کشکول عشق

درمان عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳٠
 

حال مرا دانی و اینــــسان کنی ؟
سخت به حالم گذرد روز و شــب
عاشق خود درتش هجران مسوز

 

خود ز من دلشـــــده پنهـــــان کنی
کی شود این سختی ام آسان کنی ؟
کی به کجـــا درد تو درمــــــان کنی ؟


 
 
آتش سرکش
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳٠
 

باعشق چه سازم که برد درتب و تابم               
بیچاره دلم سوخته در این تب جانسوز      
بر هم نزنم چشم مگر ترک جفـــــــاکار
اندر پی یک بوســــه از آن لعبت دلکش
گاهیست چنانم عطش دیدن حسنش
بــــر آرزوی و میــــــل روم کوی به کویی
جایی که نفس می کشد آن دلبر عیار
هر گوشــه سرودم غزلی باد حـــلالش        

 

حالیست به بیداری ام و یا که به خوابم       
ازخودچه بگویم که چنین مست وخرابم
بر رحـــــم بر آید که من از آب و تــــــرابم
بر کفر رســـیدم که رود هر چه صــــوابم
زآن آتش ســــــرکش به گمانم که کبابم
با آن که بــــدانم به فریب و به ســـــرابم
بوی گل و ریحــــان دمد و مشک و گلابم
ای کاش دهد با نظری نیک جوابم   


 
 
اشک های عاشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳٠
 

 

چه  اعجازی در وجود توست که محسورم می سازد و چه نازی در توست که مرا نیاز به آن ؟

چرا قدرت عشق در یک زمان و مکان برق آسا عاشق را در می نوردد ؟

و چرا عشق سرچشمه زلال کامیابی ها و حقیقتش پرتو درخشان روح پاک آدمیان است  ؟

چرا سرمنزل مقصود و مراد عاشق فقط در چراغانی محفل معشوق به وصال می رسد ؟

آری : حقیقت عشق چندان پیچیده نیست ، امّا چگونگی عاشق دشوار است  ؛

عاشقی بدون باور معشوق قابل درک نیست ،زمزمه های معشوق  زیبایی حیات عاشق شیداست .

اکنون با تو ساده نجوا می کنم ، در عمق نگاهم نظر کن

و نقش چشمانت را در دلم آفتابی ساز و قله های بلند احساسم را بپیمای

تا بهارت را در احساسم جاری کنم ، آنگاه چشمانم را غرق در اشک می سازم تا شقایق های وجودت را طراوت بخشد، خواهی دانست چشم های عاشقی زیباست  که لبریز اشک باشد .


 
 
بی قراری
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
 
 

دل و جان مگرچه خواهد که کند امیدواری
نه پسند زر نماید نه دری به کـس گشاید
دل اگر به عشق آید ، به ره دمشــــق آید
بیقین که عشق عاشق نبود بجز حقایق
چه حلاوتی نماید ، که دل از همــــه رباید
زکمند موی مشکین همه راکشد بدامش
توجوان نیک سیرت به خودآی وگیر عبرت
نه غلام میگریزد ، نه که شاه می ستیزد

 

به جز آنکه میل دارد به نگاه گلــــعذاری
مگر آن که یار آید ، برسـد به بی قراری
نرود به شهریاری ، اگرش برد به خواری
نه طمع به افتخاری که رودبه خاکساری
ننشسته یکدمی راهمه دم کندشکاری
نه هراس گرز رستم ،نه ز تیغ ما ز یاری
به تو هــــم گذر نماید ، ره دیگری نداری
که اگر نظــــر نماید ، دگرت چه اختیاری


 
 
مستی شب
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢
 

مقیم و ملازم درگاه دلدار را چه بر هوس که به دیگری نظر کند  ؟

کسی که به خرقه می آلود ، در جرگه عیاران و شب نشینان میکده به سر آرد و با اهل اشارت سخن آورد و قبل از پگاه چشم بر هم ننهد  ، چه سرکشی به منزل غیر  ، که مستی شب تباه دارد!

