کشکول عشق

روی ماه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٧
 

بازسحرگهان شدوروی مهت نشد عیان
سنگدلی جفا کنی ، نیست مگر مروتت
نیست میسرم دگر شب به سحر رساندنم
مرغ سحر بداند از آه و فغان و مویه ام
یاکه رها کن از قفس یا که بگیرم از نفس

 

بار فراق چون کشم رفته دگر مرا امان
در تعبم ندیده ای دیده و دل اشک فشان
شرح وحدیث عشق را نیست کتابتی برآن
ناله کند برای من ، شکوه خود کند نهان
چند کنم حکایتم ، وقت سحر به هر زمان


 
 
نزول مهر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٧
 

عاشقانه هایم را بر قابی به بیکرانی آسمان روی افق طلوع خورشید نوشته ام تا چشمانی را که طلوع را می نگرند  در قاب عشق آغاز روز را جشن بگیرند و روزشان را غرق در واژه هایی از جنس وصل باشند ، لیکن رنج ها و دردها و غم هایم تا  بر نقش غروب تا پیوند غم ها و جور و جفاها با شبانگاه باشند. بلکه هیچ جان ودل و چشمی را مکدر ندارد و نیازارد .

من پیرو راستین دلم درد و دلهایم را آرام زیر نور  ماهتاب زمزمه می کنم نمی خواهم از غصه هایم قصه بسازم و قصه هایم غصه ساز باشند .

شعر هایم را با خاطرات تلخ دیروزها آلوده نخواهم کرد ، تا در نفس غزل هایم نام آشنایی به نام امید را متجلی سازم .

 اکنون بگو عاشقانه هایت را به چند می فروشی که من با ترنم غم هایم و با طراوت اشک هایم خریدارم تا با سخاوتمندی در اشعارم نجوا کنم .شاید شبی لالایی مادری برای کودک معصومش باشد.آری من واژه ها را به اسارت نمی گیرم تا نقشبند سیاه بختی ها باشند . این شعری ست عاشقانه در اوج خیال و آرزوی شاعری که عمق نگاهش ، دلش و جانش معشوقه ایست به نام خدا ...

 میثاقم چنین است : پنجره دلم را گشوده ام تا همه پنجره ها برایم باز بماند  برای مهربانی و مهربانان می بارم تا همه نامهربانی ها را بشویم ، سپید می نویسم تا سیاه و خاکستری در نوشته هایم جایی نیابند ،  می خواهم وقت نزول مهر ، نقشی از لبخند بر لبانم باشد  تا آدمیان از لبخندم خنده باران شوند.


 
 
آرزوی عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧
 

ای صداقت پیـــشه در دنیای عشق
لطف دلبــــــــــر آنچنانــــــــم بار داد
دل گرو دادم بر این صــــــــنع خدای
در خــــــراباتم اگر هــــــر روز و شب
بوســه باران کرده ام پاهای دوست
بوی ریحان چون دهد گیـــسوی یار
گفتم از عیــــار پرسم وصف عشق

 

آرزو کــن عشـــــق با آوای عشـــــق
روز و شب کارم شده سودای عشق
قطره شـــد دل رفته در دریای عشق
باده ها خوردم من از میــنای عشق
این نمودم تا شدم شـــیدای عشق
مشک و عنبرمیشود رسوای عشق
گفت باید سـوخت در غوغای عشق


 
 
زلال دوستی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧
 

  

روز و شب هایم تکراری نیست ، آموخته ام به روزمر گی ها دچار نباشم و زیبائی های روزگاران را در زندگی ام جاری سازم، گاهی غرق در سکوت و به دور از همهمه ها رویاهایم را در واقعیت هم دیده ام، همیشه زیبائی ها برایم مقدس بوده اند و هر زیبایی را ستوده ام ، زیبائی ها برایم نقش آفرینی کرده و لبریز شادی ام ساخته اند، سفرهایی که در عالم خیال رفته ام و جزئی از آرزوهایم بوده به واقعیت پیوسته اند و اینها از جریان مهربانی دو طرفه در زندگی ام بوده است   آری من مسلک و آیین مهر را به وجودم فراخوانده ام، یقین دارم گاه غصه ها قصه می شوند و یا قصه ها غصه می آفرینند  ،همیشه بین قاف و غین را که می نگریم درون قصه ها و غصه ها یا قربانی شده ای یا غارت شده ای هست.

اما من قسم می خورم به زلالی این دریا که اکنون بر ساحلش آرام گرفته ام شعرها و قصه هایم را با احساسی پاک همچون احساس کودکان بر صفحه سفید جاری کنم شاید سرودهایم شادی بخش دل ها باشند ، می خواهم آنان که دیباچه ام را میخوانند به بلندا پرواز کنند و از فراز و نشیب ها نهراسند.

