کشکول عشق

خوشبختی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱
 

ابتدا و انتهایم یکی ست ،

عاشق دلبری بی نام و نشانم و دستان تمنایم به سوی اوست

نگاه پگاهم مخمور دیدار اوست و امیدم لبخند آفتاب گونه اش

نماز و نیازم به نغمه هایش آمیخته ام تا غزلهایم آسمانی باشند سرچشمه نفسهایم از گل وجودش حیات یافته اند .

شمیم قدسی زلفش دگرگونم ساخته تا قدمهایم رقص عشق و مستی باشند ذره ذره آفرینش را ستایش می کنم که با شمیم و نگاهش پیوند خورده اند

ابرهای خاکسترب از درونم رفته اند تا فقط بارش عشق او را داشته باشم

من خوشبختم و غرق نعمت و رحمت که همنشین مهتابم ،

مهتابی که چهره از آفتاب او تابان ساخته

امروز سرزمین مشکبوی شیراز را با او پیمودم و سوگند دوستی را با او بر سر تربت رند خرابات و استاد سخن آسمانی نمودم

آری من خوشبختم که دست در دست گلی آسمانی دارم .


 
 
تقدیم به همه دوستان عزیزم که با نظراتشان مرا دلگرم می کنند
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱
 

راز بقا

چنگ گرفتی به دست ، ساز و نوا میکنی
این چه نوایست کان ، همره باذ صباست 
رقص دهی باغ را ، زآن همــــــه آواز شور  
زخمــــه چو بر آن زنی ، دل متجلی کنی  
دوش که چنگی زدی چنگ گرفتم بدست
شحنه به بندم کشید گفت به حدش زنید
گفتمش این نغمه ها ذکر رسای بقاست
گفت مزن زخمه چون شور بپا می کنی
گفتمش این قطره ها ، نغمــه آواز اوست
گفت به بندت کشـم ، پرده دری کرده ای
گفتمش این دل بود نی که زخاراو سنگ   
گفتمش از گل دهد ، بوی نکوی صـــــنم
گفتمش این ذره ها ، آینه ای از خداست  
گفت تو تقلیــــد کن ، هر چه بگویم تو را

 

بردل باران وخاک نغمـــــه عطا می کنی
بردل عشاق مست سوز و ثنا می کنی 
گاه به بلبــــــل دهی ، راز بقا می کنی
بر دل دیوانه ایی ، میـــــــکـده بر پا کنی
مفتی از آنسوی گفت کارخطا می کنی
گفمش این چون کنی گفت غنا میکنی
نغمه آواز دوست ، شکوه چرا می کنی؟
بر دل عشاق مست ، غلغــله بر پا کنی 
شادی عید خدا ، سوگ و عـزا می کنی
چون که ببارد ز ابر رقص وسما می کنی
گفت چوگل دیده ای سجده ادا می کنی
گفت که کافر شدی شرک خدا می کنی
میوه ذاتم چــــــرا ،قطع و جدا می کنی؟
ورنه به بنـدت کشم فاصله ها می کنی


 
 
تا پیش خدا
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
 

من از دور دست های بی نهایت آروزها می نویسم، آموخته ام سکوت ها را بشکنم و فریاد بزنم.

