کشکول عشق

مست عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥
 

اگر خال و چشمان مستت نبود
چو دیدم که بوئیدی از شاخه گل
چه حاجت مرابوی گل های یاس
شرابی که نوشــــیدم از جام تو
خوشم اینکه عیارم وشب شکن

 

چه «می» میتواند چنینم نمود ؟
زدم بوســــه بر گل ز جان و وجود
که موی تو دارد شمیمی چو عود
دمادم به مســتی و عشقم فزود
ســـر انگشت نازت مرا در گشود


 
 
کیفر عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥
 

شروع عشـــق باشد یک نگاهی
چو مجـــنون واله و شیدا به لیلی
در این وادی اگر عاشق یکی شد
چرا کیفـــــر بود لایق به عاشق ؟
منم عاشــــق در این دوران پیری
بگو بر دلـــــــــبرم شـــــاید پذیــرد
نگردد ناامیـــــــــد از عشـــق عیار
بگـــو تا یک نگه دارد به جـــــــانم

 

به عمری حسرت و افسوس و آهی
بدوزی چشــم و دل هر دم به راهی
به پنـــــدار آمده ز او شــــــد گناهی
دهندش شـــــیخ و مفتی بر تباهی
گناهم چیست جــــــز روی سیاهی
نشــــــیند خـار پهــــــــــلوی گیاهی
اگر تیـــــرش زند خیل ســـــــــپاهی
شود فخــــــــــر گدایی پادشــــاهی


 
 
از عشق برایت نوشتم
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥
 

دیشب که سر بر بالین گذاشتم در اعماق تنهایی من فقط تو بودی ، از فراسوی خیال خواندمت و با شوق تو برخاستم و برایت نوشتم ، نوشتم برای تو ، قامتم را راست نگه داشتم تا زیبایی نگاه هایت را بستایم ، سرم را به آسمان بلند می کنم تا صدایت کنم ، آوایی که ماندگارترین ترنم ها را برای تو داشته باشد ...

مهربان ترینم !  دست هایم را بگیر ، گرم  نگاه دار تا از مرز  بودن ها به انتهای فراباورها برسم و در آشیانه عشقی که با تو و برای تو ساخته ام دمی بیاسایم . به تن مجروح و خسته و جنگ زده ام منگر که در احساسم همه چیز با عطر و زیبائیت آذین بندی شده و همه آرزوهایم در سحرگاهان برای توست.نگاه هایم خسته اند اما در عمق چشمانم نگاه تو جاریست . نامه هایم تکراری است اما باز برایت می نویسم که ای مهربانترینم ، به تو نیازمندم و وجودم را قربانی وجودت می سازم . ای حلقه اتصال من به آسمان ها ، دست تمنایم را به سویت دراز می کنم تا عشق و محبت را فقط تو در دستانم بیفشانی ، چرا که باتو به انتها نخواهم رسید و جاودانگی را باور خواهم داشت.

ای گل بوسه های باران ! گرچه ظاهرم  هر روز همانند طبیعت رنگ عوض می کند اما باور دار عشق من هیچگاه کهنه و مندرس نمی شود و رنگ عوض نخواهد کرد و هر روز پررنگ تر و باطراوت با شبنم های امید زنده تر خواهد شد ،تبسمت را جاری کن که آرامشم را از آن خواهم داشت .جنگ آزرده ام ساخته پس ترانه ات رازمزمه کن تا آوایت قلب عاشقم را مرهم باشد. می دانم آرامشت همانند کویر ، ترانه ات زمزمه همه جنگل ها و آبشارها و آواز پرندگان و بویت عصاره همه گل های آفرینش است.تو پیوندت را با قلبم مستحکم ساز تا زیباترین غزل ها را برای این خوبی ها بسرایم ، جایی برای اندوه و ناامیدی در دریای بیکران زندگیم نگذارم و به وسعت کائنات برایت بنویسم ، از عمق وجودم آگاهت سازم و گرامی دارم مقامت را...

آشنای من : سالها پشت صف انتظار سرک کشیدم تا حضورت را در خودم احساس کنم ، پس سکوت معنادارت را بشکن ، عطشم نیازمند جرعه ای از محبت توست ، سکوتت را بشکن تا صداقتم را به تو هدیه کنم ، دلم مامن توست  گلبارانش سازم ، دلم با هر تپش ، نام و بودن تو را فریاد می کند فرهاد وار نامت را بر کنگره آسمان حکاکی کنم.


