کشکول عشق

زلف یار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

گذر از جان بتوان و ز تو ای یار مباد
هر چه خمار بر آید دل من بر رخ تو
در خفا ذکر تو گویم ز دل سوخته ام
عجب اینست که درنرد وقمارسحری
آرزوی من بیدل توبدانی که زچیست 
صاحبـــا باغ ارم داری و گلزار بهشت
گر غمی باد ترا چون سرسوزن جانا

 

سر زلف تو کمندیست به آزار مباد
آن قدر فتنه برآری که به اغیار مباد
ذره ای وصف تو را قــابل انکار مباد
هرچه راباخته ام عشق تودرکارمباد
جز وصال و نظـر و لحظه دیدار مباد
آنچنان نیست که جای یکی ازخارمباد
طاقت صبر و شکیب دل عیار مباد


 
 
از خموشی تا خروش
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

لحظه هایم را ورق می زنم و تپش قلبم را آرام؛

پنجره نگاهم را باز گذاشته ام تا به بازیچه های روزگار بخندم ،

خموشی هایم را به خروش آورده ام تا پاسخ اشک هایم شبم را فریاد بزنم .

دیگر از تنهایی نمی هراسم و با انتظارهایم سخن می گویم تا در کوی بارانی احساسم اندوه هایم را جاری کنم و زمزمه های دلتنگی ام را عریان .

آشوب درونم را با غزل هایم آرام ساخته ام تا عاشقانه ها را از خلوت درونم بشنوم ،

شاید طعم تلخ تنهایی هایم را تلخ تر نچشم

شعری برای بهار سروده ام تا گل های پژمرده باغ احساسم را شکوفا سازد ،

و من با اشک دیدگانم آبیاری شان کنم تا نفس هایم خوشبو باشند .

بغض هایم را به صلیب کشیده ام و فاصله ام را با آرزوهایم کم نموده ام ،

می خواهم نفس بکشم، چون قفس های اطرافم را شکسته ام ...

در کوچه پس کوچه های خویشتن من هیچ پرنده ای در قفس نیست و آنان سهم خود را از مهرورزی و عشق گرفته اند ،

پژواک نغمه های مهربانی را از دور دست ها می شنوم و گاهی در خیالم پرسه ای در سرزمین مهربانان می زنم و گاهی آنان را صدا می کنم، شاید صدایم را بشنوند.


 
 
مستی شب
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

مقیم و ملازم درگاه دلدار را چه بر هوس که به دیگری نظر کند  ؟

کسی که به خرقه می آلود ، در جرگه عیاران و شب نشینان میکده به سر آرد و با اهل اشارت سخن آورد و قبل از پگاه چشم بر هم ننهد  ، چه سرکشی به منزل غیر  ، که مستی شب تباه دارد!

حاشا که نگاهی بجز دوست  ، که دوستی را حدیثی است بلند مرتبه و پایدار که نقصان و آلودگی هوس بر آن به دور از جوانمردی و معرفت. و این نیست در مرام خردمندان اهل مجلس شب.

نخواهم که خود را به آب زمزم بشویم و برهان پاکی و دلیل ورع و پرهیزگاری نمایم ، لیکن در آئین و مسلک عاشقی گریبانم به نااهل نخواهم سپرد و بر وصل امیدوارم و دریافته ام که عنان مرکب دل به دست دوست خوشتر است.

تمنایم این است: مرا از معرفت فروشان مپندارید که هر شبم اعتکاف بر  درگاه یار  و یلداست و چشمانم بر نظری از او به سویی باده تا عطشم فرو نشاند  ؛

آری: دلم به تاراج این و آن نمی نهم و یغمای دون صفتان نخواهم کرد  ،من نقش یار بر دلم کشیده ام تا هیچ نقشی را بر دلم جای نباشد.