کشکول عشق

تا دیار عاشقان
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥
 

نمی دانم عاشقان در کدام ساحل در انتظارند ، یا در کدام مسیر نشسته اند یا اینکه در کدام بیابان سرگشته اند ، تا من صدایم را در طنین با شکوه صدایشان بیامیزم. بهارم را در سر سبزی آرزوهایشان و دعایم را در دعای نیمه شبشان پیوند زنم.

حالا نیمه شب است و از دیدگانم پنهانند و شمع وجودشان را لایق نیستم ، ولی عشقشان را باور دارم .چشمانم را می بندم تا در عالم رویا بر دستانشان بوسه زنم، و باور دارم وقتی چشمانم را گشودم خواهم توانست تا فصل عشق برایشان بنویسم و هر گاه قلم یاری نکرد یا انگشتانم از حرکت باز ایستاد و یا چشمانم دیگر یارای بیدار ماندن را نداشت تا  همان فصل برایشان نفس نفس خواهم زد. و آنها را سوگند خواهم داد تا در عید عاشقیشان مرا هم سهیم کنند، دستی هم از من گیرند یا مرا فرش راهشان سازند، بله بهانه ام امشب برای نوشتن عاشقانند، کسانی که نگاهشان با نگاه معبود و مقصود آشناست. آهای عشاق!  شما تا سر چشمه نور رفته اید ،شما تا سر منزل سرسبزی بهشت شتافته اید ،تا سر حد وفا  و دروازه های عشق را در نوردیده اید .

آهای اردوزدگان دیار محبت! آهای افسون شدگان سرزمین محبوب! دلواپس ما هم باشید ، ما را در این باتلاق های گمراهی تنها نگذارید .ای مسافران دیار آرزوها هر لحظه تان عید شماست، آهای کاشفان رمز درگاه! ای دریا دلان ای پیشکسوتان مهر، ما هم بی تاب تا رسیدن به بی نهایتیم، ما را به میهمانی عشق فرا خوانید ای بند گسستگان از  دنیای فانی.