کشکول عشق

پریشانی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۸
 

 

دانی که چرا چنین پریشــــم ؟
این گونه به التهـــاب و مستی
چندی من از این جهــان بریدم
زین خلق یکی ز «دل» نپرسید
ای دوست چرا ز دل نپرسیم ؟
یک روز ز عـــــــــمر ما گذشته

 

آزرده ز آشـــــنا و خویشــــــم ؟
سرخورده زاین مرام و کیشم ؟
پر مو شـــــدم و دراز ریشــــم
از ریش دراز گفتــــه پیشـــــم
این قدر مزن تو تیغ و نیشـــم
یک روز نمانده عمــــــر بیشم


 
 
آواز عشــــــــق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۸
 

قلب آسمان امشب آرامشی به سان آرامش عاشق به معشوق رسیده را دارد و من آرزوها و رویاهایم را بر زورقی در فضای لایتناهی به حرکت در می آورم تا در بلندای آسمان در رسای عشق با تو سخن بگویم. می نویسم برای تو، برای عشق تو، تا ته جوهر قلمم خشک نشود و همچنان در شور عشق تو تراوش کند. می خواهم قلب کوچکم را با قلب بزرگ تو پیوند بزنم تا درخت صبوری های هر دو آنها پربارتر و ریشه دارتر در برابر طوفانها و طغیانها استوار بمانند، تا قایق عشق را روی کوه عشق آرامش دهند. آفرین بر آنکه غزل عشق را سرود. دفتر زندگی ما را به عشق مزین نمود، آن دفتری که هر روز در حال ورق خوردن است، با تمام خوبیها و بدیها، کامها و ناکامیها در حال گذر است. گاهی همراه با قاصدک های احساس، گاه همراه با شقایقهای رویایی، مواقعی هم با خاکستری ها و تیرگی ها، و زمان از حرکت باز نخواهد ایستاد. باید قدمها را متعادل برداریم و هم قدم شویم با زندگی و عشق را سرمشق و سرخط آن قرار دهیم. اکنون از کام من بشنو و در عمق چشمانم بنگر و به مدد دوستی، آنچه را از وجودم می تراود، برایت بنویسم. دوست من، به پاس عشق، پس از سالها سختی و مشقت روحی و جسمی و ناآرامی به آرامشی نسبی رسیده ام. اغراقی در کار نیست و نمی خواهم قلم فرسایی کنم. با عشق و محبت، زندگی را لااقل اندکی لمس کرده ام. درست است، حالا هم گاهی بارانی ام و به دشت سبزترین ها نرسیده ام، اما با عشق و نگاه به معشوق، لااقل اندکی سبزینه دوست داشتن را حس کرده ام. من اصلا رنگها را نمی دیدم، نگاهم یخ زده بود، گرمای هیچ نگاهی را درک نمی کردم. طنین زوزه گرگها برایم مفهوم تر از آواز قناری ها بود. تمام احساسم گنگ و یخ زده بود و در مسیری بغض آلود قدم می زدم. با زمستان همراه و عجین بودم. حتی در فصل بهار هم افکار سرد و زمستانیو سکوتی سرد و شلاق سختیها مرا به نعره وا می داشت. گاهی امید و آرزو ها را از دور می دیدم، اما همیشه آماده هجرت از نزد من، روگردان از پیکره ام و هیچ چیز فراخور حال من نبود و به تعببیری تنهاترین غریب نشین فصلها بودم. همه به جشن بالندگی بهار دعوت می شدند، اما من دوری می جستم. هدیه سخاوتمندانه دنیای بدون عشق به من تنی رنجور و زخمی و درونی فاسد و متعفن بود. همه پیامهای مهربانی که همانند نسیم می وزید را همانند زوزه گرگها می پنداشتم و مانند درنده ای زمزمه ها و نوشته های عشق را می دریدم و آنچنان بودم که گفتم و نوشتم. اما اکنون به یمن رسیدن معشوق و تراوش در وجودم با شهامت تمام از کوچه پس کوچه های زمستان گذشته ام و از تودرتوی شکوفه ها، گلهای اقاقیا، سوسن، نرگس، اطلسی و نسترن به گرمای بهار رسیده ام و چه شیرین و شکوهمند است تولد عشق در وجود آدمیو چه بهانه ای از این بهتر به آغاز زندگی و نوشتن و این یعنی نزذیک شدن به خدا. ای معشوق من، با ناب ترین غزلها و یک دنیا سبزینه و سبویی لبریز از شراب مهربانی آمده ام. مرا به جشن آمدنت راه بده تا آواز دلنواز قلبم را که تو حکاک سروده هایش بوده ای برایت نجوا کنم و تو ترانه هایم را برای قناری های عاشق بخوانی و بگو که من زمستانی را به بهار رسانده ام و این فخر توست و آن را به زمین و زمان بفروش و آنگاه دیگر دروازه قلبت را به رویم مبند. قلب من هم دروازه ای شد برای ورود محبت و این از وجود توست. اکنون که تو مالک قلب منی، هیچ بدی را حق ورود به آن نیست و این اتفاقی است والا و بی نظیر. حالا اینجا آفرینشگاه مهربانی است. در این بیکرانه، مهربانی ها می آیند و در حرکتند، می آموزند و به قلبهای دیگر هجرت می کنند و قلب تو دریایی است بیکران که از عصاره زلال آن چشیدم. اکنون قلب ساخته دست و عشق تو، مست مست و راهی به سوی قلبهاست. آیا آواز زیبایی این قلب را می شنوی؟ زمزمه های مداوم، نگاه های آشنایی و مستی واقعی که همچون نمازهای یومیه ادا می کنم. ای شادمانی من، با تو پر گشوده ام، پریدن را از تو آموخته ام. رودخانه وجودم از چشمه وجود تو زلال زلال شده، آنچنان که دریچه های باز وجودت، نسیم فرح بخش بهار را به وجودم دمید.