نسیم را دنبال کنند اما با طوفان همراهی نکنند، زیرا طوفان زورق ها را می شکند و هیچ زورق شکسته ای به ساحل نخواهد رسید ، گرمی وجودمان را به یکدیگر و لبخندمان را به رخسار هم فراموش نکنیم تا جاودان بمانیم که این رسم جوانمردان عیار است. 


 
 
حسین (ع)
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
 

می شود تا نقطه ای باشم به پرگار حسین
ســـــــــــر دهم بر باد تا قابل شوم در کربلا
ساغــــــــری خواهم بنوشم از شراب نینوا
روز عاشــورا چو خون آمد ز رخسار حسین
هر کجا دیدم نشـــــان عشق را دارد کسی
جمله کروبیــــــــان پرپر زنان ســــــوی زمین
چاک شـــــــد قلب مادران تا روز حشــــــــر

 

یک نفس باشم روان تا کوی دیدار حسین
با دو ابرویم بروبم صحـــــــن و دربار حسین
از خم نور علی عبـــــــــاس سردار حسین
جبرئیل از آســــــــمان آمد شود یار حسین
بود بر او یک نشــــان از خط و کردار حسین
زینب اللهی شــدند و چون پرستار حسین
تا که خون اصــــغر آمد روی رخسار حسین


 
 
شاه شهید
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
 

 

چند خطی گفتم از شاه شهیــــــد
گفت اینهــــــا را که گفتی گفته اند
لیک تکلیـــــــف بر ســـــــــالک بگو
کی درآنجا کشته شدجان حسین ؟
آبیاری شد ز خونشان جوش عشق
نقـــــــــل کن درسی برای این زمان
تا که ما هم هــــــمره ایشان شویم
گفـــــــــتم او را گوش کن تکلیف را
می شود آزاد باشـــــــی هم چو او
می شــــــــــود اندر دلت یک دلبری
هر تعـــــلق از زمین باشـــــــد تو را
هم چو آنان از یکـــــــــــایک بگذری
نی دریغ و نی تو را حســــــرت بود
تشــنه گر ماندی در این حسرتکده
مرگ سرخت به ز ننگ زندگیـــست
می شود پس رهـــــــرو آن شاه بود
می شود همــــــــراه او شد جاودان
میشود خونت کنی در خون عشــق
می شود سوزی تو صـــد نوبت ولی
می شود هر کوی و برزن خــــانه ات
صد هزاران پای بوست روز و شــــب
می شود یا شمع یا چون شــــاپرک
میشود همچون حسین باشی وحید
پس شود هم چون حسین آغاز کرد
همتی خواهــــد چون آن مردان پاک
میشود تا این قفس ها را شکست
جوششی خواهد حســینی در بلا
لیکن اینها را همــه جوهر ز توست

 

مقبلی آن سوگ ها را می شنید
یا که زنده یا یکاــــــــــیک مرده اند
از دریغ و حســــــرت و کشتن نگو
زنده شد ایمان به دامان حســین
جام می از چاه کوثرنوش عشـــق
تا ز عاشــــــــــورا شود در جانمان
با همان هفتـــــاد و دو پیمان زنیم
قطره ای ز آن یم شـــنو توصیف را
خــــــم نگردانی ســـــــرت نزد عدو
هر کجا باشی همــــان یک بنگری
وانهی هـــــــرگز نپرسی پس چــرا
نه تو را اصغـــــــر نه باشــــد اکبری
هر چه پیش آید تو را نصـــــرت بود
عشـــــق را بر آب حیــــــوانی مده
سر به نی دادن همــان آزادگیست
هم چو ســــــردارش شبیه ماه بود
نام نیک ات در زمین و آســــــــمان
چون چنین گردی شوی مدیون عشق
باز برگردی و باشـــــــــــی منجـلی
جمله جان ها می شود میخانه ات
نـــــــــام تو آرد جــــــــوانان را به تب
هر دو می ســــــوزی ولی نزد ملک
یا یکی از ظـــــــالمان هم چون یزید
مشــــــــکل درماندگان را بـــــاز کرد
نفـــــــــس را با ضربتی کاری هلاک
بندهای جهل را از خود گســـــست
تا بســــــــازی ســــــــــرزمین کربلا
راه را آغـــــــــــاز باید از نخســــــت


 
 
راه عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
 

سلام برسپاه عشق ، به اشک وخون وآه عشق
به شـــــــبروان روزبه ، حســــــــینیان سوختـــــه
شهی که بوسه می زند ، به سجــده خال یار را
به لاله ای که پرپراست ، به هر دلی معطر است
به دلســــــتان چون قمر ، در آب شد به تا کمــــر
کسی که سرعرش را ، شنید وتشنه شدشهید
سلام بر ســـــــه ساله ای ، که تازیانه می خورد
به دخت شیر عرشیان ، که بوسه زد ز نای جان
چه می شــــــــــــدی اگر غلام ، رود به راه کربلا

