کشکول عشق

چشم به راه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
 

به چه زیباست آن روز، عشق هر چه حجاب است بین من و تو، محو کند از صفحه چرخ و فلک ، تو شمع باشی و من شاپرک گرد  وجودت.

آشنا با سوختن و ساختن و بی تابی، ساده و بی تردید، به چه زیباست در کنارت زیستن، از تو آموختن دفتر عشق، واژه ها گلباران، لحظه ها عطرآگین، شوق آن روز، مرا بی خبر از وقت و زمان می سازد، چیست مرا بهتر از این؟! همه روح و روانم نورباران خواهد شد. مملو از معنی و شور، و آن گاه از تابش نور نگاهت ذوب خواهم شد در تو.

بگشا پس آغوشت، تا روی آن گرمی بی همتایت، اشک هایم را بارم، دردهایم را نالم، شعرهایم را گویم، بشکافم قفسی را که به من ساخته اند، با تو سرشار امید و هیجان خواهم بود تکیه گاهی خواهم داشت، لمس خواهم کرد مهربانی های بی حد تو را ، آشنایت را دریاب.

دیده ام بر راه است، با همین حال خوشم، بلکه در ره باشی ، من بسی چشم به راهم که تو را خواهم دید .با تو در ساحل شب هم قدم خواهم شد، قسمت خواهم داد که رهایم نکنی.

بی تو در اندوهم، نفسی بیش نباشد به من از رنج و فراق، آشنایت را دریاب که تو را چشم به راهم.


 
 
تضمین غزلی از بانو پروین اعتصامی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
 

ایخوشـــــــا درپیری ام حال جوانی داشتن
درکنارعاشقان معشوقه ابروکمانی داشتن

 

در چنین طـــوفان دل آرام جـــــانی داشتن
«ای خوش اندر گنــج دل زرّ معانی داشتن

 

 نیست گشتن ، لیک عمر جاودانی داشتن»

دل به دلــــــبر دادن و تا خــــــــانه او تاختن
جــــان بدر آورده در پیــــمانه اش در باختن

 

ســـــر چو گویی کرده بر چوگان او انداختن
«عقــــــل را دیباچه اوراق هستی ساختن

 

  عـــــــلم را ســــــــرمایه بازارگانی داشتن»

اشک ها آمـــاده سازم بهـــــــر آذین گلی
راز دانم عطر و بوی و قامت مشکین گلی

 

پرسم از مستـــــان عالم دین و آیین گلی
«کشتن اندرباغ جان هرلحظه رنگین گلی

 

 واندارن فرخنده گلشن باغبانی داشتن»

بوســــه ها بر پای یارم تا کند بر من کرم
غصه هایم تا که گویم او نشــــیند در برم

 

چون شود آشفته حالم دست آردبر سرم
«دل برای مهـــــــربانی پروراندن لاجــــــرم

جان به تن تنهابرای جانفشانی داشتن»

هرچه باشد«می»برون آرم زمینای الست
بهر روز واپسین دل ها نمی باید شکست

 

درسبو ریزم دهم برعاشقان مست مست
«ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن به دست

 یاد عجـــــــــــز روزگار ناتوانی داشــتن»

قطره ای از مهـــــر جانان را بر آرم بر لبی
بر یقــــــین آیم ندارم دولتی و منصــــبی

 

رامشی بر حــال بیماری که باشد در تبی
«در مدائن میهمان جغـد گشتن یک شبی

 

 پرسشی از دولت نوشــیروانی داشتن»

یکشبی راصاف دور ازناکسان وخار وخس
گوش دارم بر نوای ســـــاربان و بر جــرس

 

شعر آزادی سرایم تا کشم یک دم نفس
«صـــــید بی پر بودن و از روزن بام قفس

 

 گفتگو با طائران بوســــــــتانی داشتن»


 
 
لبخند مهربانی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

آمدم دیشب کنار سادگی های عشق تو، در کنارم سایه ات همراهیم میکرد تا افلاک پاک، بوی یاس مهربانی های تو، مستی ام را صدهزاران بار کرد، این زمان هر چه باشم سرپناه خاطرات من تویی، سرنوشتم با تو درآمیخته، دل به دریا می زنم، تا که ابر دیده هایم را ببارم، بر شقایق های فرش زیر پای تو، ای صبای من، نگاهم کن ببین غرق رویاهای تو گشته دلم، تا به یاد آری مرا، بشنو این آوای جانِ سوخته.

