کشکول عشق

ای زن ، ای مادر ، ای گوهر هستی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤
 

پنجم اسفند ماه ، جشن سپندارمزگان ، روز بزرگداشت زن در ایران باستان خجسته باد.

به یاد داری وقتی از گذرگاه دلتنگی می گذشتم مرا دیدی؟ گفتی هراس نکن نظاره کن بر افق های دور تا رنگ شفق را نظاره گر باشی، من هم بیاد دارم که دست های بی رمقم نیازمند دستان بی نیاز تو بود، با خود گفتم محال است حتی برای ثانیه ای تو را داشته باشم یا حتی صدایت را بشنوم گفتم او هم چون نسیمی می آید و خواهد رفت ،اما تو ماندی و بی مقدمه در واژگان زیبایت، در عطر گل وجودت با طنین صدای دل انگیزت، به امروز سفر کردم و حالا بیاد می آورم لحظه هاییکه با مهر دستانت را می فشارم و وفای به عهد کردی، وقتی آتش حسرت بی همدمی و بی کسی وجودم را خاکستر کرده بود نرم و لطیف بر وجودم باریدی، وقتی مرگ در پیشانیم سایه افکنده بود تو هم چون شمس زندگی بر صورتم تابیدی، گفتی  را که دستهایت خسته بود، اما نوازشم کردی، شانه هایت سنگینی بار زمان را می کشید اما تکیه گاه سرسنگین من هم شد و اشک های مرا تحمل کرد، کمک کردی تا اندوه های نشسته بر وجودم ترکم کنند و ترحم کردی بر وجودی که افتاده  در مشتی خاکستربود حالا مانده ام چگونه ستایشت کنم، چه بنویسم که لایق تو باشد چگونه واژه ها را ردیف کنم تا پروانه باشند گرد شمع وجودت رقص جاودانگی کنند، اما بالاخره باید چیزی نوشت هرچند جمله ای کوتاه باشد پس لحظه ای گوش بسپار بر تراوش قلم تا قطره ای از صفات تو را حکاکی کند، امید را دنبال کند و اگر ما را در وجود حس کند، انگشتان من هم به دنبال قلم می شتابد،  تا یاورش باشد. ای زن، ای مادر، ای همسر، ای رهگذر که زن می نامندت من برای تو می نویسم تو چکیده مهربانی و شفقتی، تو روئیدی تا کامل کننده مرد باشی، پنجره دیدگان من مه آلود بود با آمدن تو سرشار از نور شد، تو بدون شک و تردید و بی محابا شوق را تقدیم من کردی تا با آن به اوج سفر کنم، تو با شیره وجودت تن بی نوایم را نوا بخشیدی تو در آغوش گرمت جایم دادی و برایم ترانه ها سرودی، تو کابوس هایم را به رویا مبدل ساختی، تو خلوت تنهایی زندگیم را از نعمت کلامت بهره مند ساختی تا درونم را به جشنی با شکوه بدل کنی، حالا تو ای زن حکمران قلب منی و حالا من بی پروا از طرف همه مردها برای تو می نویسم خواه مادر کسی باشی یا همسر یا خواهر یا مادربزرگ، برای زن بودنت می نویسم.  نگاه ما گاهی وقت ها پر از غربت و بارانیست اما ما را کمک کنید تا به آن غلبه کنیم، اگر شما هم بی تفاوت بگذرید آسمان وجودمان سیاهتر خواهد شد و ما هم می دانیم خانه آنجاست که قلب شما آنجاست،آنجا که تپش قلب تو هست زندگی در جریان است، آنجا که تو نیستی مرد سرد  و بی ترحم بی روح و دیرجوش و بی عاطفه مردگی می کند نه زندگی،  و حالا این روز هم یک روز از روزهای امتحان الهی است،برایت می نویسم تو چون الماسی لبریز از رنگ های نابی، تو زیباترین آیه از آیات خدایی، میلاد تو شبنم تک تک گل های آفرینش است، من دستم تهی، اما قلبم مملو از مهر و محبت توست چون تو هستی و من با تو کاملم و به تمام آمال و آرزوهایم خواهم رسید ، وحالا بر من است که بخاطر مهربانیت قاصدک وجودت را حس کنم و پروانه وار دور وجودت پرواز کنم ، و باز هم می ستایم تو را، تو از کروبیانی تو از ملکوتی تو از قله های افتخاری، تو شمیم زیباترین گل های زمینی، تو یادآور ماه رویان بهشتی، زندگی بدون تو پوچ و بی معناست، پس ای برگزیده به یاد مهربانی ها و لبخندهای دلنشین تو ، به افتخار حکایت بی انتهای عشق تو، به خاطر وجود زیبای تو که هدیه خداوندیست، همه گل های دنیا تقدیم تو  باد.