 
 
کاروان
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۸
 

 

خوش زی نما ، که در این روزگار پست
می را بنوش و بنوشــــــان به دوستان
کم کن نکوهش دنیـــــا که لاجــــــــرم
باید که دلبــــــــــرت بگشاید گره ز کار
این کاروان به هیــــــــاهو گذر کنــــــــد
راهی دراز و خطـــــــــر بیشمار و لیک
چون ما در این مســیر خطرناک روزگار
آگه نمــــــــــــا همـــــــــــه یاران راه را

آنان خوشند که به جامی شوند مست
گر شد میسرت ز یکی هم بگیر دست
باید در این خـرابه دو روزی دخیل بست
باید ز عشق به کنارش همی نشست
هرگز نباید از غـــــم این کاروان گذشت
باید ز رهــــــــزن دون نیزه ها شکست
بودند بیشـــــــمار بلا دیـــــده از الست
ساقی و مطرب و عیـــــــار می پرست

   
 

 
 
اشک های عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱۸
 

 

 

چه  اعجازی در وجود توست که محسورم می سازد و چه نازی در توست که مرا نیاز به آن

چرا قدرت عشق در یک زمان و مکان برق آسا عاشق را در می نوردد

و چرا عشق سرچشمه زلال کامیابی ها و حقیقتش پرتو درخشان زوح پاک آدمیان است

چرا سرمنزل مقصود و مراد عاشق فقط در چراغانی محفل معشوق به وصال می رسد

آری : حقیقت عشق چندان پیچیده نیست ، امّا چگونگی عاشق دشوار است

عاشقی بدون باور معشوق قابل درک نیست زمزمه های معشوق

زیبایی حیات عاشق شیداست

اکنون با تو ساده نجوا می کنم ، در عمق نگاهم نظر کن

و نقش چشمانت را در دلم آفتابی ساز و قله های بلند احساسم را بپیمای

تا بهارت را در احساسم جاری کنم ، آنگاه چشمانم را غرق در اشک می سازم

تا شقایقهای وجودت را طراوت بخشد، خواهی دانست چشمهای عاشقی زیباست

که لبریز اشک باشد .


 
 
ستایش
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧
 

خوش آن صبحی که با یادت بر آیم                 خوش آنچشمی که بررویت گشایم 
ز لبخنــــــدی که آید بر لبــــــــانت                 لبم را نیشــــکر بوسی نمـــــــــایم
تمام غصــــــه هایم را کنــــــم دور                 تو را هر دم به نامی می ســــتایم
الا ای خوش نهاد و ســـــرو قامت                  به شوقت روزوشب شعری سرایم
کمنــــــــد آری اسارت می پــذیرم                 سرم خواهی به شمشیرت رضایم
مناسب نیست بیذکرت به مستی                 شـــــمیمت باده ام ذکرت نوایـــــم
چنانم غـــــــرق در عشقت نگارا                    که مدهوشــــم نمی دانم کجــایم 
میســـر کی بر آید صبر عیـــــــار                    اگر گفتی نبـــــــاشی آشــــــنایم      


 
 
حقیقت گمشده
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٧
 

به دنبال حقیقتی عریان ، گریان به این سو و آن سو می روم ، باکم از انگ دیوانگی که بر من می زنند نیست ، احساسم را بدون هیچ وحشتی بیان می کنم ،

حقیقت را شاید در کوچه پس کوچه های بی رحمی پشت سایه های سیاه پنهان ساخته اند .

پدرم به من آموخت آغوشم را برای پذیرفتن حقیقت بگشایم و زیستنم را با حقیقت پیوند بزنم و بدون بهانه خاطرات و آرزوهایم را با حقیقت بنویسم و بیان کنم

اکنون که احساس بلوغ می کنم حقیقت گم شده است ، در سرزمینم حقیقت را نمی یابم و اصل حقیقت را به رخ همدیگر می کشیم و این واقعیتی است که در نقاب مصلحت اندیشی در خاک دفنش نموده ایم .

خودم را سرزنش می کنم که جای حقیقت را نیافته ام تا گرد و غبارش را بروبم شاید باز طلوع کند و آستان احساسمان را روشن و نکوهش می کنم و آنان که حقیقت را پنهان ساخته اند .

اکنون در یافته ام که بدون آفتاب حقیقت نمی توان زیست و خود را آدمی نامید

بدون حقیقت عقل و خرد و هوشم فراموشم خواهد شد و احساسم خاموش ، اسرار وجودم خام و ناپخته خواهد ماند و ترکیب آب و خاکم آلوده

آدمی بدون حقیقت جاودان نخواهد شد و عیار بودن بدون حقیقت بی معنی ست .