کشکول عشق

برای تنهایی ها ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
 

 

گاهی وقت ها در تاریک و روشن غروب که نه با شب و نه با روز هم خوان است با خودم فکر و نجوا می کنم که، ای حسرت روزگار خورده به چه می اندیشی؟به روزها و شب های غم انگیزی که داری و لحظات ناچیزی که از خوشی ها دیده ای، اما هنوز برای این طور زیستن جوابی نیافته ام.

به فکرم که چطور می شد که شادی ها بیشتر بود، کاش شادی ها بیشتر فضاهای زندگیمان را معطر می ساخت کاش می شد این زندگی را از کویر وحشتناک و خوف انگیز به زیر سقفی با عطر یاس در کنار گلستانی پر از آرزو برد کنار گلستانی که نغمه چلچله ها و مرغ عشق ها سرود زندگی باشد و نوای غم مفهومی نداشته باشد، حال دیگر خودم هم باور کرده ام که بهار هم برایم زمستان است، و هیچ خورشیدی در محنتکدۀ من نخواهد درخشید، حالا دیگر فهمیده ام که زندگی ام هر روز رنج هایش فشرده تر و منجمدتر می شود چرا که عشق و محبت هر روز و هر ساعت از من دور و دورتر می شود و نگه داشتنش از توانم خارج، و هر روز پژمردگیم نمایان تر، بله برای تویی که می خوانی می نویسم جدا شدن و فراق سخت است حتی سخت تر از مردن و دردش بی امان در حال سرد شدن و این درد را فقط در سکوت، فریاد باید کرد ولی همین فریادهم گاهی تا عمق جان را می سوزاند.

 اصلا بهتر است اینطور بنویسم که بعد از عشق یعنی هیچ ،یعنی روزهایی که با پوچ تکرار می شوند، زندگی بی عشق و مهرورزی یعنی شب غبار گرفته بی ماه و ستاره، و به درازی آرزوهایی که از عشاق بر دل هاشان مانده و من هم مانده ام خسته و تنها و با کوله باری از خستگی که به باد حسرت سپرده ام و دست خالی در همان کویر هول انگیز قدم می زنم تا شاید بار دیگر دستی با سبویی از احساس بیابان تشنه روحم را سیراب کند، تا بلکه مرهمی از محبت و مهر بر لب های خشکیده ام باشد، اما در باورم نمی گنجد نمی دانم چرا؟ چرا که هیچ رودخانه ای توانایی سیراب کردن کویر تنهایی مرا نداشته و در آخر خسته و وامانده مسیرش را تغییر داده و تکرار لحظه های رفتنش را برایم به ارمغان گذاشته، ارمغانی تلخ که آوار اندوهش را لاجرم باید بدوش بکشم و ناچارم بنویسم در این زمانه و در این وانفسا پرستوهای عشق از بام های قلب ها کوچیده اند، و تردید و دو دلی همچون دیواری به پهنای کوهی سیاه احساس همه دلها را درنوردیده و بالا رفته و قدم های عاشق را، شانه های محنت کشیده عشاق را هر روز لرزان تر و به مرگ محتوم نزدیکتر می کنند و حتی قدم زدن در کنار گل های شقایق و اقاقیا غیرممکن، ولی آیا راهی برای باز شدن و شکستن این دیوار هم هست؟

بله، و بدان که هست چرا که عشق ریشه ای تا عمق زمین و شراری تا بلندای کهکشان ها دارد و برای دوباره باور کردنش فصل هایی خالی از دلهره می طلبد خالی از اضطراب خالی از مادیت خالی از گل های مصنوعی، خالی از نگاه های تصنعی و بدست آوردن فرصتی برای آغاز، بیرون آمدن از پیله ای که مثل میله های آهنین قفس دور خود کشیده ایم، باید دوباره خاطرات با هم بودن را تجربه کنیم، تا لحظه های خیال انگیز زیستن را بیابیم، باید نگاه مرطوب شبنم را روی گلبرگ های خیال نگریست، باید دوباره غنچه ها را از لابلای بوته های پوسیده و غبار گرفته بیرون کشید، باید اشتیاق را تا فراسوی قلب ها بدرقه کرد تا در راه نماند، لازم است لابلای زمزمه های گل سرخ به دنبال عشق گمشده مان بگردیم باید مجنون را از بیابان های ابد تا کنار گلشن لیلی رهنمون باشیم و اشک انتظار را از چشمان هر دو پاک کنیم.

بله ، باز هم وقت آن است که در آئینه مهر بنگریم باید دوباره الفبای دوستی را با هم زمزمه کنیم، باید دوباره در گلدان احساس ریشه کرد تا ندای قلب ها شنیده شوند باید دوباره تن و روح را با هم با قطره های باران محبت طراوت داد ،باید باز هم همچون پرستوهای عاشق پرواز کرد و باید با عطر بنفشه های بهار، بهاری شد و ماهتاب شب های یلدایی گشت تا از ویرانه ها ی دل ها کاخ عشق دوباره بنا شود.

