کشکول عشق

برای دل شکسته خودم در همه عمر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

صدای غرش غم ها قرین من است، همیشه بوده و هست، نمی دانم صدای لرزش دستان من ز کجاست؟ ولی، به باورم هست برای دل شکسته من نه مرهمی هست و نه دواست، همیشه اضطراب، مونس ما بوده و جفا سایه او.

 که هرچه اشک هست همی ز چشم من و لبریز از صورت ماست، مکن تو اعتراض بشنو کمی سخن ز ما و منی کم کن، تو خواهی برو، خواهی بمان، فقط بدان خدا با ماست، که بخت ما سرشته چنین ز روز ازل که سیاهیش پیداست، دگر تفاوتی نکند دلی بتپد برای کسی چو من، چرا که غلام همیشه خاطی و رسواست، سلیقه ما خوب بوده و عالی، لباب از عشق و مهر وشیدایی، ولی چه سود، که هر که گرفتم به دوستی، شبی چو گذشت، زخم خنجرش برماست، و حال گرفته ام دل از این زمانه صد رنگ و پر ز نفاق، که هرچه هست در این روزگار برای همچو منی خالی از طراوتی و صفاست، پس تو گوش کن دگر مشکن دل ز عاشق مست، چرا که افتد  او از آن شکستن به خواری و پست، مزن به سرش سنگ و چون سگی مشمار، گذار که بمیرد به حال خود، شود هر آن چه که هست، تو دل دگر مسوز بر او، به خراباتش گذار و برو، که راه میکده پیدا کند خودش، به چپ بود یا که براست، صلاح و مصلحت خویش برکسی بسپار، که هم چو خودت باشد و نپرسدت که چراست، حال سخن کم کنم و به خدا می سپارمت، که بدرقه راه تو دعایی ز ما و سلامت تو را ز خداست.