 

به آن که آفریده اش ، به آسمان و ماه عشق
به آن که روی نیزه ها ،سرش رود براه عشق
به روی خاک کربلا ، نشسته تا پگاه عشـــق
به طفل شیرخواره ای ، که رفت درپناه عشق
وتشنه شد برون زآن ، خوردشراب چاه عشق
یکی که مادرش رباب ، کشیده دردوآه عشق
ســـبوی اشک دیده را ، ببارد از نگاه عـــشق
به آن گلوی خون چکان ،به روی قتلگاه عشق
سرش بریده می شدو ، بزیر پای شاه عشق


 
 
ابوالفضل (ع)
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩
 

 

اینجـــا حریم امن علمـــــــدار کربلاست
سقای تشنه لب قمــــر نهضت حسین
یک جرعه گربنوشی ازاین همت عظیم
اکنون در این مقـــــام جلالت خضوع کن

 

یادآور شهــــــامت سردار نیــــــنواست
آئیــنه جمال علی شـــاه لافتی است
بیشک همان بوجودت بسی دواست
اینجـــا گذرگه عشـــــاق و انبــــیاست

 


 
 
دام عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
 

 

جلوه گر شد چون دلم بر نام عشـــق                 باده میـــــــــنا زدم از جــام عشق
یار ترک و خــــــال مشــــکین دیده ام                  تا دل هر جایی ام شد رام عشق
مرغکی وحشی چو من از مرغــــــزار                  آمـــــــد از آواز او بر بـــــــام عشق
گیسوی خم درخمش چون شدپریش                 شاد و خـــــرم آمدم در دام عشق
چون به لعلش خنــــــده آمد از نشاط                 شهدشیرین شد لبم ازکام عشق
بس پریشــــــان بودم از بی همدمی                 اندک اندک شـــــد دلم آرام عشق
لیکن این گفـــتم به عیـــــاران مست                 کس نداند اول و فرجــــــــام عشق
اندرین وادی گــــــــــهی درد فـــــــراق                 خوشـــــــگوار آید همه آلام عشق


 
 
عشق کجاست ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢
 

امشب حقیقت ایمانم به عشق را برایت می نویسم ، ببین دل نامهربانت با من چه کرد  ؟ تو را در لابلای افسانه ها یافتم و چشمانت را در قاب دلم آذین کردم ، شاید باور نکنی امّا چنین است  .

تو را گفتم در آیینه به چشمان خودت بنگر ، خواستم در مردمک چشمت بهتر ببینی ام و کفر  و دین و حجاب و عریانی عشق را نیک تر نظر کنی و باورت را پر رنگ تر عرضه نمایی ،

گفتی می خواهی در شعرهایت باشم امّا در دلم نیامدی ، در خیالم تو را بردم امّا خودت نیامدی ،کجا وکی خشک رود دلت را با اشک چشمانم پر آب کردی و در دشت دلت گلی به نام عشق کاشتی  تا با آن ژاله آمیخته با بوی نسیم سحر آبیاری اش نمایی  ؟

 ناب ترین نگاهت را کجا در نگاهم دوختی و دستانت را در تار و پود دستانم کی نهادی تا تو را در حدیث دلم بیشتر نجوا کنم؟

  بر لبهایم نگریستی امّا از سردی و گرمی آن بی خبری و لرزش احساس آن را هیچ گاه نچشیده ای . پنجره دلم را برایت گشودم سرکی کشیدی و رفتی ، پنداشتی نگاه بر مغاکی هولناک فکنده ای ،

چشمانت را درست نگشودی که آنجا مأوای توست ، رفتی دلم شکست و پنجره اش فرو ریخت ، گوش هایت صدایش شنید امّا بی تفاوت گذشت .

در مسیر گذرت گل ها کاشتم ، گل ها را نگریستی امّا بر روی خار گل ها نظری نیفکندی و خون دستانم را دیدی، لبخندی زدی و گذشتی .

هرگاه نسیمی وزید نگاهم به باد بود  شاید شمیمی ویا افشان موهای خم درخمت با طراوتم سازد امّا نشد و مأیوس گوشه ای نشستم، اکنون بگو کجاست صداقت عشق تا هر شبم دیوان شعر و غزلی برایش بسرایدو شب هایم یلدای عشق  باشد  ؛

 آری : عاشقی را باید باور داشت و با اشاره ای در یافت ، همانطور که واژه عشق کلمه ایست و راحت می توان نوشت به نگاهی می توان باورش داشت ،

نگاه عاشق یا معشوق هم چون نسیمی است که سرزمین  دل هاشان را در می نوردد و خنکایش تو گویی شادی و سروریست که بر عروس و دامادی جوان در شب عروسی به زیباترین شب زندگیشان فرا می خواند .