم به سراپرده عشق
دل عیـــــــار نه جایی که رقیبـــان بدرند

 

دل خونین بنگر ، آن لب مخمــور چه شد؟
وصل دیوانه در این خانه مســتور چه شد؟
باده و میکده و مطــــرب و تنبور چه شـــد؟
اندرین ظلمــت دل ، آن دل پر نور چه شد؟
آتش و قافله و مقصــــــد و منظور چه شد؟
نامه از خون دلم بوده و ممــــهور چه شد؟
دل از آن تو ، بگو آن دل پر شـــور چه شد؟


 
 
آب حیات
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
 

 

صیــــــد دل ازتوکه دارم زرودینارچه سود
گر هلاکم کنی و گر بدهــــی آب حیات
آنچنانم من ازین عشق که هرصبح وسحر
قلم از دست نیفتاده و از خـواب گریخت
طلبم نیست سلیمانی و دیهیم و کـلاه
خون جگر گشته غلام زاین همه پروازخیال

 

شربت لعل لبت اینلب خشکیده گشود
هردو ازکوزه معشوق حیاتـست و وجود
این دل دلشـــــده آید به قیام و به قعود
جوهر اشک ببین برغزلم هست شهود
خرقه راهم بستان وبنشین گفت وشنود
باورم کن که بریدم همــــه بند و قیــود


 
 
خموش
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٤
 

 

چو نوشیدم از جام لیــــلی به نوش
چنان مست عشقــــــم ز آن نازنین
کنم مســــتی از یار و دلدار خویش
چو خواندم ز فرهاد و شیرین و کوه
مـــــرا این عنایت ز او کیــــمیاست
کنون عاشـــــقی گر تو در این دیار
بگو و بپــــرس از غلامت ز عشــق

 

دل و دیده آمد به جوش و خـــروش
که مجــــنونم و از زبانم خمـــــوش
شبانگه به مستی سحرمی فروش
شدم از شکوهش زگوش و زهوش
چو آواز و آهنـــگ و ساز ســــروش
به پیش رقیــــبان تو رازت بپـــــوش
سوالت ز عشق و ز مستی مپوش


 
 
گذار عمر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٧
 

در برگ برگ دفتر خاطراتم همه چیز شفاف و پیداست ،ممکن است برای بعضی ها

اندکی نامفهوم باشد ،شاید این نوشته را تکراری بدانید ،اما  بدنیست باز هم  یادآوری

باشد،باید دوستانم بدانند روزهای نه چندان دور از گذشته ام وهم انگیز در سکوت و

شبهای تاریکم در فریاد وزمزمه هایی که معنی آن را خودم میدانم وبس،گاهی گریسته ام

که جای چکیدن اشکهایم روی صفحات هویداست ،هرگاه جای چکیدن اشکهایم راتماشا

می کنم به تمناها وارزوهایی که برآورده نشده اند می اندیشم ودر خیالم باز هم

آرزوهایم را مرور می کنم تانا امیدی در وجودم ریشه نگیرد،باز هم شکیبایی می کنم

ومیدانم گاهی فصل خزان وزمستان اندکی سردتر وطولانی تر میشود اما این فصل به

بهار خواهد رسید،باید جرعه ای از شراب عشق نوشید آرزوها رااز یاد نبرد وهمواره در

گذار عمر امیدوار بود آنگاه وصال نزدیک خواهد بود ،دوستانم بدانند دیروز ودیروزها

گذشتند امروز را دریابیم ،حال را به قال نفروشیم نگذاریم سرمای زمستان به عزلت و

خمودگی دچارمان سازد،زمستان باهمه سختی وسرما می تواند زمانی باشد برای

درکنار هم بودن درمامنی گرم بادلهایی گرم وامیدواروقلمه زدن افکار واندیشه های

ناب تا دربهار شکوفا شوند،اکنون لحظه ای گوش کن صدای پای بهار می آید


 
 
برای تو
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
 

صفای روی تو را نازم ای پری رخسار               که در همه عالم ندیده ام به ازتو کسی

از آن دمی که تماشا نمودمت یکدم                 زبوی تو مستم کشیده ام  نفسی


 
 
