کشکول عشق

چشم به راه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

به چه زیباست آن روز، عشق هر چه حجاب است بین من و تو، محو کند از صفحه چرخ و فلک ، تو شمع باشی و من شاپرک گرد وجودت.

آشنا با سوختن و ساختن و بی تابی، ساده و بی تردید، به چه زیباست در کنارت زیستن، از تو آموختن دفتر عشق، واژه ها گلباران، لحظه ها عطرآگین، شوق آن روز، مرا بی خبر از وقت و زمان می سازد، چیست مرا بهتر از این؟! همه روح و روانم نورباران خواهد شد. مملو از معنی و شور، و آن گاه از تابش نور نگاهت ذوب خواهم شد در تو.

بگشا پس آغوشت، تا روی آن گرمی بی همتایت، اشک هایم را بارم، دردهایم را نالم، شعرهایم را گویم، بشکافم قفسی را که به من ساخته اند، با تو سرشار امید و هیجان خواهم بود تکیه گاهی خواهم داشت، لمس خواهم کرد مهربانی های بی حد تو را ، آشنایت را دریاب.

دیده ام بر راه است، با همین حال خوشم، بلکه در ره باشی، من بسی چشم به راهم که تو را خواهم دید .با تو در ساحل شب هم قدم خواهم شد، قسمت خواهم داد که رهایم نکنی.

بی تو در اندوهم، نفسی بیش نباشد به من از رنج و فراق، آشنایت را دریاب که تو را چشم به راهم.

                                                             سرگشته منتظر