کشکول عشق

شراب کهنه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۸
 

گفتند شـــــــراب کهنه داری جـــانا                   شب ها بدهی به غمگســـاری جانا

امشب که من آمدم سبوئی در ده                   شاید که دهــــــــد به دل قراری جانا


 
 
مستی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦
 

دیروز که توبه کردم امــــــــروز شکست

دیدم نبــــــــود بدون مســــــتی ماندن

 

گفتم بخورم شراب و گردم سرمست

آنقدر بخــــــورده ام که گردیدم مست


 
 
چشم جهان بین
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٦
 

 

خوش ازین راز که درپنجه سیمین تو هست
ازچه تاکیست شرابت که کند مست همه ؟
از شمیـــــــم تو درآید گل احساس به رقص
تیر ابروی تو تیــــــریست به شیرینی شهد
هر دری بســـــته نمایـــــند ، دری باز کنی
زینت آدم و حـــــــوا و بهشت و ملکـــــــوت
آسمان شب و روزم همــــــه در ظلمت بود
هر دعایی که سحرگه شده از نای غـلام

 

زخمه بر ساز زنند مرهم و تسکین تو هست
باده ناب عطــــش در خـــــــم زرین تو هست
عشق عشاق فقـــط در دل و آیین تو هست
دیده برنقش جهان چشم جهانبین توهست
هدهدخوش خبر ازغیب به پرچین تو هست
همـــه از زیور و از جوهــــــر و آذین تو هست
زآن شب عشق درآن زهره وپروین تو هست
استجابت شـــــد و زیبنده به آمین تو هست


 
 
میلاد باسعادت قائم آل محمد (عج) مبارک باد
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٢
 

وقتی روز میلاد تو نزدیک می شود  همه به تکاپو می افتند تا شهر را آذین بندی کنند، آدمیان بجز به زیبایی وجود تو حتی آنان که در تاریک ترین لحظات سر در زندگی آواره اند روز میلاد تو به وجد می آیند ،مثل اینکه تو گرما و روشنی بخشی و چنین است چرا که خدایت تو را برای جهان آفرید تا همه گیتی نشینان نظاره گر شکفتن عشق باشند، بدانند که در پایان این جاده سرد سرانجامی به وسعت تمام کائنات هست.

حالا که همه لبخند می زنند، همه در او ج مستی و شادمانی غرقند من هم می نویسم ، پر از احساس شادی اما قابلیتم شایسته نوشتن برای این وجود آسمانی نیست، ولی چه کنم که واله و شیدایم، عاشقم ،عشق او بی باکم نموده،  مهربانی بی انتهایش نگاه همشه حاضرش که التیام بخش قلب هاست متمّردم ساخته تا بنویسم و من هم می نویسم که ای مهربان!عابران منتظر را دریاب یکی یکی آمدند و گذشتند ساده آمدند، بی ریا آمدند هر غروب در کنار راه های انتظار چشم به راه دوختند تا نظاره ات کنند تا خاک قدم هایت را سرمه چشم خود سازند، آهای ای نازنین نگارم چطور با سوز و آه ننویسم فراق تو را؟ چطور چشم انتظار نباشم دیدار تو را  ای یگانه روزگار، چه چیزی در وجود تو غنچه گل نرگس و عصاره حسن پروردگار نهفته که همه اُمتّ ها چشم انتظار تواند؟همه عالمان و کاهنان و ادیبان و مربیان و مغان و قلندران و عارفان وعده ظهور تو را می دهند چیست در پشت قاب نگاهت که هر مظلوم، و ستم دیده ای به اتکای آمدنت دعای عشق سر می دهد؟ چه سّریست در پس پرده آفرینش که همه انبیا و اولیا چشم انتظار ظهور تواند؟