 یاد گرفته ام فاصله ها را کم کنم. باز گردم به زمانه کودکی و غرق در رویاها، چیزی بگویم یا بنویسم تا شاید مرهمی باشد بر دلتنگی هایم، امروز سهم خودم را از زمان می خواهم زمانه ای که قدّار بود. روح و تنم را زیر چکمه هایش لگدکوب کرد آهای زمانه به حرفم گوش فرادار، تو که مرا  محکوم به حبس ابد خود ساخته ای اشک هایم را نظاره کن، مرا غرق در غبار ساخته ای، عطش داغ کویر تو، تصویرم را سوخته، ردپای بی وفایی های تو بر دلم مانده، پرهای پروازم را شکسته ای، با بادهای پائیزت خزانشان ساخته ای، تارهای موهایم از رنج هایی که تو برگرده ام انداخته ای بسان ابرهای سفید گشته اند، تو ذهنم را مشغول بر اندیشه های خوفناک کرده ای، تو حایلی بین من و خدایم، تو مرا از دنیای بی زمانیم به خود کشیده ای و حرص و ولع پایان ناپذیرت را بر من غالب نموده ای، حالا من در مخوف ترین سلول های زندان تو اسیرم، اما امروز روز حساب من و توست، امروز روز باورهاست، امروز با یک سیلی بر صورتت، ساکت و بی پروا از درون تو خارج می شوم بگذار دیوانه بخوانندم، وقت پرگشودن است امروز قانون آزار دهنده ات را می شکنم و با تو در پای میز محاکمه حاضر خواهم شد، دیگر به چشمانت نخواهم نگریست، تا شقایق ها را جایگزین آن سازم.

 حالا  دیگر در آسمان ها در اوج بی زمانی زندگی خواهم کرد. دیگر رازقی های عشق همراه من خواهند بود. من دیگر فقط به استقبال عشق خواهم شتافت، دیگر مرگ باورها را نخواهم دید، حالا دیگر هر روز تا  طلوع خواهم رفت معنی سحر را از خودش خواهم پرسید، گام هایم را تا سرزمین مهر پیش خواهم برد، دیگر برای هر نفسی قیمت تعیین نخواهم کرد و به پای نفس های عاشق خضابی از ژاله های چشم خواهم گرفت، دیگر انگیزه ام تا ناکجا آباد نخواهد بود پای در راه کهکشان ها خواهم گذاشت و تا پیش خدا خواهم رفت.


 
 
فاصله با دوست
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
 

 

بسم اله و الســــــلام و چونی
از عشق و سلامتـی و مستی
این نامه کنـــــد تو را کفایـــــت
دیدم که بصیــــــــره ای و ناگاه
این نامه نوشتــــمت که گویم
مقصود تویی که غــــرق قالی
ما ذره ز خــــــــــاک آن نگاریم
ما را ز حقــــــیقت آفــــــرید او
یک قطــــره به بی نهایت آورد
فــــــــرموده به ما که ذره خاک
پس عشق چراغ ونورراهست
از غصه و غم تو را چه سودی؟
بهتر که روی به جـــــمع رندان
هر چند که کم کنی تو لبخند
یک لحظه به حال من تو بنگر
با زخمـــــه دل بزن تو بر ساز
گاهی چو بهــــار و فصل باران
شیرین چوشوی ببینی فرهاد
همت کن و گلــــشنی بیارای
افسوس گذشته راچه سودی
مواج کن آن دو رشــــته مویت
چون شمس به زندگی بیفروز
مأیوس مشــــو ز لطف یزدان
اکنون تو و پنـــــد این غلامت

 

ای کاش خــــــــدا دهد فزونی
در هر نفسی و هـر نشستی
هر نکتــــــه ز آن به تو عنــایت
نشنیده ز این سخن کشی آه
فــــــــارغ ز ریا و رنگ و بویــــم
غافل ز وصــــــال و وصف حالی 
هر یک به جمــــــال او دچاریم
از کثرت عاشــــقی دمیــــد او
از بحــــــر سلامتی نه از درد ؟
با عشــــــق روی به اوج افلاک
بی عشق همیشه دل سیاهست
با این همـه از که در گشودی؟
نی آن که خودت کنی به زندان
زشتی تو برین جهان کنی چند
خون بر لب و دل مثــــــال اخگر
اکنون تو بخنــــد و شادی انداز
روزی چو خــــــزان و مرگ یاران
در غصه و غــــــم روی تو از یاد
واندر دل مردمان بیـــــــــاسای
بس نیست ترا ز آنچه بودی ؟
زنگار ببــــــــر ز زلف و رویـــــت
از بهر خــــــــدا محبت انـــــدوز
او نقشه و نقش و نقش بندان
برگیـــــــر دگر تو آن نقــــــــابت


