کشکول عشق

بزم سحـــــــر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
 

پیوســـــــته بده ساقی از باده خمخـــــانه
ز آن نرگس جادویت ، در چشم ودلم افکن
یا خرم و خوشـــــدل کن ، یا تیغ ز ابرو زن
بازآ تو به میخـــــــانه ، روی قمرت بینـــــم
شــرح تو نوشتـــــم من ، بر دفتر و دیوانم
شعر و غزلت جانا  ، در بزم سحـــــر گفتم
جـــــــــان من دیوانه ، قـــــــربان قدت بادا
بربند به گیسویت ، دستان ضعیــــــفم را
کار از دل و دستم شد در حسرت روی تو
گویـــــــند رقیبانم ، اندیشـــــه مکن بر او
دانی که چه گوید دل؟ برعشق شده مایل

 

زان «می» که کند مستم ، مجنونم و دیوانه
تا دور تو میـــــگردم ، چون سوختــــــه پروانه
دارم به تو امیـــــدم ، در گوشــــه میخــــــانه
بر سلسله گیسویت ، هر شب بزنم شـــانه
خوشبخـتم از این مستی ، از شاخه ریحانه
عشق تو حقیقت شد ، نی دفتر افســــــانه
بگـــذار که دیوانه ، عاشــــق به تو فـــــــرزانه
گمگشـــــته نگردم من ، در وادی غمخــــــانه
یک شب به در مسجد ، یک شب در بتخـانه
صد ســــــــرزنشم گوید ، داروغـــه بیگــــــانه
عیــــــــــار تو را خواهد ، نی آبی و نی دانــه


 
 
حال مجنون
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٧
 

 

یار اگر رفت از این خـــانه به دربار دگر
هر چه راند ز درش تا نشود همدم ما
تیر اگر از خـــــم ابرو بزند صــــد بارم
حال مجنون که نداندبجزازلیلی مست
نام یارم مکنـــید از من دیوانه طلــــب
نغمه هاهست زساز همه خوبان باری
هرکه گفتم بکندچاره به این عشق مرا
آن قدر ناله بر آید ز سرا پرده عشـــق

 

اشک این دیده برم بر ســــر گلزار دگر
باز با یار کنــــم صحبت و دیـــــدار دگر
عهد خود نشکنم و بر ســـر پندار دگر
که بجز او نبود همــــدم و غمخوار دگر
راز ما این بود و نیست ز اســـــرار دگر
نغمه اوست خوش آید نه که از تار دگر
شرح ما برده به دیوان و به اخبـــار دگر
تا ابد هست در این سلسـله عیار دگر


 
 
عشق عیار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٧
 

عشق و عاشقی را از فراسوی نگاه عیاری به تماشا نشین ؛

عاشقی عبادتیست واجب  و لازم ، حکم از خدای ازلی و ابدی

 مشروح و منظوم در آیات الهی ، که خدای لایزال کل جاندار را از عشق عطا فرمود.

عشق را آفرید  ، مرهمی بر آلام و زخم های ناپیدا

شفابخش و طراوت جان ، و همانا که این دریای ناایستا را از سرچشمه وجود خود جاری ساخت ، که پایانی بر آن نیست و زلال و بارور می جوشد.

عبودیت را سزاوار است در اول عاشقی ، تا معرفت از آن به بار نشیند ، و خود از آن جاری ، آنگاه عاشق را پای رفتن خواهد بود.

عرض ما اینست ، طلب کن عشق را اول از روی خلوص ،از معشوق و این راز از نامحرم پوشیده دار.

صداقت پیشه کن و معشوقت را ستایش ، آنگاه به درگاهش راه خواهی یافت.

"گوارا بادبر تو چنین عشق و عاشقی"


 
 
بهار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۳
 

پنجـــره بگشای بهــــــاران رسید
چهـــــــره دگرگون شده از روزگار
چشــــم دل از پرده برون آر و بین
بلبل و قمری و غزلخوان عشـــق
باغ شکوفا شـــــــده یک دم نظر
وقت گذر بر چمن و کوه و دشت
رقص وسماع کن بگلستان دوست
بین که درخت از ثمر و برگ و گل
پس تو بفرما به نمــــــاز و سجود
طالــــــع نوروز چـــــه خوش آمده
تا که تو هم مست و بهاری شوی

 

باد صبـا بر گل و گلشـــــــن وزید
بارش ابر از رخ گل ها چکیــــــــد
عاشق نقـاش چه نقشی کشید
بانگ اناالحــــق به ثریا دمیـــــــــد
میـــدهد از بخـــت بلنـــــدت نوید
نیک نظــــر کن که پرستـــــو پرید
این گذر عمـــــر که نتوان خــــرید
هم چو کمان قد و کمر را خمــید
چون که نماندست ز عمرت مدید
فـــال تو گردیده به ســـــال جدید
لیک نگویی که به رنجـــــم شدید