کشکول عشق

کرشـــــمه یار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
 

چه گویم از گذشته عمر میان لشکریان عشق و تاراج دل و حال خرابم از شراب سحر

که گریبانم گرفته و هجرانی که فراتر از حال مراست .

چه گویم از کرشمه ها و غمزه های نگار، خدنگ نگاهش و شرنگ هجرانش

عتاب روز و شب ز دلم به حال افغان ، همی مقصر پندارد

سخن چه گویم از گذشته عمر، که خویشم و خویشتن عدوی منند

ضرورت دل بوده عشق، گناهم چیست که سرزنشم دارند و نکوهشم شب و روز

اگر که خون به دلم کرده یار مرا چه جای عتاب، دلم مجالم نمی دهد، چه کنم ؟

دلم اسیر آن دو چشم نرگس فتان برآمده به دام سلسله مویش دچار گردیدم ، چه کنم برون نشد رفتن از حقیقت عشق، چه جای سرزنشم ای تنگ نظران عاشق کش

شما به سودای بازارید و من به دلم.

چه گویم از گذشته عمر، بسان تیر از کمان جسته، شتاب شتاب به سوء مقصد دلم.

چنان جنون رفتنش از زه که هیچ مرغی به گرد شتابش نمی رسد

ملاحظه کردی گذشته عمر مرا، معلم ز مکتب و دفتر و درسم برون فرستادم

بگفته به عیشم، بگفته مجالم به درس و مکتب نیست و فرزانه ای نخواهم شد

بگفته که فارغ ز دلق و دستارم و آبرویم نیست

بگفته نوشتم حدیث حسن نگار، بگفته کشیدم دو چشم خمار.


 
 
دعای عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٧
 

می خرامی عشــوه داری فتنه گر
بر سیاهی رحم کن شب های تار
بی قـــرارم از دو چشـــــم نرگست
هـــــــیچ دانی بر تماشـــــای توام
اشک ها افشــــانده ام در انتظــار
روز و شب بر دست صیـــــاد زمان
دارم امیـــــد تو را بر خویشــــــتن
معتکف گشــــــتم گذرگــــاه تو را
عاشقت را دل مســـــوزان بازگرد
میل دارم بوســـــــه ای را از لبـت
آنقدر با طعنـــــــــه آزارم دهنـــــد
بی شکیب عیـارم از این رنج ها
واقفت کــــردم من از خود نازنین

 

چهــــره بگشا نازنین این سو نگر
بر ســــــیاهی خوب تر تابد قمـــر
بی قــــــراری را نما یک دم نظـــر
پیش چشمم سرو قدت جلوه گر
چشــم بر راهــــــم بیایی تا ز در
نیم بســــمل مرغکم بی بال و پر
حاجتم نی بر جهــانی سیم و زر
سجده دارم هر کجــــــا داری گذر
بنگر اینجا عاشقت را خـــون جگر
تلخی جـــــانم از آن داری شـــکر
آنقدر ســـــنگم زند بر پا و ســـــر
بی شکیــــبم با دلی غرق شـرر
گر نیایی می کشـــــــم آه سحر


 
 
مشتاق مصال
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

 

دلبـــــــرا گر گاه و بیگـــاه آمدم
راه بندان رقیــــب دون صــــفت
حسن رویت دیده بودم در سحر
خام بودم دلبـــــرا وقت شــباب
عفو کن گر دیر شد مســتانگی
می پذیرم هرچه فرمان داشتی
چون تو را مشتاق بودم بر وصال
حکم عشقست ووفاق ودوستی
ملک و مکنت حاجت عیار نیست

 

بهــــــــر منظوری به درگاه آمدم
لاجرم شـــــــد تا ز بی راه آمدم
مســـــت در هنـــــگامه آه آمدم
تا رســـــیدم عمر پنجـــــاه آمدم
باده خواهــــــم خانه شـاه آمدم
بی پنــــاهم وقت شـــبگاه آمدم
کمـــــتر از کم چون پر کــاه آمدم
از دلم پرســــیدم آگـــــــاه آمدم
بهــــــر دیـــــدار رخ مــــــاه آمدم


 
 
کویر دردها
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠
 

واژه ای به نام آزادی را در جوهر قلبم این سو و آن سو یدک می کشیدم امّا در وجودم فرو خورده ام ، هر جا سفره ای رنگین بود و لبانم را چرب کرد ، واژه آزادی را گستردم و نمایشی شورانگیز با آن دادم و آنگاه که خدمتگذاری ام پایان یافت،

 واژه ای که گسترده بودم لگدمال کردم و  صحنه را جمع و مرزهای آزادی را ویران.