 
 
ملک بنده نواز
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
 

دوستان گفته ام و گویم و می گویم باز
جز بر آن دوست که بر خاک فرستاد مرا
آتش اومیدهد وجام سلامت هم ازوست
تا که آموختم این بندگی و ذکر و سجود
نکنم خـم سر خود را مگر آن یار شکیب
جز غلامی چه بود لایق و شــایسته ما

 

سخن سعــــدی و از حافظ و از گلشن راز
نیست برهیچ کسی دست مراسوی نیاز
می پذیرم همــــــه را از ملک بنــــــده نواز
به فغان آمدم و در سحــــــــرم سوز و گداز
در نظــــــــــر آردم آنگاه شـــــــتابم به نماز
یا در اینجا شود و یا که در آنجـا به حجاز؟


 
 
سحر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٠
 

معتکف گشت دلم بر سر کویی که سر                   بر در میکده اش بهر عبادت شده ای

به خیال لب میگون تو صد بوســــه زدم                    بلب جام شرابی که تو بر لب زده ای


 
 
سپیده رخسار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٥
 

 

غلام حلقه به گوش آن سپیده رخسارم
شب وصال زدم بوســـــه ها چو برخالش
چـــه فیض مرا بهتر از حضـــــور آن مطرب

 

که ماه مجلس ما گشت و بخت بیدارم
دوا شــــــــد و درمان بر این تــــــن زارم
که ســــاز بود و آهنـــــگ و رقص افکارم


 
 
لبریز عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦
 

ترکتـــــــازی کم کن ای خمّار مست
کشته عشقـــــــــم مسوزان پیکرم
من که مسجود تو گشـــتم از وجود
در گذارت گل فـــــــراوان کاشتــــــم
من به زلفت دست و پایم بسته ام
ساغـــــرم لبریز عشـــــقت کرده ام
چاره دردم تو میدانی که چیست ؟
دســـت کم بر آه عیــــــــاری منــــه

 

تا نسوزانی هـــــــر آنم را که هست
ورنه بینی جام میـــــــنایم شکست
هیچ دانی گفــــــته اندم بت پرست
خارهای گل به دســــــتانم نشست
هرگز از زلفت نمی خواهم گسست
درکشــــــیدم جــــام از روز الســــت
مهـــــربانا : بر ســــرم آری تو دست
آه ، گاهی تخت شاهـانی شکست


 
 
دانه های اشک
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦
 

در بلندای سحر زیر نگاه مهتاب ،

قطره هایی است   به چشمان من از ژرف وجود ،آفرینش پیداست ،

دانه های اشک ، روی  گونه های خاک آلودم

غزلی نقش نموده است ، شیاری داردمیرسد سوی دلم ، دل من خانه اوست ؛

روی آیینه شب ، همه چیزی پیداست

نقش معشوق به روی ناهید ، رنگ مهتاب به چشم زهره

دیده می باید داشت...

شب و درد و فریاد ، بر روی سکوت انسان

کوکب آشنایی است.


 
 
نیستی و هستی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦
 

جرعه ای از عشــق مستم میکند
«می» پرستان درد نوشی میکنند
دست در دست دلارامی نهــــــــم
درد بی عشـــــــقی برآرد نیستی
کی تواند محتسب بنـــدم کشد ؟
راه عیـاری جز اینش هیچ نیست

 

تشنه بر جــــــــام الستـــــم میکند
نوشم آن ، تا «می» پرستم میکند
آنکه دستش گرم ، دستــــم میکند
عشق را خوش باد ، هستم میکند
زلف دلبر بنــــــد و بستـــــــم میکند
غیر از این گمراه و پســـــــتم میکند