حاشا که نگاهی بجز دوست  ، که دوستی را حدیثی است بلند مرتبه و پایدار که نقصان و آلودگی هوس بر آن به دور از جوانمردی و معرفت. و این نیست در مرام خردمندان اهل مجلس شب.

نخواهم که خود را به آب زمزم بشویم و برهان پاکی و دلیل ورع و پرهیزگاری نمایم ، لیکن در آئین و مسلک عاشقی گریبانم به نااهل نخواهم سپرد و بر وصل امیدوارم و دریافته ام که عنان مرکب دل به دست دوست خوشتر است.

تمنایم این است: مرا از معرفت فروشان مپندارید که هر شبم اعتکاف بر  درگاه یار  و یلداست و چشمانم بر نظری از او به سویی باده تا عطشم فرو نشاند  ؛

آری: دلم به تاراج این و آن نمی نهم و یغمای دون صفتان نخواهم کرد  ،من نقش یار بر دلم کشیده ام تا هیچ نقشی را بر دلم جای نباشد.


 
 
رسوای جهان
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
 

کجــــا دردم به درمان می رسانم ؟
نه دل فـــــرمان بــــرد آرام گیـــــــرد
طبیان جملگی گفتند از عشـــــق
موافق طـــــــبع من با توست جانا
ســـر ســــــبزم اگر بر بــــــــاد دارم
بـــــنی آدم اگر نهی ام نماینـــــــــد
دلارامی، نگــــــــــاری دلســــتانی ،
عجب دارم مــــروت پس کجا رفت ؟
مرا از کشــــتگان عشـــــق داننـــد
فراقت هــر چه می خواهی بیفزای
به عیارت همین خوشترکه شب را

 

نشــــانی چون ز مأوایت ندانم
نی آتش سوز کم دارد به جانم
چنین زرد و خمــــــار دیده گانم
چنان باشــــد که تا در خاکدانم
تو گر باشی نبــــــاشد بر زیانم
نیـــاید جز تو هـــــــــرگز بر زبانم
جــــنونم بین که رسوای جهانم
نبینی خاک و خـون را بر دهانم
همه عشــــــــاق عالم از فغانم
هر آن خواهی بدارم جان جانم
به یادت تا سحر اشکی فشانم


 
 
نزول مهر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٢
 

عاشقانه هایم را بر قابی به بیکرانی آسمان روی افق طلوع خورشید نوشته ام تا چشمانی را که طلوع را می نگرند  در قاب عشق آغاز روز را جشن بگیرند و روزشان را غرق در واژه هایی از جنس وصل باشند ، لیکن رنج ها و دردها و غم هایم تا  بر نقش غروب تا پیوند غم ها و جور و جفاها با شبانگاه باشند. بلکه هیچ جان ودل و چشمی را مکدر ندارد و نیازارد .

من پیرو راستین دلم درد و دلهایم را آرام زیر نور  ماهتاب زمزمه می کنم نمی خواهم از غصه هایم قصه بسازم و قصه هایم غصه ساز باشند .

شعر هایم را با خاطرات تلخ دیروزها آلوده نخواهم کرد ، تا در نفس غزل هایم نام آشنایی به نام امید را متجلی سازم .

 اکنون بگو عاشقانه هایت را به چند می فروشی که من با ترنم غم هایم و با طراوت اشک هایم خریدارم تا با سخاوتمندی در اشعارم نجوا کنم .شاید شبی لالایی مادری برای کودک معصومش باشد.آری من واژه ها را به اسارت نمی گیرم تا نقشبند سیاه بختی ها باشند . این شعری ست عاشقانه در اوج خیال و آرزوی شاعری که عمق نگاهش ، دلش و جانش معشوقه ایست به نام خدا ...

 میثاقم چنین است : پنجره دلم را گشوده ام تا همه پنجره ها برایم باز بماند  برای مهربانی و مهربانان می بارم تا همه نامهربانی ها را بشویم ، سپید می نویسم تا سیاه و خاکستری در نوشته هایم جایی نیابند ،  می خواهم وقت نزول مهر ، نقشی از لبخند بر لبانم باشد  تا آدمیان از لبخندم خنده باران شوند.