 
 
رهایی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٥
 

 

تا نقــــــش دلی و یار مـــــایی
بشکسته ام این قفس ز جانم
هر درد ببـــــــــرده ام من از یاد
افســــــــرده بدم به کنج عزلت
چـــــــنگی زنــــــم و بر آرم آواز
زیبا رخت آمدی به چشـــــمم
هیچم نشـــد از رقیب قسمت
فارغ نشود دل از تو ای دوست
هر واژه ز عشق می نویســـم
شاید که دلت شکسته باشم
عیــــــــار به التمــــــاس گوید:

 

سرمست و خوشــم ز آشنایی
تا در نفســــــــت کنم رهـــایی
تا بوی خوشـــــــــت بود دوایی
عاشق چوشدم شدی رجایی
بر چنگ و ســـــــرود من نوایی
دیـــــــدم که تو خود ز آن مایی
هر چیــــــز فنا ، تو خود بقایی
بر هر نگهــــــــم تو بر مــــلایی
شایسته به عشق و مرحبایی
بخشــــای مرا چو شد خطایی
یک بار نمـــــــا مرا دعـــــــــایی


 
 
باغ هنر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٥
 

چنان سوخته این سینه ام که چون صورتم سیاه بنماید

کجاست شب شکن ؟ گو تا بیاید ، دیر شد وقت رهایی

بگو که گفته ام به لاله های راه تو درد فراق را،

هزار بار خوانده ام ، بکوی و برزن و بازار  ،چکامه اشتیاق را.

