کشکول عشق

شبی با نفس باد صبا...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٥
 

به  که آن شب چه شبی بود عزیز،

از سرشب به دلم غوغا بود.

من بودم وشب پره وپنجره ها ،   

  شمع وپروانه وگل باهمه خاطره ها،

رو به آن کوی که آید نفس باد صبا.

همه باهم بودیم، همسفر باشب، ابر احساس صنم روی رخُم می پاشید.

گفتنی ها گفتم، درد و دل ها کردم ، وچه مقبول شنید،

صورتم را به نوازش بانسیمش می سود،  ساقی از مستی وشیدایی وصالش می گفت .

شمع می گفت زتوصیف همه شب پره ها .

 چه شبی بود آن شب!

خم می می جوشید  ، ساقی ساغری داد به من نوشیدم.

مست گشتم زسبویش     

آنگاه یادم آمد   خاطراتی که از آن یارسمیرم دارم.

بوسه ای می زدم از عشق به خال رخ او،     

درسحرگاه چه غوغا می کرد،

ارغوانی شده بود آن رخ مهتابی دوست،    

چون پگاه آمد ورفت،من به جای قدمش سجده زمستی کردم      

چه شبی بود آن شب...