 


 
 
دیدار صبا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
 

دوش در وعده دیدار صبــا آمد و رفت
یاد آن گل نشود ز یــاد این ذره خاک
یک جرعه شراب عشق فرمود بنوش
اکنونکه شدم اسیرآن سلسله موی
در شور و نوا شدم، غلامش ز وصال

 

در شب غربت ما چه با وفا آمد و رفت
اندرین آتش دل چه با صفا آمد و رفت
نوشیدم و مستــــم ز کجا آمد و رفت
گویند حـــــریفان که چرا آمد و رفت ؟
در هلهله ام چه خوش صداآمدو رفت


 
 
یار هم صحبت
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
 

پیر گشتم دگرازهجر امانم به کجاست؟
عذر بدعهـــدی ما گو بپذیرد آن دوست
سحری بودکه او آمد و چنگی زد ورفت
توچه دانی که چهاگفت به این مست خراب
ما گذشتیم زآن دولت وآن حشمت وجاه
هر کس آمد خبری دارد از آن زهره جبین
غرق دریای وجودش شده فریاد غلام

 

می ندانم که دگرنام ونشانم به کجاست؟
یا بگوئیــد که آن روح و روانم به کجاست؟
مطرب مهــوش ابروی کمانم به کجاست؟
یارهمصحبت چون سروچمانم به کجاست؟
تا بدانیم که آن ماه نهـــــانم به کجاست؟
بوی او آید و لیــکن که ندانم به کجاست؟
ساحل امن پرستــــار جوانم به کجاست؟

 


 
 
شبی در میخانه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
 

گر شبی رفتی به میخـــانه مرا با خود ببر
پیش چشم میفروش وساقی ومیخواره ها
هرسبویی راچشیدی لعـــل ماهم تازه کن
مطرب اَرآمد به غمـــزه در کنارت شاد شد
گر گلی از گلستان ساقی به گلدانت نهاد
چشمه گر شددیده ات هنگام آوای سحر
مست گرگشتم ازین لمس وازآن میخوارگی

 

تا گرفتی دامن ساقی سبو بر ما بخـــــر
خاک میخــانه بگیـر و بر نه بر چشمان ما
بوســــــه گر آمد مرا هـــــــم کاسه کن
با نوا در گوش او گو تا مــــرا هم یاد شد
بایدت خارش به دســـتم یا به پایم وانهاد
دست ما را هـم بگیر و آشنا کن زین گهر
تا ابدباشم غلام میفروش ومیگذارم بندگی


 
 
اشک یتیم
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
 

برای سفر همیشه راهی هست ای محرم راز، مثل راه پر پیچ و خم کعبه در دشت حجاز

همان که حافظ می گفت، خار مغیلان و راز و نیاز ،

شاید سخت است شب برخاستن ز خواب دراز سفر برای قیام و نماز.

اما راهی دیگر هست برای تجلی و پرواز،

برای دیدن طلعت معشوقه ناز

اگر که گشته ای به محبوب دل تو ایاز                بیا سفر کنیم آغاز

رفیق شفیق، اگر که طالب فیضی در آن سوی گلستان دری نموده دلبر باز.

برای رفتن هر بنده ای، ز هر مرام و مسلکی مجاز،

راه دوری نیست  مثل رفتن به اهواز یا شیراز

همین جاست، درون خانه ایتام پر ز نیاز،

راه باز است، نه پیچ و خمی، نه صخره ای نه قراول و سرباز

زیادند آنجا یتیمان گوهر ساز،

ز اشک هاشان، بیا برویم به نزدشان که گوهر اشک هاشان همی کند اعجاز،

بیا نترس مزد هم هست، اما نزد  شاه  بنده نواز.


 
 
 
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
 

شرط آزادگی آن است که عاشق باشی
خواستی تا که روی خانه لیلی به وصال
دیده بر نرگس شهـــلای صبا چون بنهی
تیشه خوش باد کند نقش لقای شیرین
چه ضرر داشت ندانم  که نگفتیم به حق
دوش برفال زدم چیست سیه گشته غلام

 

به در خانه عــــــــذرا تو چو وامـــق باشی
نی که چون خار مغیلان که شقایق باشی
بی زمان باش ، نه در فکر دقـــایق باشی
نه که بر ریشه و بر فـــــرق خلایق باشی
دارم امیــــد که تو اهل حقــــــایق باشی
گفت آن رند خـــــــــرابات که لایق باشی


 
 
برای عشــــق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٠
 

سلام: برایت چه بنویسم که تو را خوش آید،  ای گذشته و حال من ، حرکت قلم من در دستان توست  ،و مهرت در رودخانه جوهر قلبم جاریست، پس لبخند بزن تا قلمم بنویسد که: بوی عشق و آزادگی و فرازنگی خلاصه ای از نام زیبای توست و چقدر زیباست نیم رخ ، با نشستن در کمینگاه و نظاره بر آن و با شکوه تر ظهور می کند عشق با زیباترین غزل ها نغمه سرایی می کند، اما وقتی قرار باشد آدمی از قضاوت دیگران نهراسد وقتی قرار است دوستی یکرنگ و یکدل باشد وقتی قرار است زندگی یاوه نباشد، وقتی خواستی در کنار معشوق در رویای همیشگی و پایدار به آسمان بنگری، بدی ها و شر و شورهای طرف مقابل را باید به رنگ عشق تلقی کنی و من هم از این قاعده مستثنی نیستم، چرا  روزگاری که من در حسرت نداشتن ها، بی بهره بودن از هم زبان، ندیدن شکوفایی گل هابودم را در نظر گیر.