بگو که بیاید که باغ هنر ز جهل بی هنران تباه شد،

نیاز باغ به باغبان هنرمند باشد و عاشق گل ها ؛

بگو که سوز هجرانم نمی گنجد به یک دفتر تمام

کی شود خاموش آتش ها ز نو آموز خام ؟

عاشقت مجنون و شیدا در بیابان بلا

جز بنام عشق و مستی کی بر آید سوی دام

 بگو که شام فراق کجا و صبح وصال کجا ؟


 
 
فدایی عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
 

 

زنگاه آن فریبادل و دیده شد به مســتی
نه مکان خـریدم از زر نه زمان برآمد آخــر
به وثاق او درآمد دل وجان فدای عشقش
صنــــما بیا دوباره ، به شــــــرابخانه آییم
نه مثـال من زخاکی که زجنس حورپاکی
سرراهت آیم امشب که بخوانی ام نگارا
نگریستم به مویت ، خم گیسویت گرفتم
خبر آمد از رقیــــــبم ، که نگه بر او بر آری
نه که حاجتم به عطار نه که زرستان عیار

 

چو به دام او درآمد همـه رفت یاد هســــتی
همه کارماهمین شدکه روم به می پرستی
نخورم دریغ و حســـــــرت که بود درازدستی
چه خطا مگر بدیدی که سبوی ما شکستی؟
به یقین رســــیده ام من ، که ز مایه الستی
منه عاشقی به راهی که درآیدش به پستی
سببش چه بود جاناکه زدست ما گسستی؟
چه شدآن وثاق وپیمان که به پای او نشستی
نگـــــــــــهی بدار جانا به نیــــــــــاز زیردستی


 
 
کیفر عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
 

شروع عشــــق باشــــد یک نگاهی
چو مجــــــنون واله و شیدا به لیــلی
در این وادی اگر عاشـــــق یکی شد
چرا کیـــــفر بود لایق به عاشــــق ؟
منم عاشــــــــق در این دوران پیری
بگو بر دلـــــــبرم شـــــــــــاید پذیرد
نگردد ناامیـــــــــد از عشق عیـــــار
بگـــــــو تا یک نگه دارد به جــــــانم

 

به عمری حسرت وافسوس وآهی
بدوزی چشم ودل هر دم به راهی
به پنــــــدار آمده ز او شــد گناهی
دهندش شیـــخ و مفتی بر تباهی
گناهم چیست جـــز روی سیاهی
نشــــــیند خـار پهـــــــلوی گیاهی
اگر تیـــــرش زند خیل ســــــپاهی
شود فخـــر گدایی پادشــــــــاهی


 
 
باغ خاطرات
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٩
 

باغ خاطره هایم را آباد می کنم و از باغچه دلم گلی به طراوت گل واژه های عشق برایت به ارمغان خواهم آورد. امروز آزادم ،  از خویشتن خویش بریده ام تا تو را داشته باشم ، لب باز کن تا اینکه طنین صدایت احساسم را بیدار کند و حریر نازک احساست به شوقم آورد ، نسیم خنکای وجودت را روزنه امیدی ساز تا نفس هایم را تازه سازد و امید را برایم صد چندان.

به خانه باز گشته ام ، چکمه ها و لباس جنگ را به دور ریخته ام تا برقعت را رخت تنم سازی ، افت و خیز چند ساله ام به آرامش رسیده ، و دنیا برایم کوچکترین کوچک هاست. در بیدادگاه حوادث خود را محک زده ام ، اکنون باور دارم زلال دریای عشق آبی تر از آبی و چمنزارش سبزتر از سبز است. گل های عشق را در هیچ باغی جزباغ عشق نمی توان یافت و فقط پرنده این پاکترین مائده آسمانی می تواند در پهنای آسمان دل عاشق به پرواز درآید و هیچ جرعه شرابی جز شراب ارغوانی  و ناب عشق ، عاشق و معشوقی را مست نخواهد نمود.

جنگ تمام شده ، می خواهم توشه سفر راه عشق باشم نه تیشه قطع امیدها و آرزوها ، مسلسل را زمین گذاشته ام ، می خواهم برای عشق و بنام زندگی دل های شکسته را بهم پیوند بزنم و شاهد گسستن مهر و محبت ها نباشم ، نمی خواهم دیگر نگاهم ، زبانم ، احساسم ، شاهد ویرانی نقاشی های بی بدیل حضرت خداوندی باشند.