مستی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
 

هر لحظه به حال مستی ام من                     فارغ ز جهان وهستی ام من

چون می گذرم ز کوی عشاق                        گویند که غرق پستی ام من

چون جام می از نگار گیرم                             گویند به می پرستی ام من


 
 
زمین
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٦
 

در زیر انبوه برفها وسنگینی سرمای سخت زمستان زمین عاشقانه نفس میکشد

ریشه ها به نفسهای گرم زمین زنده اند تا دوباره ساقه بر زمین برویانند

زمین بابذرهای آرمیده در وجودش نجوا میدارد تا امیدوارشان سازد بهار در راه است

و این زندگیست

بیایید برای همدیگر نفس بکشیم ودلهایمان را گرم نگاه داریم بهار در راه است


 
 
نامه ای تا بیکران ها برای تو و آنها که با توأند ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
 

 

می دانم که خیلی سخت است که نه دیگر آوازی بخوانم، و نه غزلی زمزمه کنم، ولی اکنون برآنم باز بنویسم. اما این بار نه فقط برای تو، برای دو نفر یا حتی بیشتر، برای آنهایی که هر روز صبح، احساساتشان را آب و جارو میکنم، آنهایی که به کوچه پس کوچه های خاطراتشان، به دروازه های قلبشان، و به تاریکی ها و روشنی های وجودشان قدم گذاشتم، و بی گمان اسم مرا از شیشه های قلب بخار گرفته شان پاک کرده اند. مقصودم تو نیستی، اما می خواهم تو بخوانی و نجوا کنی و اگر فراموشم کردی که خواهی کرد، نامم را از آن شیشه محو نکنی، چرا که ستم کشیده ای را بیش از این ظلم روا  نیست، و حالا فرصتی است تا عشق را برایت ترجمان کنم.

توصیفی از آنچه آموخته ام و تو آن را برای شاگردانت تدریس و ترسیم کن، خودت هم از آن بهره ای بر ،تا  مأوایی برای جاودانگی عشق داشته باشی ، و حتی مرگ را پایان آرزوها ندانی، و حالا عشق، جادوگری افسون گر ، از قصه های بلند احساس است. حقیقتی است تنها ، با نشانی به رنگ رویاها، جاری و سیال و روان، که راه را بی هیچ چون و چرایی پیدا می کند،  مانند نهالی  بدون اقبال،مثل فصل بهار جوانه زدن را آغازمی کند. یکایک افق ها را می گشاید، غربت ستاره ها را خنده باران می کند، و در دل معشوق ،آتشی باندازه کیهان بنا می نهد، گاهی مانند پروانه ای، روی گلبرگ های احساس و شقایق ها و نیلوفرها ،برای آسایش معشوق بیداری می کند.

شبنم ها را به رنگ ارغوان تقدیم یار کرده و بال هایش را بوسه باران می کند، آنگاه بر اومی تابد، آه و ناله می کند ، و وصل و ناز و کرشمه آن شیدا را طلب می کند، آن است عشق که عزیزترین چیزهاست در روی زمین، و مریدی معشوق، پس هر کار کند برای عشق زیانبارنیست، و حال مرا بگوش باش که شرط سعادت عاشق، ثمره محبت معشوق است، و علامت قبولی آن ،در اطاعت از معشوق، که ما به آن پایبند بوده و هستیم ،و حال همین مرا بس،  که تمام لحظات شیرین زندگیم را از معشوق دارم، و آن لحظه ها  را می ستایم.

و حالا قلب من حکایتی بی پایان از عشق را در خود نهفته دارد ،که با کلماتی آهنگین و موزون، سرشار از احساسم برایت ترسیم می کنم، و تو هم با واژه هایی از عمق جان خود،تلفیق کن و شاگردانت را تعلیم ده، که همانند اسلاف گذشته محبت را بیاموزند، و سلامت تندیس محبت را خدشه دار نکنند، تو خودت هم این واژه ها را آویزه گوش ساز ، تا بضاعت عاشق را روزگاری بردار نگردانی، پس تو که معشوق منی، آسمان روح منی، چشمانت برایم سراب نیست، دریاست،اقیانوس بیکران آرزوست، کوچکترین احساس تو در همه نوشته هایم تا ابدیت نخواهد گنجید، نازنین! نگاه تو آرامش من تا انتهای جاودانگیست، دل همیشه با توست، گل عشق تو تقدیم همه محبت های هستی به من است،  که هیچ کس قادر به پژمردن آن نیست، و حالا تو معشوق منی، مقصود و منظور منی، تو طبیبی، که ثانیه های واپسین زندگی به دردم رسید.

