کشکول عشق

راه عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۳
 

 

درود برسپاه عشق به اشک وخون وآه عشق
به شبــــــــروان روزبه ، حسینیان سوخته
شهی که بوسه میزندبه سجده خال یار را
به لاله ای که پرپر است به هردلی معطر ست
به دلستان چون قمر ، در آب شد به تا کمر
کسیکه سرعرش راشنید وتشنه شد شهید
سلام بر سه ساله ای که تازیانه می خورد
به دخت شیرعرشیان که بوسه زدزنای جان
چه می شدی اگر غلام ، رود به راه کربلا

 

به آن که آفریده اش ، به آسمان و ماه عشق
به آن که روی نیزه هاسرش رود به راه عشق
به روی خاک کربلا ، نشسته تا پگاه عشق
به طفل شیرخواره ای که رفت در پناه عشق
وتشنه شد برون ز آن خورد شراب چاه عشق
یکی که مادرش رباب کشیده درد و آه عشق
سبـــــوی اشک دیده را ، ببارد از نگاه عشق
به آن گلوی خون چکان به روی قتلگاه عشق
سرش بریده میشد و به زیر پای شاه عشق


 
 
زمین کربلا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۳
 

 

هزارجـــلوه زعشق برزمین اگر برجاست
ز آن نماز عشق که اداشد ظهر عاشورا
چه بینهایت است دریای ثارا...برای وضو
که بود اقـــــــــامه کرد آن نمـــــــاز آزادی
بهر دمی که بیــــــایی درآن سرای رفیع
بیا وببین که هفتــاد ودوتن پیاله بدست
نظر نما به آن مقـام که صاحبش عباس
بگوشه ای زهیر بین بگوشه ای قاسم را
هم او که سرعرش برین دید روز عاشورا
ببین حبیب مظاهـر چه خوش صدا گوید

 

چــه تربتی به از زمین کرببــــــلاست؟
ببین که کعبه وقبله زآن زمان برپاست
که جلوه اش درآنحرم همیشگی پیداست
حسین نور چشم علی ومادرش زهراست
بلور عشق نمایان و تشنـــه نجواست
به شرب شرابی ز دست آن مولاست
مثال روی قمر صورتش بسی زیباست
بروی سینه مولاعلی اصغر هم آنجاست
نماد احمـدی ببین علی اکبر رعناست
فدایی صـــــــد باره بر قیــام آن آقاست


 
 
گل
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
 

بشارتی هست تو را از عیار  ، تا بصیرت یابی ؛

از این پیمانه شرابی که ارغوانیست و شیدایت کند بنوش

بگویمت که جهان را ایزد منان بر حساب و کتاب بنیان نهاد ، و خود را در هر ذره ای عیان نمود  تا تو را به دیدار خود مفتخر ساخته باشد.

هر آینه چشم بصیرت یابی و دلت را روشن از وجود او ، چشمت به جمال او منور خواهد شد. اکنون آیتی از جمال بی مثالش را بر تو عیان خواهم ساخت تا در شاخه گلی نظاره کنی آن محبوب را.

شرفیاب شو در حضور شاخه گلی و گلبرگ هایش را به تماشا نشین ، لیکن از دیده دل ، آراسته  او را خواهی یافت ، افراشته و خجسته و نگاه بر آفتاب و ملکوت و مهر آفرین ، که ساده و محجوب به تحسینت وادارد و عطر و رنگ هایش را بدون حاجتی بر تو عرضه نماید ، و خدایت چنین باد.

نزدیکتر شو ، آوندهایش را بنگر تا چشمه هایش سرمستت کند ، زندگی آنجاست روی گل ، و آنگاه که پژمرده باید از درون گلی دیگر خلق خواهد کرد ، و چنین باد خدایت.

اکنون بدان راز خار گل را که آن هم زیباست و سراسر درس ، که گل را خار باید که خار روی گل ، خصم دونان است و بداندیشان تا گلی را نچینند ، و خدایت چنین باد.


 
 
یار اگر رفت ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٦
 

یار اگر رفت از این خــــــانه به دربار دگر
هر چه راند ز درش تا نشود همدم ما
تیر اگر از خـــــــــم ابرو بزند صــــد بارم
حال مجنون که نداند بجزازلیلی مست
نام یارم مکنــــــــید از من دیوانه طلب
نغمه ها هست زساز همه خوبان باری
هرکه گفتم بکند چاره به این عشق مرا
آن قــــدر ناله بر آید ز سرا پرده عشق

 

اشک این دیده برم بر ســــــر گلزار دگر
باز با یار کنـــــــم صحبت و دیـــــدار دگر
عهــــــد خود نشکنم و بر سر پندار دگر
که بجــــز او نبود همـــدم و غمخوار دگر
راز مــا این بود و نیست ز اســـــرار دگر
نغمه اوسـت خوش آید نه که از تار دگر
شــــرح ما برده به دیوان و به اخبار دگر
تا ابد هست در این سلسله عیـار دگر


 
 
دریغ و حسرت
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۸
 

حکایت من دیوانه به از این نشود، که تیغ دوستی همیشه بر دل دارم:

اگر به ترحم به یار بنگرم که سراسر به تقصیرم،

و گر به عشق و عنایت چه فتنه ها دارد.

عجب زمانه ای شده ، اظهار عشق بی معنی است .

پس همان که عشق خود پنهان دارم و گوشه عزلت نشینم و فقر، و کار بی وفایی دلبر به وقت سحر واگذارم.

 فقط همین را دانم که حریف میکده مرا نصیحت ها فرمود:

که تو را نشاید عشق بازی در این زمانه پر رنگ و ریا.

ولی افسوس که عشق چشمانم بر حقیقت بست، و اکنون رسوا و افشایم و در جوش و دریغ و حسرت.

ولی چه سود؟...

کنون با تو می گویم که اول راه و در طلبی:

 که راه عشق بس نفس گیر است و در آخر ...

 


 
 
شرح عاشقی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۸
 

شمع را سوختن میباید پس اوراچاره نیست
دل فراوان باشــــــد و معشوق و دلداران قلیل
گرچه عاشق گشته مجنون و گرفتـار بلاست
حال ما دریاب ، ای لیـــــلی صفت کاری بکن
شرح عاشق را چو پرسیدم من از پیر مغــان
عاشقی دیدم غلامی می کند دربزم دوست

 

روشنی بخشد بجمعی پس دگربیچاره نیست
صددل بی عشق جای یک دل صد پاره نیست
در پی لیـــلی رود ، پس او دگـــــر آواره نیست
دل ببین خون گشته وبنگرکه سنگ خاره نیست
گفت اورا جز ز زردی ، رنگ بر رخساره نیست
حال او پرسیدم و گفتنـــــــــد کو بیکاره نیست