کشکول عشق

سلام بر دوست
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٢
 

دیرگاهی بود شب هایی از زندگی را با بدنی برهنه چه سرما و چه گرما آکنده از بغض، آرزوی زیارت تو را داشتم، برای بغض ها و گریه هایم هزار دلیل می آوردم، جرات فریاد زدن هم نداشتم ،تمام شادی ها و دلخوشی هایم پرواز در خیال تو را داشتم، تو در کنارم بودی در لحظه هایم ریشه کرده بودی، اما من نظر دل  را هم می خواستم و حالا که می نویسم همه جواب ها را یافته ام، می دانم که دوست داشتن سزاوار توست، و حالا شایسته است که بنویسم تمام اوقاتی را که کم هم نبود درآرزوی تو بودم ، همه جا، آنجا با تو نفس می کشیدم، و تو را یافتم با چشمان تو دیدم ، و نگاه مرا از تو گریزی نبود، آنجا باورم شد آسمان آبی آبیست و وجود تو دلیل وجود لاجوردی بودن آن .

آنجا پروانه ها می رقصیدند، باور کن جویبارهای مقصود همه ترانه های شادی را مترنم بودند، آنجا فرصتی بود تا دوباره ببینمت ،آنجا تمام غربت دلم با تو آشنا شد، یگانه ام، معترفم و آشکار و هویدا برایت می نویسم کنار من باش که نه بخاطر خودم، بخاطر لحظه های گمشده ام، که روح لحظه هایم درون وجود توست، بیا و به خاطر پیچک های پیچیده در سخن که اصلاً قادر نیستند احتیاج مرا به تو بگویند و بیا و بخاطر جانی که ذره ذره درآفرینشت قدم می زند، خاک قدم هایت را بر وجودم بیفشان و بدان من تحسین گر تو هستم و تو را ارج می نهم.

و باز بدان و بدان، من با تو و در کنار تو به جواب رسیده ام، من نالیده پوسیده بودم، در حاشیه های زمان قدم می زدم و هرچه می گذشت بیشتر مطمئن می شدم که عشق را فقط می توان در افسانه هایت یافت، اما وقتی تو را یافتم دانستم عشق چیزی نیست جز مهربانی نگاه تو و... غزل های عاشقانه تو دیگر نخواهند گذاشت تنهائی های من در کنج دخمه های تاریک همنشین دلتنگی هایم باشند.

من با تو جاودانه خواهم بود.