کشکول عشق

همسفر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٧
 

 

آن چه در غالب واژه هاست شعری نموده در رسای تو سروده ام .

ستیزم با خویشتن پایان یافتنی نیست صبور و بردبارم ؛

با تو همسفرگشتم تا آفتاب محبت را در چشمانت یافتم ،

تنهایم نگذاشتی تا ستایشت کنم و به پاکی عشق واقف باشم.

از پوسته سکون برون آمده ام ، چون سیل خروشان طغیان کرده ام

آرامش مصنوعی ام دگرگون شده و اکنون از عشقت بی قرارم .

احساسی که از من به تاراج رفته بود باز گشته ، مسیرم را یافته ام  ،مسیر رسیدن ، اتصال به دریای عشق است ، با تو همسفر گشتم ، شیفتگی ام به خاکساری و جنونم کشانده و منظور و مفهومش را عشق سرچشمه می باشد ، زلال و پاک .

عطشم را از تشنگی عشق تو آموخته ام ، پیوند عمیقم با دلت وجودم را در بر گرفته و سرگردانی ام را در چشمان مشتاق تو آرامش خواهم داد. و اکنون می دانم همسفرم حامل روشناییست .

من در استواری تو ریشه دواندم و حاصل سفرم غوغای نگاه توست  ، شیفتگی ام را برکتیبه ای نقش نمودم بر قاب دلم نصب کرده ام تا همه فصول با تو همسفر باشم ،

شادم از اینکه زلالترین چشمه مهر از تو بر وجودم جاریست و سجاده نیایشم بوی تو را دارد.امشب در برابر شقایق های گلشن تو نماز عشق ادا کردم و طلوع صبحم با آفتاب تو پیوند داشت و خرم از این آفتاب به آشنائیت خرسندم .

 آفتابت جاودان باد


 
 
آنکه مرا دوست داشت ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٧