از لبان پر ز لبخندت دعایم کن که محتاجم به آن، خستگی هایم طلب دارد ز دستانت نوازش های آرام تو را، آن همه لطفی که بر من داشتی ، بی گمان در دفتر ذات عبادت های تو، با واژه های غرق نور، کروبیان بنوشته اند، پس مبر از خاطرت بگذشته را، خاطرات، هر کجا باشی ، همچنان سایه به دنبال توأند، پس شاد باش با لحظه ها، بگذشته ها، آینده ها، شادکامی ساده است.

لب به لبخند پر از شادی نما، عاشقی، یا آن که معشوقی بدان، تا نخندی لایق دیوانه بودن نیستی .

چشم ها را باز کن، خنده ها آغاز مهر و دوستی است.


 
 
قطره عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

نه گلستان به تو ماند ، نه سلیمانی خاک

                                             هر دو را شکر نما ، لیک به اندیشه پاک
تو ز افلاکی و برآمده از قطــــــره عشق

                                             پس به یک لقمه ناپاک مرو سوی هلاک
آب حیوان نکند مست کسی را به حیات

                                             باده ناب بجوشــــــــد ز خــــم میوه تاک
عشق و مستی کن وهرگزمشو همرنگ غلام

                                            گر تو را باد چنین از غم این عمر چه باک


 
 
تا پیش خدا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

من از دور دست های بی نهایت آروزها می نویسم، آموخته ام سکوت ها را بشکنم و فریاد بزنم.

 یاد گرفته ام فاصله ها را کم کنم. باز گردم به زمانه کودکی و غرق در رویاها، چیزی بگویم یا بنویسم تا شاید مرهمی باشد بر دلتنگی هایم، امروز سهم خودم را از زمان می خواهم زمانه ای که قدّار بود. روح و تنم را زیر چکمه هایش لگدکوب کرد آهای زمانه به حرفم گوش فرادار، تو که مرا  محکوم به حبس ابد خود ساخته ای اشک هایم را نظاره کن، مرا غرق در غبار ساخته ای، عطش داغ کویر تو، تصویرم را سوخته، ردپای بی وفایی های تو بر دلم مانده، پرهای پروازم را شکسته ای، با بادهای پائیزت خزانشان ساخته ای، تارهای موهایم از رنج هایی که تو برگرده ام انداخته ای بسان ابرهای سفید گشته اند، تو ذهنم را مشغول بر اندیشه های خوفناک کرده ای، تو حایلی بین من و خدایم، تو مرا از دنیای بی زمانیم به خود کشیده ای و حرص و ولع پایان ناپذیرت را بر من غالب نموده ای، حالا من در مخوف ترین سلول های زندان تو اسیرم، اما امروز روز حساب من و توست، امروز روز باورهاست، امروز با یک سیلی بر صورتت، ساکت و بی پروا از درون تو خارج می شوم بگذار دیوانه بخوانندم، وقت پرگشودن است امروز قانون آزار دهنده ات را می شکنم و با تو در پای میز محاکمه حاضر خواهم شد، دیگر به چشمانت نخواهم نگریست، تا شقایق ها را جایگزین آن سازم.

 حالا  دیگر در آسمان ها در اوج بی زمانی زندگی خواهم کرد. دیگر رازقی های عشق همراه من خواهند بود. من دیگر فقط به استقبال عشق خواهم شتافت، دیگر مرگ باورها را نخواهم دید، حالا دیگر هر روز تا  طلوع خواهم رفت معنی سحر را از خودش خواهم پرسید، گام هایم را تا سرزمین مهر پیش خواهم برد، دیگر برای هر نفسی قیمت تعیین نخواهم کرد و به پای نفس های عاشق خضابی از ژاله های چشم خواهم گرفت، دیگر انگیزه ام تا ناکجا آباد نخواهد بود پای در راه کهکشان ها خواهم گذاشت و تا پیش خدا خواهم رفت.


 
 
افسانه عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

نه عنوانی مرا ماند ، نه عمــــرانی بر این خانه
تنم خاکست ودرخاکم شبی روزی درآن چاکم
یقین دارم که می افتم چه بدکردم چه خوش گفتم
اگر سوزم دراین خانه چه خوش ازشمع ویرانه
چو باور آورم اینجـــــا ، یکی یاور شود آنجـــــا
غـــلام آمد به میخانه ، لبی چون زد به پیمانه

 

همین دانم که میماند می ومستی و میخانه
همین دانم که میماند ، روان و جان و جـانانه
ســـزاواری در آن ماوا ، نه زر دارم نه یک دانه
رسم چون اندر آن منزل ، روانم همچو پروانه
چه باکم این که بیگـــانه ، مرا گوید که دیوانه
نوشت او اندر این نامه حقیقت یا که افسانه