عیسی را به صلیب می کشند، موسی را تهدید می کنند، ابراهیم را خرمن آتش زیر پایش می نهند، بر سر و روی محمد(ص) خاکستر می پاشند، فرزندانش را می آزارند، ریسمان به گردن علی ابن ابوطالب می اندازند اما همه و همه به ظالمان می گویند، منجی خواهد آمد، خسرو ایران روحانی بزرگ زرتشتیان را می گوید قیصر روم اسقف اعظمش را می گوید کیست که می آید و زمین را پر از عدل و داد می کند ؟ آنان گویند که از نوادگان شماست و چنین است، تو فرزند شهر بانوی ایرانی تو از عصاره وجود ملیکه ای تو افتخار شمعون پیامبری ،تو فرزند محمدی، تو گل گلراز فاطمه زهرایی تو قصه همه عالمی تو نوردیدگان حیدری و تو افتخار آل احمدی.

 


 
 
میلاد باسعادت امام حسین (ع) مبارکبـــــاد
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٠
 

 

هزار جلوه ز عشق بر زمین اگر برجاست
ز آن نماز عشق که ادا شد ظهر عاشورا
چه بینهایت است دریای ثارالله برای وضو
که بود اقــــــــامه کرد آن نمـــــــــاز آزادی
به هر دمی که بیایی در آن سرای رفیع
بیاوببین که هفتادودو تن پیاله به دست
نظر نما به آن مقــام که صاحبش عباس
به گوشه ای زهیربین بگوشه ای قاسم
هم او که سر عرش برین دیدروزعاشورا
ببین حبیب مظاهر چه خوش صدا گوید

 

چه تربـــــــتی به از زمیـــــن کرببــــــلاست؟
ببین که کعبــــــــه و قبله ز آن زمان برپاست
که جلوه اش در آن حرم همیشگی پیداست
حسین نور چشــم علی و مادرش زهراست
بلور عشق نمـــــــایان و تشـــــــنه نجواست
به شــــــــرب شرابی ز دســــت آن مولاست
مثال روی قمـــــــــــر صورتش بسی زیباست
به روی سینه مولا علی اصــغر هم آنجاست
نماد احمــــــدی ببین علی اکبر رعنـــــاست
فدایی صـــــــد باره بر قیـــــــــام آن آقـــاست


 
 
جانان
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٠
 

ازجان سپر برداشتم تاجان سوی جانان برم
سختی بجانم داشتم انگورو«می» انباشتم
بذر غزل را کاشـــــتم ، گلها همـــه افراشتم
یارم اگردل خوش شودازآتشم سرخوش شود
درد نهانم شد عیان ، خون دل از لب ها روان
شعـــــــر غلامش قاب کن ، آویزه مهتاب کن

 

وز کیمیای اشـــــک شب ، از بهـــــر او باران برم
در محفل شــاه بتان ، مستانگی آســــــان برم
گلخانه چون پرشدزگل هم سوسن وریحان برم
آتش زنم بر پیـــــــکرم ، تا امر او فــــــــرمان برم
بایــــد که دردم آورم ، تا از خمـــــش درمان برم
شایــد بخواند این غــــــزل ، کفر آورم ایمان برم


 
 
محمـــــــد «ص»
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٦
 

 

کف به کف آور به افتخــــــار  محمد «ص»
عــــــرش و فلک غــــــــرق نور و تماشـــا
بتکـــــده بشـــــکست و تشـــــکده ویران
بنــــگر از این معرفت که اســـــــوه خوبان
روز ازل تا بــــــــــه روز ظهــــــــــــــورش ،
گو صلوات از وجود و جان به محمد «ص»
بوســــــه بزن از ادب به تربـــــــت پاکش
یاســـــر و عمــــــــــار و بوذر و ســـــلمان
نغــــــــمه الله اکبـــــــــر و سوره توحیــــد
ما همــه عیار و شاه و گدا راحت اوییـــم

 

شادی اهل یقیــــن ، نثــــــار محمد «ص»
بر قمــــــــر پاک و اعتـــــــــبار محمد «ص»
ســــلسله برچیــــــده از دیار محمد «ص»
شیـــــــر خدا آمده در کنــــــار محمد «ص»
هر چـــــه نبی آمده در انتظار محمد «ص»
بر همـــــــه انصار و بر تبـــــــار محمد «ص»
ســـرمه بکش دیده از غبـــــار محمد «ص»
هر یکی گذشته زجان به کار محمد «ص»
گشته متصل به هــــم شعار محمد «ص» سخت گذشت آنزمان بروزگارمحمد «ص»