در گستره این سرزمین پهناور چون من بسیارند که وجدان خود را به لقمه ای فروخته اند و قلم را در اختیار غول های سپید و سیاه می لغزانند .

تا تکلیف ها را آنان املاء کنند و من فراموش کرده ام که انسانم ؛

 افکار و عقاید م به پشیزی سرکوب کرده ام تا غول ها آزردگی نداشته باشند و بزودی حقایق آشکار می شوند و من بازنده در این روزگار .

من اسیر قدرتی پنهانم که قدرت احساسم را  هیچ می پندارم تا در کویر دردها غوطه ور باشم .

می توانستم ارزش ها را بی قید و بند بنویسم و حدیث عشق را آسمانی ، امّا مرا از دهلیزی تنگ و تاریک ترساندند و من تابع اعتقادی کور شدم.

 و دلداده گی ام را به آنان که دوستشان داشتم از یاد بردم .


 
 
مناظره
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
 

پیر را گفتــــــــم کجایی در طلب ؟
مانده ام با این همه شور و نشور
گفت : ای غافل بود از عاشـــقی
خشک لب بینیم گر چون تشنگان
گفتم اورا : قد خمیدی چون کمان
گفتم او را : جوش داری آتشــــین
گفتمش :خون چیست برپیراهنت؟
غـــــــرق گفتم گاه در بحـــر دلی
گفتمش : اهل کجایی گفت او :
گفتم او را : خانه داری بر زمین ؟
گفتم او را : قانعی از رزق و روز ؟
گفتــــــم او را : از نژاد کیستی ؟
ساکنی اندر کجــــا گفتم وطن ؟
گفتمـــــــش : آخر بجویی یار را
گفتمش :مردم چه نامندت بگوی؟
 

 

روز و شب بینـــم تو را در تاب و تب
گشته ای زرین جـمال و خشک لب
صـــــورت زردم از آن باشــــد سبب
تشــــــنه ام بر باده آن بوالعــــجب
تا نباشـــــــم گفـــت بر او بی ادب
گفت آتش عشقست ازاوروز وشب
خون دل گفــــــتا که باشد از تعـب
گفت : آری این مرا باشــــــد طرب
از بهشـــــتم جایگــــــاه منتــــخب
نیست گفتــــا حاجتی بر یک وجب
راضـــــیم گفتـــــا به یک دانه رطب
گفت : معشــوقم بود اصل و نسب
گفت : آزادم نه رومـــــی نه عــرب
گفــــت : نادان بر دلــــم دارد تعب
داده اندم گفت : عیــــــاری لقب


 
 
آواز عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
 

 