زخم هایم می سوزند اما  دلی را نخواهم سوزاند ، گرچه همچون مترسکی مسکوت مانده ام ، خسته و مجروحم ، اما زشت و زیبا را کماکان تشخیص می دهم و از زیبائیها و احساس های شورانگیز استقبال می کنم ، جنگ تمام شده و من برگشته ام ، تازه وارد سرزمین احساس تو شده ام ، فریاد میزنم تا تو را بیابم ، نگار من  !  گاهی آرام آرام راهها را طی میکنم ، از تو دست نخواهم کشید ، عشق تو چون تصویری جاودان بر صفحه احساسم نقش بسته است ، ورد زبانم نام توست ، گرمای تو ، نگاه تو  ، در خیال افسون شده ام چون  چشمه ساران جاریست  ، جنگ تنم را مجروح ساخته ، اما عشقم به تو را نه !

آن روز که رفتم  تو نگاهم کردی  ، معنی نگاهت را هیچ گاه فراموش نمی کنم ، آنوقت که تو اشک هایت را می باریدی من خون دل باریدم، همه جا برای من هم ابری و خاکستری بود ، می دانستم مهربانی ، و اکنون می دانم مهربانتری ، پس بازهم آواز دلنشینت را در گوشم نجوا کن ، من برایت می خندم تا لبخند تو را ببینم ، بیا باز هم لبخند بزن تا باز چون شکوفه های بهاران باطراوت و شاداب ببینمت و بخواه تا مستی و شورم را باز عیان کنم ، باز آواز عاشقی بخوانم و صدای رگبار گلوله ها را فراموش کنم. کنارم باش تا از طراوت شکوفه های لبخند تو خرمن طلایی عشق را پیش رویت نمایان سازم تا چشم انداز  زیبای شکوه ورود تو باشد.


 
 
خدای من
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
 

اکنون که شب است و غوغای شب و یاد تو  آسمان دلم را روشن ساخته، نگاه سفید هلال مهتاب با هر تپش قلبم دوستی های تو را بیادم می آورد ، یاد تو سرمستم می کند و هیچ دلواپسی ندارم.

ای دوست بی همتای من، خوشحالم از اینکه تو را باور کرده ام و از گل وجود  تو رایحه ای خوش به مشامم می رسد ،تا وجودت را زلال تر از باران و آبی تر از آسمان حس کنم، و این یعنی نزدیک شدن به یقین و تو را داشتن، و برایم این حکایتی است آمیخته به معرفت که با تبسم و نجوایی بنام توبه آغاز شد. وجودم از پیج و خم های سخت گذشت ، کم رنگ شد، گاه متعفن شد، اما در دامن هیچ دشت و مردابی فرو نرفت و محو نشد تا  از شب گذشت، و بگذار با تو یگانه روشن تر بگویم که من هدیه ام را سپیده دم از تو گرفتم ،و آن نوای زیبای تو بود که از خواب بیدارم کرد و این به معنای آشیانه ای از توست برای من، پر از محبت و لبریز از عشق . و اکنون قرار بی قراری هایم را از تو دارم و با همین آرامش و پالایش سرودهایی برای دل های عاشق می سرایم و در دفتری به رنگ صبح می نویسم ،تا فرداهای آنان که تو را دوست دارندرا لبریز از ترانه و شادی کنم. پس من عاشقم به تو چون بی نشان بودم نام و نشان از تو دارم.

عاشقم به تو چون دوست داشتن را از تو آموختم و در قطره قطره دوستی های تو غرقم و عطش کویر  دلم از نگاه دریایی تو سیراب شد.

عاشقم به تو چرا که وسعتم دادی و روح خاموشم را روشنی بخشیدی و آنگاه که تنها بودم مرا یافتی .

عاشقم به تو چون همیشه بیداری تا چشمان دلم را روشن سازی و این وفاداری ات را با دوست داشتنم به اثبات رساندی.