 
 
زود قضاوت نکنیم
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢
 


 
 
درددلی برای تو ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱
 

درد دلی برای تو

و سلامی خسته و بی جان:

پلک هایم سنگینی می کنند ، غالب مردم در پرنیان یا آغوشی مهربان خفته اند، اما چشم های من گشوده ولی کاملاً اشک آلود و نمناک، اصلاً شاید باران باریده و من ملتفت نشده ام، حالا بیشتر چشمانم را می گشایم اما قلبم همواره تپش شدیدی دارد، علت فعلاً نامعلوم است، اما به یقین از خستگی است، چرا که در اثر همین خستگی ها و کم خوابی ها لرزش محسوس دست ها و پاهایم هم نمودار است. کاملاً پیداست که این روزها از شوق لبریز نمی شوم، چقدر دلم میخواست باز هم گرمای نگاه های عاشثق، گام های بسوی مهرورزی را بیشتر می دیدم، اما چشمانم سیاهی می روند، گام هایم کند و سست شده است، اختلاف تنم با روحم بالا گرفته است، حالم از روال عادی خارج شده است، روح و روانم با پیکرم همخوانی ندارد و  مشکلات روی هم تلنبار شده اند، احساس ناامیدی و یاس قدرتمند به پیش می تازد، اوضاع  روح وروانم کاملاً متشنج و پیچیده است،  آتشفشان موج های لعنتی داخل سرم در حال انفجار است، به همه جا پناه میبرم، اما جان پناه اندک است ، من دل شکسته و غمگین در انتظار آینده ای مبهم و نامعلوم، در عذابی الیم می سوزم حالا از دریچه روحی که کوچک و کوچکتر می شود ،هراسان چشمم به دور دست هاست، البته حقیقت دلم با تو آشناست اما زمانه نافرمانی می کند، راستش در خلوت تنهائی هایم بعضی وقت ها از خودم بدم می آید، اما پایان راه حرفیست نگفتنی و سرّیست ناگشودنی. و حالا که خستگی به مثال اهریمنی هولناک وجودم را احاطه کرده دیگر همه گل ها را، نورهای درخشان را، پرنده های زیبا را، عشاق بی همتا را، همواره سیاه و تاریک می بینم، حالا فضای خسته چشمانم دیوانه ام کرده و دیوانه وار می نویسم، پس بهتر است دیگر ننویسم تا مژگانم را دقایقی روی هم قرار دهم تا قراری باشد و شعری را از درونم برایت زمزمه کنم و بنویسم.

تو در کوچه پس کوچه های چشمان من عمیق بنگر و قدم هایت را روی شانه های خسته ام بگذار ،آنگاه قایق احساست را روی خون های قلبم پارو بزن و شبی ازشب هایت را اسیر چنگال بیرحمی اندرون من باش و سپس آهسته و آرام با سکون و سکوت آتش دوزخی جگرم را نظاره گر شو، و زمانی که از آن اسارت نجات یافتی از من کوهی با صلابت، اقیانوسی بیکران، خورشیدی فروزان ساخته ای.


 
 
نور دوست
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱
 

 

دل آشفتــــه من مســـت گل وگلشن تست
روز در نور تو غــــرق است و سحر محو رخت
حوریان کی ز تو دارند نشـــــان از خط و خال
باغبان گرشدم و همدم خار و خـــــس و  گل
این بلاکش که پی ات مست وخرابست کنون

 

هم چو شمع است گهی گاه چو پروانه تست
صبح صادق چو رسد نشئه ز خمخـــانه تست
همه زیبایی وشیدائیت از عشوه رندانه تست
ایندل سوخته ام درپی آن نرگس مستانه تست
آرزومنــــد غلامی و گدایی ز در خـــــانه تست