قلب آسمان امشب آرامشی به سان آرامش عاشق به معشوق رسیده را دارد و من آرزوها و رویاهایم را بر زورقی در فضای لایتناهی به حرکت در می آورم تا در بلندای آسمان در رسای عشق با تو سخن بگویم. می نویسم برای تو، برای عشق تو، تا ته جوهر قلمم خشک نشود و همچنان در شور عشق تو تراوش کند. می خواهم قلب کوچکم را با قلب بزرگ تو پیوند بزنم تا درخت صبوری های هر دو آنها پربارتر و ریشه دارتر در برابر طوفانها و طغیانها استوار بمانند، تا قایق عشق را روی کوه عشق آرامش دهند. آفرین بر آنکه غزل عشق را سرود. دفتر زندگی ما را به عشق مزین نمود، آن دفتری که هر روز در حال ورق خوردن است، با تمام خوبیها و بدیها، کامها و ناکامیها در حال گذر است. گاهی همراه با قاصدک های احساس، گاه همراه با شقایقهای رویایی، مواقعی هم با خاکستری ها و تیرگی ها، و زمان از حرکت باز نخواهد ایستاد. باید قدمها را متعادل برداریم و هم قدم شویم با زندگی و عشق را سرمشق و سرخط آن قرار دهیم. اکنون از کام من بشنو و در عمق چشمانم بنگر و به مدد دوستی، آنچه را از وجودم می تراود، برایت بنویسم. دوست من، به پاس عشق، پس از سالها سختی و مشقت روحی و جسمی و ناآرامی به آرامشی نسبی رسیده ام. اغراقی در کار نیست و نمی خواهم قلم فرسایی کنم. با عشق و محبت، زندگی را لااقل اندکی لمس کرده ام. درست است، حالا هم گاهی بارانی ام و به دشت سبزترین ها نرسیده ام، اما با عشق و نگاه به معشوق، لااقل اندکی سبزینه دوست داشتن را حس کرده ام. من اصلا رنگها را نمی دیدم، نگاهم یخ زده بود، گرمای هیچ نگاهی را درک نمی کردم. طنین زوزه گرگها برایم مفهوم تر از آواز قناری ها بود. تمام احساسم گنگ و یخ زده بود و در مسیری بغض آلود قدم می زدم. با زمستان همراه و عجین بودم. حتی در فصل بهار هم افکار سرد و زمستانیو سکوتی سرد و شلاق سختیها مرا به نعره وا می داشت. گاهی امید و آرزو ها را از دور می دیدم، اما همیشه آماده هجرت از نزد من، روگردان از پیکره ام و هیچ چیز فراخور حال من نبود و به تعببیری تنهاترین غریب نشین فصلها بودم. همه به جشن بالندگی بهار دعوت می شدند، اما من دوری می جستم. هدیه سخاوتمندانه دنیای بدون عشق به من تنی رنجور و زخمی و درونی فاسد و متعفن بود. همه پیامهای مهربانی که همانند نسیم می وزید را همانند زوزه گرگها می پنداشتم و مانند درنده ای زمزمه ها و نوشته های عشق را می دریدم و آنچنان بودم که گفتم و نوشتم. اما اکنون به یمن رسیدن معشوق و تراوش در وجودم با شهامت تمام از کوچه پس کوچه های زمستان گذشته ام و از تودرتوی شکوفه ها، گلهای اقاقیا، سوسن، نرگس، اطلسی و نسترن به گرمای بهار رسیده ام و چه شیرین و شکوهمند است تولد عشق در وجود آدمیو چه بهانه ای از این بهتر به آغاز زندگی و نوشتن و این یعنی نزذیک شدن به خدا. ای معشوق من، با ناب ترین غزلها و یک دنیا سبزینه و سبویی لبریز از شراب مهربانی آمده ام. مرا به جشن آمدنت راه بده تا آواز دلنواز قلبم را که تو حکاک سروده هایش بوده ای برایت نجوا کنم و تو ترانه هایم را برای قناری های عاشق بخوانی و بگو که من زمستانی را به بهار رسانده ام و این فخر توست و آن را به زمین و زمان بفروش و آنگاه دیگر دروازه قلبت را به رویم مبند. قلب من هم دروازه ای شد برای ورود محبت و این از وجود توست. اکنون که تو مالک قلب منی، هیچ بدی را حق ورود به آن نیست و این اتفاقی است والا و بی نظیر. حالا اینجا آفرینشگاه مهربانی است. در این بیکرانه، مهربانی ها می آیند و در حرکتند، می آموزند و به قلبهای دیگر هجرت می کنند و قلب تو دریایی است بیکران که از عصاره زلال آن چشیدم. اکنون قلب ساخته دست و عشق تو، مست مست و راهی به سوی قلبهاست. آیا آواز زیبایی این قلب را می شنوی؟ زمزمه های مداوم، نگاه های آشنایی و مستی واقعی که همچون نمازهای یومیه ادا می کنم. ای شادمانی من، با تو پر گشوده ام، پریدن را از تو آموخته ام. رودخانه وجودم از چشمه وجود تو زلال زلال شده، آنچنان که دریچه های باز وجودت، نسیم فرح بخش بهار را به وجودم دمید.