و اینک که می نویسم نگاهم در نگاه توست ،انگشتان تو قلبم را می فشارند ،تا من حکایت بی پایان عشق تو را بنگارش درآورم، تا من صداقت تو را سلامت وجودم کنم، و این است که من آموخته ام .گرمای تو را با هیچ خورشیدی معاوضه نکنم، تو  ماندگارترین عطر و شمیم گل های هستی را تزریق خونم ساخته ای ،تا افشره خوشبوی عشق، از جزء جزء سلول هایم تراوش کند، پس آنان را بیاموز ،که رسم عاشقی و محبت ، بدست آوردن فرصت ها نیست، چرا که عشق و مهر و محبت و دوست داشتن که وامی بیش نباشد و مشتی صبر و شکیبایی و سالک شدن در بر نداشته باشد،  هیچ ارزشی در بر خواهد داشت و سرابی بیش نیست، و باز هم به آنان بیاموز ، که اهداف عشق دنیای فرضیات نیست.

عشق مانند آینه صاف و شفاف و زلال است، درخشان و همیشه مایل به نور، پس اهداف عشق را طوری بیاموز و بیان کن ،که دیگران هم قادر به فهم آن باشند. آری خسته شدی، دانستم اما باز هم گوش کن، عشق بی انتهاست، غم را به دل راهی نیست، من با کلمات زندگی نمی کنم، من روی طوفان عمل زندگی می کنم، هراسی از شکست هم مرا نیست ، از دارائیم که همان عاشقی است لذت می برم ،آرام آرام راه را می پیمایم، همیشه راه هست، من به آنانی که مهر را از من دریغ می کنند و دریغ کردند ،ناسزا نخواهم گفت، چون به سرعت برق و باد  ، روزهای عمر می گذرند،  و ما را تا سرانجام راهی نیست، هرچه بود گذشت، قلبی دارم که می تواند دوست داشته باشد ، و در حسرت دوست داشته شدن تپش داشته باشد،  و برای دل های عاشق پیامی به رنگ مهتاب بفرستد.

پس چه با من باشی یا که نه، مرا عاشقی به این  باور رساند که باید سوخت، خاکستر شد، تا جایی که دیگر وجودم سرشار از عشق باشد.


 
 
مکتوب عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
 

جز تو کی باشــــد مرا آرام جان زیبانگار
درچه مکتوبی بیابم واژه های عشق را
جزچراغ تومگرنوری کسی دیده به عرش؟
در دو گیتی نیست هرگز دلبری بهترزتو
نغمه هایت شد مسجل بر غلام بی نوا
بیشمار ست میوه ها در باغ با پیوند تو

 

از رگ گردن به من نزدیکتر ای گلعـــــذار؟
جز درآن دفترکه گفتی آیه های بی شمار؟
تا نگردم کژ از این ظلمت سرای بی حصار
تا بیـــــاموزد مرا فن بیان و ســـــاز و کار
میکنم نجوا نوایت را همـــــه لیل النهــار
برترین ها دادی از انجیـــــر و زیتون و انار


 
 
آرزو
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۳
 

زخم خوش باد که از ناوک ابروی تو باشد
آن نسیم خنـــکایی که وزدوقت سحرگاه
چشم هایم چو گشایم به شـب ظلمانی
کاش محـــراب شبم وقت سجود سحری
کاش می شدکه گل ازگلشن توداشتمی
آرزوم نیست روم گلشن و میــــنوی برین
قدمی پیـــــش بنـه گلرخ بســــتان غلام

 

درد آن تاختــــه از قــــدرت بازوی تو باشد
گذرش از نظر وسلسله گیسوی تو باشد
دیده پر گنـــــــهم بر قمـــــر روی تو باشد
قبله اش برحرم و ساحت نیکوی تو باشد
گل زیبای من آن نرگس خوشبوی تو باشد
این دلم کاش که زندانی باروی تو باشد
تا ابد دیده ما بر قــــــدم و کوی تو باشد


 
 
