کشکول عشق

خلوتگه اندیشه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

دوست عزیز:

امشب پنجره احساسم را گشوده ام تا برایت بنویسم، اما نمی دانم خلوت اندیشه ام باز می تواند تندیس عشق را  بر بلندای آسمان توصیف کند ؟ آیا باز می توانم صدایم را تلنگری سازم تا قاصدکی باشد برای پیام شادی، هدیه به نگاهی خسته؟ خودم وامانده ام چقدر باید می رفتم و نرفتم، چقدر باید فریاد می زدم و نزدم، اما مأیوس نیستم می دانم روزهایی آسمان دلم ابری بوده ،قبول دارم که برگ هایی از دفتر خاطراتم خاکستری نوشته شده اما من ابرهایم را باریده ام، رنگ ها را هم ضمیمه دفترچه خاطراتم کرده ام و حالا دلی دارم به اندازه و رنگ آسمان، حالا از تو چه پنهان بهاریم. من قول داده ام که به هیچ وجه از شب هراس نداشته باشم.

 پس ذره ذره احساس عشق و محبت تازه متولد شده من از همین اول تقدیم تو که تا آن زمانی که نفس می کشم به وجودت تزریق کنم ، دلم می خواهد یک دنیا معرفت بدست بیاورم و بدون هیچ اغراقی تقدیم وجود تو کنم.

پس به من قول بده تا آخر این راه با من باشی.