من در اعماق وجودم می سوختم و می ساختم اعتماد به نفس را از دست داده بودم اما درهای بسته در پناه خدا باز است و چنین شد که تو را یافتم و تو رهگذری بودی که با من هم قدم شدی ،و ما با هم به قله خیره شدیم و تردید را که بزرگترین آفت خوشبختی است کنار زدیم. مراد دل: می دانم گهگاهی از من می رنجی، می دانم و می دانم و می نویسم و می گویم دریای سیاه وجود من اکثراً غوغا و طوفانیست و برگ برگ نوشته های تنم سیاه و باطله، می دانم شبنم های نشسته بر صورت من آتشین و سوزنده است، اما من با تو و در کنار تو در حال ورق زدن برگ های زمستانم هستم و باور کن تا بهار راهی نیست و بدان اگر مرا تا بهار رساندی تا بهشت رسیده ای و تو بدان من قلبی سیاه داشتم ، وجودم کم کم بوی تعفن گرفته بود، تمام وجود آینه ای را که خدا روز ازل به من بخشیده بود با غبار سیاه ذغالین آلوده شده بود، اما تو آمدی عاشقانه هایت را به من تعارف کردی و من بوسه بر دستان پر مهرت عاشقانه ها  را  از  تو گرفتم .بله تو آمدی تا خورشیدی باشی بر سردی ها و بی کسی ام، بله تو آمدی عابری دلتنگ را به پرستویی مبدل ساختی.

بله ، تو آمدی غبار و سیاهی را از وجودم زودی، تو دستانم را گرفتی از باتلاق ژرف خفقان بیرون کشیدی، اما من اشک تو را در آوردم و باران وجودت را هم لگدمال کردم. اما عشق یعنی گذاشتن و گذشتن، عشق یعنی داشتن و نداشتن و عشق یعنی فانوسی برای جاده هایی که تاریکند ، و عشق یعنی نذر وجود خود برای معشوق، عشق یعنی سایه بال پروانگان روی گلبرگ های شقایق ها و طلوع عشق زیباترین، با صلابت ترین و با شکوه ترین و دیدنی ترین دیدنی های دنیاست و تو همانی و هزار بار گفتمت:

عشق نیاز به درگاه خداست، عشق پناهگاه و سرود انبیاست ، عشق فریاد رستخیز خداست، عشق باب ورود به خانه خداست، عشق غذای روح و تن عالمیان، عشق سراپرده شادی و سرورعشق عصاره عطر هرچه گل به وجود، عشق صفابخش و از بد جداست، عشق اسباب بدست آوردن دل هاست.


 
 
اشک
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
 

 

بار دل بستــم بیایم خــــــــانه ات پیدا کنم
اشک بارم قطـــــره قطره روی خاک پای تو
آشیان در خـــــــانه ات گیرم ، به از باغ ارم
آنقدر خنجــــر به پشتم خورده از تیغ رقیب
رحم کن جانا غلامت را در این بی همدمی

 

ایندل رسوای مجنون عاشق وشیدا کنم
اشک ها دریا کنم  با نغمه ات سودا کنم
سر نهم امروز پیشت  نی که آن فردا کنم
تا ابد نزدت بنـــــــالم ، شکوه از اعدا کنم
امن و آسایش نخواهـــم ، آه و وادردا کنم


 
 
بندگی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
 

عاشق عیار را این نکته بس ، که شبانگاه و روز در دولت یار مقام دارد و دست بر دامانش به رزق ، پس سزاوارش مباد به لقمه ای پیش نامردان دستش دراز .

پس تو نیز  بدان :بنده خدا را فقط از صاحب این جلال و جبروت روزی سزاست.

خود دانی که ای و از کجا؟ از دیار عشق و رجا ، تو از کوی لاهوت آمدی ، ناسوت را به تو چند روزی بیش نیست ، اینجا که ماوای تو نیست ، تو مسافری واهوش و مبهوتی که شبی را در این غم سرا به سر آری ،

خوش باد در این ظلمتکده شمعی بیفروزی و لب هایی را شاد و خندان. دل هایی را مصفا ، چشم هایی را به جمال عشق روشن و راهنمایی را طربناک نمایی.

و افسوس و صد دریغ و هیهات از آنان که بندگی دوست رها کرده  ، بارکش این سرایند؛

بیا و بساز به قطره ای ز آب و لقمه ای از خوان محبتش که این یک شبی را می توان با همین به سر آورد و محبوبش بود ، چنانکه شاهدان درگاهش چنین بودند و جاودانند آنان در طریق عشقبازی و مستی بر مقام دوست سجده ها داشتند.