در پیچ و خم های عاشقی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸
 

یارب تو بسوز این تنم را، تا آنکه نسوزم آن صنم را، اندیشه من فرو و پست است، اما چه کنم که روح من هم، از دیدن او همیشه مست است. در پیچ و خم های عاشقی آواره شده ام، انتظارم به سر آمده، آیا به من خواهی گفت از کدام راه گام بردارم تا به میخانه عاشقان رسم؟  کارم شده توقف در  دو راهی های این راه پر پیچ و خم، اینطور که پیداست این راه را برای من مقصدی نیست .هرگاه که فکر می کنم رسیده ام یا در حال رسیدنم دستی سینه ام را در کنار دو راهی می کوبد. بله: همین تنی که در بی زمانی می تازد در هزار توی زمانه می گرید، همین وجودی که در خلوت دل به معشوق راز دل می گشود، در کوچه پس کوچه های تنهائیش آتش بر برگ و بر ریشه اش می فشانند و حالا بر این  کاغذ می نویسم که باید بسوزی، چرا که اگر عاشقی داغ جگرسوزاست معشوق کمال عشق است، بسوز که صبحگاهان تو، که طلوع عشق بود حالا غروب غمبارتوست، و می نالم و می نویسم ،نسیم صبح من که پر پرواز پرندگان را نوازش می کرد در گل سرخ صبح محو شده و حالا دیگر هیچ پرنده ای برایم نغمه شروع صبح نخواهد سرود، و حالا کاملاً هویداست که معشوق ز ما خسته است، از چه روست این حالت نمی دانم و باز منم و غریبی، منم در گوشه عزلت و تنهایی، بله منم و عمر بی پایان. ای عشق اگرمی خواهی ترکم کنی بکن، اما قطرات اشک خون آلود دلم را هم بنگر، بنگر چقدر سرگردانم، باور دار اگر نسیم پائیز بودم ، دزدانه نوازشت می کردم، ای کاش به جای انوار خورشید یا بجای نور ماه بودم تا تماشایت خجالت زده ام نمی کرد. این چه معادله ایست از این روزگار نمی دانم، این چه معمای لاینحلی است، جوابش را نیافتم، فقط به یک چیز ایمان دارم. عشق من از آسمان است و جلوه هایش را فقط من می بینم، بله فقط من و بس و فقط می توانم برایش بنویسم ،من و زیبائیش را می بینم، درک می کنم، حس می کنم و آتش عشق که حلاوتی به طعم بهشت است تا اعماق جانم را می سوزاند. بله روزگار رازهای شگفت انگیزی دارد، نمی شود گفت کاش او را هرگز نمی دیدم، نمی شود بیان کرد کاش دلبسته عشق نبودم، ولی اینها همه حرف است .عشق چنان با صلابت است که همه چیز را متلاشی می کند و مانند سیلی خروشان همچنان می تازد و عشق جای پایش را بر پهنه قلب حک می کند، چنانکه حذف یا محو آن غیرممکن وفنا نشدنی است و عشق گرد قدم هایش ،در نگاه و زیبائیش در خون ساکن دائمی است، و حالا زیر همین نور ماه، کنار این زاینده رود خروشان، کنار این زمزمه روح نواز با موسیقی طرب انگیز آفرینش، و قسم به شب های سردی که یادش تنم را گرمی بخشیده او را بهتر از جانم می خواهم، من از هیچ کس و هیچ چیز هراس ندارم و راحت برایش می نویسم. ای عشق تو خوبی، صبوری، نگاهت آسمانیست باورت گنجایش همه تلخی ها و ناکامی ها و در د  دل های مرا داشته ای  و حتی اگر تو مرا ننگری ،من در اعماق وجودم همیشه دریایی برای نگرش تودر دیده ام دارم و همه اینها که نوشتم برای آن نگاهیست که دیگر برق نگاه قبل را ندارد، لبخندش همیشگی نیست و فحوای کلامش از عمق جان نمی آید.پس ای معشوق من عمق نگاهت را برمن جاودانه کن.


