کشکول عشق

بنای زندگی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧
 

امروزه ما ساختمان هایمان را با حداکثر عمق و ارتفاع بنا می کنیم. به مددتکنولوژی پیشرفته قرن بیست و یکم ، زلزله ها کمتر   خانه هایمان را ویران می کنند ، و این تجارت پرسودی است با توجیه اقتصادی پایدار ، اما پایه های زندگی هایمان را عمیق و تا اوج عشق بنا نمی نهیم و شاهدیم که اکثر زندگی ها متزلزل اند  ، و  گاهاً ویران شده اند.

خوشتر است گاهی سفری هرچند کوتاه سری به خانه های پیشینیانمان که باقی مانده بزنیم ، هنوز هم روح عشق و زندگی در آنجا جاریست بر هر در و پنجره ای لبخند آنان که هر صبح آن را باز می نمودند تماشاگه رازی است که دلها را به هم نزدیک می ساخت و در گوشه گوشه  هر خانه هرکس جایگاه خود را به درستی داشت.

امروز  هم خانه هایمان کوچک اند ، هم دلهامان و هم دیدگاهمان ...

خوش است ظرف دلهایمان را بزرگ همچون دریا ، چشم هایمان را باز و روشن مثل آسمان و خانه هایمان را روی خاک عشق بنا کنیم ؛ آنوقت زندگی معنی خواهد داشت.

 

همه ما منتظر یک معجزه ایم تا شاید متحول شویم ، اما هنوز باور نداریم که یک لبخند از سر صدق و صفا  معجزه ایست به وسعت آسمان ها ...


 
 
مست
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧
 

درمستی ماشک مکن ایدوست که مستیم
در مسجـد و بتخـــــــانه و در دیر و کلیســــا
دیدیم دو صد عشــــــوه و آشوب ز چشمت
در اوج تو داری صنمــــــا عزّت و حشـــــمت 
محروم ز عشقـــــم مکن ای شاه غــلامان

 

ای ساقی میخـــــــــانه بدان باده پرستیم
گشتیم نبودی و به میخــــانه نشستـــیم
دل را به یقین بر خـــــم ابروی تو بستیــم
ما کنج خــــــرابات مغان مفلس و پستیم
محتاج شــــــراب تو و پیمــــانه به دستیم


 
 
پیوند انسان و عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٧
 

و چه شکوهمند است برای عشق به دنیا آمدن، و چه زیباست عشق را نگریستن و چه بسا امید بخش است برای عشق زیستن، و چه مبارک است برای عشق لبخند زدن و چه لحظه ی بی نظیریست برای عشق جان دادن پس سلام بر عشق.

شاید برای هر کدام از ما فاصله ای تا مرگ نمانده باشد شاید لحظه ای دیگر حتّی مجال نیابیم گلی را بنگریم ، شاید باندازه چشم بر هم زدنی وقت نباشد تا باز به هم سلامی کنیم و شاید ... .

پس پنجره ها را بگشائید گیسوان مواج آفتاب و یا امواج نورانی مهتاب را با نگاه گره بزنید، وجود را از تعبیر خاکستری و بی رنگ تهی سازید، عشق رنگین است، بوی خوش عشق کائنات را فرا گرفته رنگ عشق کاملا هویداست. زندگی سبز سبز است پس چشمانتان را بگشائید که زمان گذشت، چشمان دل را می گویم بگشائید بگذارید روشنی آبی ماه، نور سفید خورشید وجودتان را روشن کند، باغچه قلب ها را گلباران کنید، زمان لبخند فرا رسیده، بله فرا رسیده، از من و تو نگذشته ،از هیچ کس نگذشته لبخند همیشه زیباست .مرد و زن پیر و جوان نمی شناسد. نگاهی به صحنه زندگی بیانداز فصل هایش مختلفند آیا هر کدام رنگ و بوی خود را ندارد؟ پس ای عزیز بیا تا با هم دست در دست، شانه به شانه، همنفس و همدل به دیدار طلوع و غروب خورشید برویم بیا تا شبی چشمانمان را در کویر وسیع به کائنات خیره کنیم و هر کدام برای پیوند عشق و انسان دعا کنیم.


 
 
پرده دل
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
 

پرده برداشـــــته دل تا به ثــــــریا بروم
قصه من دگر از هفتم و هفتاد گذشت
کاش میشد زنگارم خبری داشت کسی
اندراین منزل اگر نیست مرا دولت عشق
لب ما دوخت اگر شحــنه بیگانه پرست
محتسب هیچ نخواهد که اناالحق گویم

 

قصر و درگاه صنم مست و مهیا بروم
و اندرین ره ز چــه و وادی و دریا بروم
بر وصالش به دف و نغمه و خنیا بروم
بر ســـــــر دار چو حــــلاج ز دنیا بروم
نزد محــــــــبوبه دل با لب گویـــا بروم
خوشتر آن باد چو عطــار به رویا بروم


 
 
تمنـــا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
 

یک تمنا ز حبیبم دارم ، همه شرح فراق و غم من ، روی گلبرگ شقایق بنویس ،

 شعر من حاصل عشق است و جنون ، هم آهنگ سحر ،

اشک و خون دل من ، واژه هایش را ساخت ،

هر چه را می گفتم ، هر کلامی حک شد ، تک به تک زمزمه لعل تواند .

من همه خویشتنم خویشی توست ، تا ابد محتاجم که نگاهم داری


 
 
غفلت
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٤
 

یار شبی آمـــــــــد و ناگاه رفت 
خواب گران بودم و در غفلــــتم 
از سر شب بود وصالـش به دل 
زآن شب میعاد که او فت ورفت
آه و دریـــغ از دل عیـــــــار چون
گوش کن این پند غلام سیـــاه

 

از سر راه آمد و بی راه رفــت
بر سر راه آمد وچون ماه رفت 
من به هوس بودم بیگاه رفت
عمر به بادی چو پر کـــاه رفت
با دل من آمد و دلخــــواه رفت 
یار نگهـــــدار و نگو " آه رفت "