کشکول عشق

اول اردیبهشت روز بزرگداشت شیخ اجل سعــــدی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٩
 

تضمین غزلی از استاد سخن سعدی شیرازی

به قربان نگـــــــارم با دو ابــــروش
خم گیسووچشم ودست وبازوش

 

خردمندی که ســـردی آورد جوش
«قیامت باشد آن قامت در آغوش

 شراب سلسبیل از چشمه نوش»

 

دمش مشکین کند باد صبـــا را
چو او باشد چه حاجت بر دوا را

 

به نرمی آورد از ســـنگ خـــــارا
«غلام کیست آن لعبت که ما را

غلام خویش کرد و حلقه در گوش؟»

 

به خشم آیم فرو آرد به رحمش
مرا تلخی و شیرین بود طعمش

 

لب سرد من و لب های گرمـــش
«پری پیکر بتی کزسحر چشمش

 نیامد خواب بر چشمان من دوش»

 

دمی این دل جدا از او نشـــــاید
به هرسختی مرامشکل گشاید

 

کسی هــــرگز بجـــای او نیــــاید
«نه هــر وقتم به یاد خاطــــــر آید

 که خود هرگز نمی گردد فراموش»

 

خروشم گر برآید کی ستـــیزد ؟
نشان عشق بر جان و تنــم زد

 

به هر شکل آمدم کی میگریزد ؟
«حلالـــــش باد گر خـــونم بریزد

 که سر بر پای او بهتر که بر دوش»

 

به زخم و خون دل مرهم گذارد
گل باغ مرا بـــــــاران ببـــــــــارد

 

دل بشکسته را دل میســپارد
«نصیحت گوی ما عقلی ندارد

 برو گو در صلاح خویشتن کوش»

 

کجا بلبل بجویم خوشتر الحان ؟
چه حاجت مسجدودرگاه شاهان ؟

 

برای عشق بهتر ز او که برهان ؟
«دهل زیر گلــــیم از خلق پنهان

 نشاید کرد آتش زیر سرپوش»

 

نشینم هر رهی تا او نشــــیند
گزینم هر که در عشقش گزیند

 

ببویم هــــــر گلی را کو بچیـــند
«بیا ای دوست ور دشمن ببیند

 

 چه خواهد کرد ؟ گو می بین و می جوش»

 

ترا بستایمت من گاه و بیـــگاه
جمالت میزند صد طعنه بر ماه

 

چنانم بی خبر ، هستی تو آگاه
«تو از ما فــــارغ و ما با تو همراه

 

 ز ما فریاد می آید تو خاموش»

 

جمال ماه را از مشتری پرس
خصال خود بیا از نوکری پرس

 

عیـــار زر بـــــــرو از گوهـــــری پرس
«حدیث حسن خویش ازدیگری پرس

 

 که سعدی در تو حیرانست و مدهوش»

 


 
 
کیفر عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٩
 

 

شــروع عشــــق باشد یک نگاهی
چو مجـــنون واله و شیدا به لیــــلی
در این وادی اگر عاشـــــق یکی شد
چــــرا کیفر بــود لایق به عاشــــق ؟
منم عاشـــــق در این دوران پیــــری
بگو بر دلبـــــــرم شـــــاید پذیـــــــرد
نگردد ناامیـــــــد از عشـــــق عیـــار
بگـــو تا یک نگـــــــه دارد به جـــــانم

 

به عمری حسرت و افسوس و آهی
بدوزی چشم و دل هــر دم به راهی
به پنـــــدار آمده ز او شــــــد گناهی
دهندش شــــیخ و مفتی بر تبــاهی
گناهم چیست جـــز روی سیــاهی
نشیــــند خار پهــــــلوی گیــــــاهی
اگر تیـــــرش زند خیــــل سپــــاهی
شــــود فخـــــر گدایی پادشـــــاهی


 
 
بهاران
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢
 

بهار ناز و کرشمه ایست از جانب خداوند ازلی و ابدی که معطر است به عطر بی بدیل او. پس سمفونی روح نواز بهاران آن حضرت را طراوت جان ساز، و بدان که طلوع صبح بهاران ، احساس عشق و مهربانی آن بی همتاست ،که بر بندگانش عطا فرمود، و سزاست که این لطف بی شمار آن یگانه رحمت را ، با سجود خالص و نیایشی پاک شکرگذار باشیم.

و چه با شکوه است دوستی با بهار، که آن آفریدگار مهربان، روز تولد طبیعت را روز تولد حضرت آدمی قرار داد ،تا همانطور که بهار را فصل روئیدن و شکوفا شدن قرار داده، انسان هم مانند بهار زیبا و باشکوه متجلی شود و فصل های دیگر را هم چون گذر عمر قرار داد ،که تا نوروزی دیگر بدانیم باز برانگیخته خواهیم شد.

اکنون این جمله ها را آویزه جان ساز و بدان واژه ها ،هم چنانچه در اوج بی زمانی و عشق و شور مستی تحریر شوند ،مانند بهار شکوفا خواهند شد و ترنم زیبایی بر احساس ها خواهند نواخت .و این حکایت زیبائیست ، پس بهار مصفاست، چرا که فصل نشستن سبزینه ها و شکوفه ها به جای سیاهی هاست ، رواست که ما نیز دل ها را روشن و شکوفه ها و گل های مهربانی را در وجودمان برویانیم ،و دفتر عشق را گشوده و زمزمه های دعا را به افلاک رسانیم، و چه دلنشین است آنگاه که پنجرۀ  دل های روشن و شکوفا شده را به روی نازنین دلهایی که به ما امید بسته اند بگشائیم.

اکنون که از بهار  گفتیم و شنیدیم و احساسش می کنیم، یکبار دیگر چشمانمان را هم بهاری بگشائیم و مانند چشمان بهار عاشقانه بنگریم، تا رنگ عشق در نگاهمان هم چون گل های بهار بشکفد ،و همه چیز و همه کس پاک و منزه جلوه گر شود. به جاست برخیزیم، ایستادن جایز نیست، باید گام ها را آرام آرام به سوی سبز بی نهایت حضرت پروردگار برداریم، همه سو قبله گاه اوست و همه جا همان جائیست که برای ما آفریده، و این نیاز ماست که بند سکوت را بگشائیم و حضوری دل انگیز و شادمانه در زیبائی ها و نعمت های آن رحمان رحیم داشته باشیم، و گوش هایمان را با آواز دل انگیز بهار آشنا کنیم و خود نیز عاشقانه آواز بخوانیم.

پس فرصت ها را غنیمت شماریم که فردا دیر است.

 


 
 
لاله زار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٢
 

بار غم جهــان اگر ، بار کنی به من نگــــــــار
آتش شمس خوش فروزگفتی اگر برآن بسوز
گر به قفس کنی مرا ، حبس نفس کنی مرا
کور کنی اگردو چشم گر بکشی مرا ز خشم
افکنیــــــم به خاک اگر ، باز بیا به ما نگــــــــر
حاجت آخر ای نگار ، این که به تو کنم سلام

 

مستی ورقص میدهدهمچوشراب خوشگوار
سوختنی نباشد آن ، هست چو باغ لاله زار
حال و هواست عشق تو در همه روز و روزگار
هست دو چشمت ای نگاربر دل خونم آشکار
خاک قدمگهت کنـــــــم ، سرمه به ابرویم نگار
صبح وغروب وظهر وشب مست وخمارووقت کار


 
 
نوروز 1393
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱
 

بهاران خجسته باد.