 
 
تطـــــاول
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸
 

ما را بجـــــــز ره میخــــــــــانه ها چه کار
چون عندلیب غزلخــــــوان به اشک و آه
چندی تطاول و چنــــــــدان در این حصار
دارم شکایت از تو ، کجـــا میکنم بیان؟
ای بی قرار مست به چشمان خود بگو

 

درد و فـــــــراق و به مستی و انتظـــــــار
در آرزوی نرگس چشــــمت به نوبهــــــار
آهم به آسمان رسید وفغانم به کوهسار
صــــدها دریغ و حســــــرتم از کار روزگار
عیار بینـــــــوا به جنون کرده ای دچـــــار


 
 
سجود ابدی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۸
 

 

 

چنـــــانم به شــــور از نگار ودود
ز شوق دل از این همه عاشقی
ز خمّ ازل داده یک جرعه «می»
مرا کرده بر کوی خود معتــــکف
از آندم که چشمم بر آن مه فتاد
اگرطالب عشق و مستی شدی
مگو بر رقیبــــان نگاری مراســت
برو پرس و جــو کن ز عیار مست

 

که خواهم روم تا ابد در سجــــود
زنم نعــــــره بر کف ندارم حـــدود
که مســتی برآمد مرا در وجــــود
گذارم بر این انجمـــن او گشــــود
نبود آن شبی را که چشمم غنود
ببر از دل و جــــــان  دستت قیود
گزندی رســــاند به جانت حسود
که برعشق ومستی بوداو شهود


 
 
برایت نوشتم ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥
 

دیشب که سر بر بالین گذاشتم در اعماق تنهایی من فقط تو بودی ، از فراسوی خیال خواندمت و با شوق تو برخاستم و برایت نوشتم ، نوشتم برای تو ، قامتم را راست نگه داشتم تا زیبایی نگاه هایت را بستایم ، سرم را به آسمان بلند می کنم تا صدایت کنم ، آوایی که ماندگارترین ترنم ها را برای تو داشته باشد ...

مهربانترینم !  دست هایم را بگیر ، گرم  نگاه دار تا از مرز  بودن ها به انتهای فراباورها برسم و در آشیانه عشقی که با تو و برای تو ساخته ام دمی بیاسایم . به تن مجروح و خسته و جنگ زده ام منگر که در احساسم همه چیز با عطر و زیبائیت آذین بندی شده و همه آرزوهایم در سحرگاهان برای توست.نگاه هایم خسته اند اما در عمق چشمانم نگاه تو جاریست . نامه هایم تکراری است اما باز برایت می نویسم که ای مهربانترینم ، به تو نیازمندم و وجودم را قربانی وجودت می سازم . ای حلقه اتصال من به آسمان ها ، دست تمنایم را به سویت دراز می کنم تا عشق و محبت را فقط تو در دستانم بیفشانی ، چرا که باتو به انتها نخواهم رسید و جاودانگی را باور خواهم داشت.

ای گل بوسه های باران ! گرچه ظاهرم  هر روز همانند طبیعت رنگ عوض می کند اما باور دار عشق من هیچگاه کهنه و مندرس نمی شود و رنگ عوض نخواهد کرد و هر روز پررنگ تر و باطراوت با شبنم های امید زنده تر خواهد شد ،تبسمت را جاری کن که آرامشم را از آن خواهم داشت .جنگ آزرده ام ساخته پس ترانه ات رازمزمه کن تا آوایت قلب عاشقم را مرهم باشد. می دانم آرامشت همانند کویر ، ترانه ات زمزمه همه جنگل ها و آبشارها و آواز پرندگان و بویت عصاره همه گل های آفرینش است.تو پیوندت را با قلبم مستحکم ساز تا زیباترین غزل ها را برای این خوبی ها بسرایم ، جایی برای اندوه و ناامیدی در دریای بیکران زندگیم نگذارم و به وسعت کائنات برایت بنویسم ، از عمق وجودم آگاهت سازم و گرامی دارم مقامت را...

آشنای من : سالها پشت صف انتظار سرک کشیدم تا حضورت را در خودم احساس کنم ، پس سکوت معنادارت را بشکن ، عطشم نیازمند جرعه ای از محبت توست ، سکوتت را بشکن تا صداقتم را به تو هدیه کنم ، دلم مامن توست  گلبارانش سازم ، دلم با هر تپش ، نام و بودن تو را فریاد می کند فرهاد وار نامت را بر کنگره آسمان حکاکی کنم.