کشکول عشق

امید تو به
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩
 

گاهی نگهم به چنگ وعوداست ورباب    یک چندبه خط وقلم و درس حساب

یک شب به دعا وذکر و در حال سجود     میخانه شبی روم،خورم باده ناب

گاهی به یقین رسم ،انا الحق گویان      یک ذره شوم همان گهم روی تراب

روزی شـدم از فـرشـتـگـا ن مـلـکـوت      عمری شده ام زنفس خود غرق عذاب

روزی دگــرم گــذشــت د ر راه گناه          فردا چو رسید رفتم از راه  صواب

دستی بگرفتم از یتیمی که گریست       نا حق زهمین دست زدم روی کتاب

اکنون همه آنچه عمر ما بوده گذشت      پیری شده حاصل غلامی ز شباب

آیا گنهم ببـخـشـد آن شــاه  حـکـیـم       یا آنکه امید تـوبـه ام نـقـش بــر آب