کشکول عشق

نقش عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱
 

ثانیه ها و لحظه ها شوق آمدن صبح را صدا می زنند ،‌شب را سپری کرده ام، روی پرده خیالم نقش عشق را نقاشی کردم،‌ دلم مهتابیست ، ‌همانند گل های باغ بهشت تازه شده ام، نقاشی عشق و همان احساس مقدس که با معشوق تجربه کرده ام. ‌اکنون برای عشاق می نویسم، معشوق مرا به کوچه باغ خلوت آشنایی رساند ، قدر لحظه هایم را میدانم و آشنایم را به هیچ قیمتی نمی دهم. هنگامه صبح است و می نویسم اکنون دریاب عمر را که زود می گذرد  ، نشانی خانه های محبت را به خاطر بسپار تا آنگاه که از کوچه پس کوچه هایش گذشتی از بوی اقاقی ها و اطلسی هایش سرمست گردی و در پیچاپیچ ناکجاآبادها سرگردان نشوی و در طلب یک معجزه باش تا همه دل ها و لب ها را خندان ببینی و دعا کن که همه وقت و همه جا خاک عشق ، ‌نگاه های عاشقانه  ، همه و همه بوی بهشت داشته باشند ، دعا کن هر وقت چشمی میگرید به دنبال صبح وصال باشد و شادی وصل چشمی را غرق اشک شادی ساخته باشد ، دعا کن لب هایت جای پای یار را بوسه باران کنند و من چنین کردم ؛

معشوق من ، ‌مرا مجسم کن در یاد و خاطرت و عشقم را باور دار که زیر آتش عشق گلوله باران شده و در نهانخانه تو جان باخته ، اما تنش هنوز در حرکت است و به قداست نگاه تو قسم خورده که با بال هایی از جنس خیال با تو بماند تا شاید کمی از تبرک نگاه تو بهره مند شود. پس به قاب پنجره چشمانم نظر بیفکن و کمی تاب بیاور  مشتاقت را  ، و به نجوای دلم گوش سپار که دلم چیزهایی را می بیند که به هیچ چشمی نیامده و به احساس من توجه داشته باش که شکوفه های عاشقی در آن متجلی و شکوفا شده و با تنهائی هایم همراه شود .  در شبستان دلتنگی هایش دست به دعا بردار و آرزو کن در خانه هیچ معشوقی به عاشقی بسته نماند و کسی گرمی نگاه ملتمس کسی را از نگاه گرم خود دریغ مدارد  و این همانست که تو کردی و نگاهم را پاسخ دادی.

اکنون دلخوشم و سرشار از محبت ، محبتی که تو برایم به ارمغان آوردی ، بودنت را ستایش می کنم و همه وجودت در خونم جریان ، نیکی تو چیزیست که مرا خلع سلاح می کند و حوصله ات کلید گشودن قلبم و عشق تو تنها چیزیست که میتواند ابدیت مرا اشغال کند و ابدیت هم فنا ناشدنیست .

مرا با تو آمیخته اند و من این را آموخته ام، مرا از تو آغاز کرده اند و با تو معنا شده ام، و آن که عشق را آفرید گوشه ای از دامن آن را به وجود  ما افشاند و امروز امواج خروشان و حیران عشق مرا به جایی آورده و به ساحلی رسانده که هیچ چیز غیر وجود تو نمی بینم، من و دل روی این ساحل منتظریم، منتظر یک اشاره کوچک از دریای رویایی چشمان تو، چشمی که به معنای گشوده شدن دروازه بهشت است.

تنهایم مگذار که نبود تو در حقیقت فصل پاییز پژمردن است، تنهایم مگذار که در میان واژه های نامفهوم زندگی غرق در سیل های گل آلود خواهم شد. تنهایم مگذار که نمی دانم بی تو ضجه های تلخ را به کدامین سو ببرم و با مصیبت تنها ماندن چه کنم؟ ‌پس تو فانوس دلت را برایم روشن نگاه دار تا در هر ساحلی تو را بیابم .

دیشب گذشت ، شب و تنهایی ، تمنای رویا،‌افسانه شب و طراوت تبسم های عشق و شکوه واژه ها و اکنون روشنایی، شب را با یاد و نام و نجوای تو به صبح رسانده ام،‌تلخ و شیرین ها را با هم مرور کرده ام ، بد نوشتم یا خوب برای تو بود، فقط واقعیت این است از تو بود و برای تو ، آرام و بی صدا ، برای لبخندها عاشقانه نجوا کردم، خاطرات با تو بودن را مرور کردم تمام اعماق وجودم را زیر و رو کردم،‌دیدم بهترین ها را با تو بوده ام و آنگاه تو را در عالم معرفت و شور و شیدایی در اوج ، روی بستر و امواج آبی دریا ،‌ و لبریز از احساس نظاره کردم، و  همه وجودم را به تو بخشیدم،‌و حالا زندگی باز مهربان است .

 بر این یقینم که وسعت عشق تنهائیم را معنا می بخشد اما با معنا و نجوای تو و بدون تو هرگز و به پرستوهای مهاجر قسم، آنقدر می آیم و چنان می مانم و زمزمه ات می کنم و آنقدر در خلوت شبانه ام ستاره بارانت می کنم تا تو هم باور کنی قلبم برای تو می تپد ،  و همه اینها نشانگر شکوه عشق است .


 
 
مشتاق یار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱
 

 

ای دوســــت در این گذار ایام              بی تو نه شـــــبم نه روز آرام
مخمور شراب وصلم از عشق              مشتاق تو هر طرف نهم گام
لب تشــــــنه بسوزم از فراقت             دشــــوار مکن گرفتن جــــام
بگشای رهی بسوی خود باز               جامی بده پختــه آیم از خام
بر مرغ شکســــته بال رحمی             چنـــــدم بکشی تو بام بر بام
از قند لبت خوشست شهدی             با بوســـه نهی به تلخی کام
بس کن ز جفا ، وفا به جای آر            ای دلبـــــر ناز ســــیم انـــدام
بردی به گــــــــرو دل غــــلامت            گسترده تو بر رهم دو صد دام
عیاربه هرچه هست راضیست            ببریده ز غیر و خویش و ارحام


 
 
مسافر سرگردان
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱
 

 

صدای زمزمه عشق ، نوای چک چک باران ،

بوی باغچه با شمیم ریحان و رازقی برای تماشاگه صبح و گرمی دلها

همهمه کوچه و بازار ، لبخند کودکان در راه مدرسه و تمنای نابینای پیاده برای رفتن به آنسوی خیابان

من مسافرم و سرگردان ، دراین هیاهوی ناآشنا و غریب و همه با من غریبه !

این وادی وادی غریبه هاست و اندکی آشنا ،

که آنان هم در وادی خود غریب و غریبه اند

می شود گفت ما کس داران بی کسیم ...