کشکول عشق

شبی با تو در بهشت
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

سلام: امشب من به جذابیت نگاه تو خواهم نوشت، امشب برای پیام تو و تقدس کلمات می نویسم، اول بنام عشق، دوم بنام تو، سوم بیاد بهشت.

امشب با من به سفر می آیی؟ سفری مقدس به درون کائنات، تو با منی اما من سفر را برایت تحریر می کنم. باور نمی کردم جاده ای به این زیبایی، این همه کوه و جنگل و چشمه سارها، با این همه پیچ و خم در دل آسمان های پروردگار وجود داشته باشد، اصلاً نتیجه چنین شب های مقدسی اگر این نباشد ،شب قدر نیست. اینجا همان بهشت وعده داده خداوند است ، درست است که من روی این صحرای کوچک نشسته ام و تنها با خودم و یاد عشقم خلوت کرده ام، اما تفکرم، حواسم و روحم جای دیگری پر می کشد.

بله بیاد داشته  باش من این حال را از گذشته های دور در وجودم پرورانده ام ، و بین این رویا و واقعیت فاصله ای نیست، چرا که خدا بسیار بخشاینده است و حالا من با شجاعت برایت می نویسم. سفر به اندرونی خدا چندان هم سخت نیست تو هم امتحان کن، وقتی دانه های زلال اشک سرازیر شد چندان هم آرزویی دست نیافتنی نیست .اینجا اسرافیل در صور نوای عشق می نوازد، اینجا شاپرک ها دشت آبی آسمان را با بال هایشان می نوازند، اینجا برای ورود عشاق همه راه ها را گل باران می کنند، اینجا جبرائیل همه اسرار وحی را در گوش سماواتیان زمزمه می کند، نمی دانم جملات و نوشته ها بی قراریت را تسکین می دهند؟ اینجا عظمت هویداست، اصلاً با قلم نمی توان وصف اینجا را  نگاشت.

آری! اینجا آسمان ابری چشمان یتیمان هویدا نیست، اینجا دیوار بلند شب، اعماق بیکران رنج را بر قلب های مهربان نمی گنجاند. اینجا احساس دردمندترین آدم عالم را نداری، اینجا همه چیز و همه کس آئینه است ، شفاف و زلال، اینجا همه همدمند همه هم دلند و همه شانه اند برای سر گذاشتن و گفتن و خالی شدن. اینجا فلق و شفق، آفتاب و غروب، همه زمزمه نور  را می پراکنند، اینجا صدای مهربان همه انبیا و اولیا به دروازه روح همه خستگان از راه رسیده می رسد،  و آهنگ الهی در ساعت های بیکران این وادی طنین انداز است. اینجا باد غریبگی در هزار توی ذهن هیچ کس نمی وزد، اینجا لبخندها هدف دار و مملو از معرفت و خالی از ریاست.

 بله: همه نوشته های آسمان شورانگیزترین غزل هاست.

باور کن اگر دارم می نویسم برای توست، بخاطر تو، برای جمال تو، نثار مرام تو، و همه کمال توست ، وقار و صفای تو هم جای خود دارد. اصلاً بگذار واضح تر بنویسم: نگاه من به کائنات  پر عظمت، همه از نگاه به چشمان دریایی توست، چرا که بی تو ریشه قلبم خواهد خشکید، بگذار برایت بنویسم، حال اگر با رویاهایم در بهشتم، اعتراف می کنم سکوت تمام این ثانیه های مقدس، با در کنار تو بودن تقدس پیدا نموده و صدای خوب تو در هنگامه روز ،ناجی تپش قلب من در چنین شبی است و امشب قدم زدن با تو در بهشت چه زیباست.

 قدم زدن در باغ خنک بهشت آن هم، چنین دلپذیر در اینجا، جایی که گل های بارور به عطرافشانی رسیده اند، جایی که طبیعتش همیشه در حال شکفتن است، جایی که باغ هایش پر از میوه های رسیده اند، جایی که همه گل ها با غنچه های شکفته به همه لبخند می زنند ،جایی که میزبان خداست، جایی که پروانه ها، کبوتران، چلچله ها و.... همه و همه با طیب خاطر پرواز می کنند ، و تیر و کمانی بال های نرمشان را تهدید نخواهد کرد. بله ،اینجا کلمات زهرآگین، ترکش های نامرادی، خنجرهای آخته ، هیچ روح و تنی را مجروح نخواهند ساخت ، و حالا انوار طلوع صبح پیدا شد و سفر هم رو به پایان و من باور نداشتم، اما چه می شود کرد؟  باید با این آ بشار پر ماهی خداحافظی کرد. و بدان باغ صبح من بدون تو خالی از همه زیبائی هاست ، پس زیبائی هایت را هیچگاه از من دریغ مدار.