کشکول عشق

دل عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱
 

 

 

بیا ساقی از می لبـــم تازه کن
مغنی بزن چنگ و نی با شعف
به فرهاد شـیرین بگو نقش وی
ز اوصاف دلبـــــر نویســــد ادیب
بگو واعظ و زاهــــــد عیب جوی
بگو آن غلام ســــــیه چـــرده را

 

کمم می مـــده باده انداز کن 
برای دل عاشــــــــق آوازه کن
به لوحی بزن زیــب دروازه کن
زگیسوی اوجلد و شـیرازه کن
دلت صیقلی و ســـرافرازه کن
که صبح آمده کم تو خمیازه کن


 
 
قربانی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
 

 

رویت نمایان کن مهـا تا عشــــق را باور کنم
ترسم برآید جان ز تن رویت نبیند چشم من
بسیار شوقت دارم و خمـــار عشقت ساقیا
شرط ازتو باشدخواستن هرگزنخواهم کاستن
باشد حرامم گر یکی ، یاری بگــیرم غیر تو 
چشمم براهت هرسحردر ناله های بی اثر
نازت خریدارم بجان ، بستان ترا راضی کند 

 

شمشیر برکش دلبرا ، قربانیت را ســر کنم 
ماهت نیفتد بر رخم ، تاریک جـــانم در کنم
یک جرعه می مستم کندتازآن گلویم تر کنم
تسلیم بر حکمت شوم کاری از آن بهتر کنم  
آلوده بیــــــنی گر مرا ، گو تا تنــــــم آذر کنم 
سجاده از خون تر کنم سر برسوی اختر کنم  
شاید که عیار از رضا ، دیدار در محــشر کنم 


 
 
سرنوشت
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٤
 

با خاک هم نشینم ، تختگاهم تلی از خاک است که بر روی همین خاک هم آرام و قرار ندارم و ناله هایم هم هیچ اثری نداشته اند و احساس پوچی می کنم جسم نحیف شده و آوایم به گوش کسی نمی رسد ، دستانم ضعیف اند و دیگر یارای قلم گرفتن  را نیز ندارند ، از وجودم جز شبحی باقی نمانده ، چشمانم اشکی ندارند و کم سو شده اند و واژه ها را درست نمی خوانند .

داستان هایم نیمه تمام مانده و در غزل هایم هنوز حقیقت و شگفتی عشق آشکار نیست و مرا نه گزیر یست از این حال نه گریز ،و کسی نمی داند من تشنه زلال عشق بوده ام امّا هنوز گمشده ام را نیافته ام .

شاید قطره عقلم چیره بر دریای دلم بوده و ترجمانی درست از عشق بر صفحه دلم نقش نکرده ام و یا سفرم از نوربه تاریکی مطلق بوده ، و اکنون پیری ام دایه ای مهربانترا ز مادر برایم نیست تا سرنوشتم را تغییر دهد؛

 ممکن است سخنانم تلخ باشد امّاحقیقتی  است عریان و رابطی با آنان که اول راهند . من برای گذشته ام سوگواری نمی کنم و دریغ و افسوس دیروز را نخواهم خورد ، امّا می خواهم دیگران بدانند یار کجاست که اقبال همان جاست،نمیخواهم کسی تیمارم کند یا اشکی برایم بریزند .

من به سرنوشتم انس گرفته ام و همه آنچه را  ارزانیم داشته پذیرفته ام همانم که باید باشم . آن قدر شفق و فلق و تاریکی و نور دیده ام تا محتاج ترحم کسی نباشم ، حرفم این است  :آنان که در مسیر عشق می نهند کج راهه نروند ، باغ محبت را بیابند تا داغ محنت از وجودشان رخت بربندد . آنگاه خواهند دانست که دل را جای خاشاک نیست  و چون من کوله باری از دردها این سو و آن سو نخواهد رفت .