کشکول عشق

درد دلی برای تو
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۸
 

و سلامی خسته و بی جان:

پلک هایم سنگینی می کنند ، غالب مردم در پرنیان یا آغوشی مهربان خفته اند، اما چشم های من گشوده ولی کاملاً اشک آلود و نمناک، اصلاً شاید باران باریده و من ملتفت نشده ام، حالا بیشتر چشمانم را می گشایم اما قلبم همواره تپش شدیدی دارد، علت فعلاً نامعلوم است، اما به یقین از خستگی است، چرا که در اثر همین خستگی ها و کم خوابی ها لرزش محسوس دست ها و پاهایم هم نمودار است. کاملاً پیداست که این روزها از شوق لبریز نمی شوم، چقدر دلم میخواست باز هم گرمای نگاه های عاشق، گام های بسوی مهرورزی را بیشتر می دیدم، اما چشمانم سیاهی می روند، گام هایم کند و سست شده است، اختلاف تنم با روحم بالا گرفته است، حالم از روال عادی خارج شده است، روح و روانم با پیکرم همخوانی ندارد و  مشکلات روی هم تلنبار شده اند، احساس ناامیدی و یاس قدرتمند به پیش می تازد، اوضاع  روح وروانم کاملاً متشنج و پیچیده است،  آتشفشان موج های لعنتی داخل سرم در حال انفجار است، به همه جا پناه میبرم، اما جان پناه اندک است ، من دل شکسته و غمگین در انتظار آینده ای مبهم و نامعلوم، در عذابی الیم می سوزم حالا از دریچه روحی که کوچک و کوچکتر می شود ،هراسان چشمم به دور دست هاست، البته حقیقت دلم با تو آشناست اما زمانه نافرمانی می کند، راستش در خلوت تنهائی هایم بعضی وقت ها از خودم بدم می آید، اما پایان راه حرفیست نگفتنی و سرّیست ناگشودنی.

و حالا که خستگی به مثال اهریمنی هولناک وجودم را احاطه کرده دیگر همه گل ها را، نورهای درخشان را، پرنده های زیبا را، عشاق بی همتا را، همواره سیاه و تاریک می بینم، حالا فضای خسته چشمانم دیوانه ام کرده و دیوانه وار می نویسم، پس بهتر است دیگر ننویسم تا مژگانم را دقایقی روی هم قرار دهم تا قراری باشد و شعری را از درونم برایت زمزمه کنم و بنویسم.

تو در کوچه پس کوچه های چشمان من عمیق بنگر و قدم هایت را روی شانه های خسته ام بگذار ،آنگاه قایق احساست را روی خون های قلبم پارو بزن و شبی ازشب هایت را اسیر چنگال بیرحمی اندرون من باش و سپس آهسته و آرام با سکون و سکوت آتش دوزخی جگرم را نظاره گر شو، و زمانی که از آن اسارت نجات یافتی از من کوهی با صلابت، اقیانوسی بیکران، خورشیدی فروزان ساخته ای.