و اکنون من بر بام عشق تو خانه دارم، و من عاشقم به تو چون همه این خطوط را با صداقتی آمیخته به عشق تو نوشتم و واژه هایش را در لحظه لحظه های شب بدون هیچ مقدمه ای از آسمان دیده گانم باریدم تا بدانی که دوستت دارم.                                                                                 

                                                                                              ذره خاک


 
 
برای شهدای وطن
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٢
 

صنـــــما گذر کنی گر ، ز دیار گلعــــــذاران
گل ولاله گان بفرما که من ازدو رنگی دهر
که زما چه بدروا شد زشما به ما جفا شد
همه شاهد خدائیـــد و ، منم غریب و تنها
لبتان به جام کوثر ، شـــبتان چو ماه ازهر
سگ کهف خود کنیدم ، به دیار خود بریدم

 

برسان ســـــلام ما هم ، بر آن یگانه یاران
ز دو چشم خون فشانم ، به مثال ابر باران
من بینوا به وادی و شما به چشمه ساران
همه تان رهــــــا و آزاد و منم به کنج زندان
که سیاه بی نشـــــــانم ، ز تبار سربداران
چه شود که من بیایم به سرای شهریاران


 
 
صبح
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
 

سحــــــــــر ناله آید ز نای خـــروس
به هوش آورد مرغ و باغ و وحـــوش
موذن همی نغمه خواند ز عشـــق
بشوی از رخت هوش شب رفته را
سرشکی چو شبنم به محراب ریز
بلا خیـــزد از خواب هنگام صـــــبح
غلامی چـــنین کرد و سوزد همی

 

که روشن کند دل ز شــوی و عروس
به کار آورد دســــت و پای نفــــــوس
که خندان کند چهـــره های عبـــوس
قدمگاه جـــــــانان جان را ببــــــــوس
کند شاه شاهان به نزدت جــــــلوس
شوی عاق مهتاب شمس الشموس
به هـــر دم برآرد دریغ و فســــــــوس


 
 
دیده های شیفته
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
 

عمر در بی عشقی عجب حالیست ، بد در هر زمان

رد حسرت روی آن ، مثل تصویری پر از جوهر بر آن

خیرگی بر قاب افسوس و شبیخونی ز درد ،

لحظه های رفته در بیهودگی ، نقش ها گم در غبار ،

مثل خوابی هولناک  ، قرن ها واماندگی ، کابوس محض ،

خون دل خوردن برای هیچ و پوچ؛

در عوض در عشق بودن خوشترین ، بر عکس آن

نقش ها غرق گل ، لحظه ها هر یک به شور

دیده های شیفته ، راه ها آزاد و پاک

رسم ها آداب دارند و نفس ، پر عطوفت ، غرق مهر

آیینه ها هم راستگو و بی تپش...

قلب ها آرام جان ، با اعتماد ، جام ها جام جهان ، لبریز نوش

با عشق بودن ، همچو  نجوائیست با کروبیان

واژه ها شعر خلوص و آفتاب .

مرغ  عشقت از قفس آزاد کن ،

آسمان را منتظر مگذار ، پرواز می باید در آن...


 
 
عجب از عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
 

عجب ازعشق که شاهان به غلامی بکشد
میدرد پرده شــــرع و به شـــیاری دل سنگ
شیخ صنعان پی معشوقه ترســا به کنشت
نهراســــــد ز شب تار و مغیـــــلان و وحوش
عجب از عشـــــق که منصور رود بر سـر دار
عشـــــــق آن باد که امی کند اســــتاد قلم
بلبـــــلان را چه خوش آواز و هماهنگ بهــار
عجب آن است ســـــیه چرده غلامی شیدا

 

شاهــــبازان ز سر اوج به دامی بکشد
اشک را باده ودر ساغر و جامی بکشد
پخته دین و عبـــــادات به خامی بکشد
رابعه غلت زنان ســـوی مقامی بکشد
باز اناالحق زند و نعــــره سلامی بکشد
آنقدر نقـــــــش کند تا که مرامی بکشد
پر زنان و ز سما بر ســـــــر بامی بکشد
مست و مجنون به تقلای قیامی بکشد