کشکول عشق

شبنم عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۸
 

شب بود  و دوستی برایم می گفت  ومن هم می نوشتم: می گفت از واژه گذشت....

از عشق وازدوستی ، عمیق وپایدار می گفت ؛ از بس صدای غلغله در درونم کشیده موج، فریاد ظالم ومظلوم درهم تنیده، ومن مسکوت مانده ام از تمیز رحم وستمگری، گاهی قطره اشکی از چشمانش می بارید وبرخلاف تصوراتی که درموردش داشتم، مهربانی را می شد از عمق نگاهش دریافت، وچقدر افسوس خوردم که چرا همیشه از روی ظاهرآدم ها قضاوت کرده ام، به هرحال ساده وبی ریا برایم گفت ،از بس که رنج کشیده ام دراین دهر بی صفت، وفریاد الامان به ثریا کشیده ام، ازخنجره ام خون به لب می بارم، و دیگر تفاوتی نکند نزد خلق هیچ فریاد دردی.

آنگاه آهی کشید و گفت : زخمی به دل دارم به عمق روزهای گذشته از عمرم، ولی به سرزمین احساس های  پاک و بی ریا در هرکجا که باشند وهر مرام وآئینی که داشته باشند تعلق خاطردارم . آنگاه گریست ؛ می گفت : این ها که می گویم در تصور عده ای سراسریاوه است ای غلام،  وآخر به دار مکافاتم کنددچار ، اما آن که مرا زاد گفت، برحق سخن بگو، ساده بیان کن، حتی اگر زبانت بسوزانند .وچنین است که بازهم روی جاده ناهموار همی پرسه می زنم، می دانم که پیراهنم پاره وبرتنم ننگ است ، نه جلوه ای دارم و نه سفره ای وجاه وجمی ، ولی خرابم مپندارید که من خرابه نشینم وخراباتی ، به حال خود واگذاریدم ،

به خدای آسمان ها قسم سکوتم از ترس نیست ، من عاشقم و در عاشقی هم مرا شرط نیست . به معشوق نیازمندم، پس آرام  گفت: ای معشوق آسمانی من! تو در روزگار غربت من، ابرهای بیکران مهربانیت را بروجودم ببار ، وکویرخشک وجودم را باشبنم های آسمانیت دل انگیز ساز.