کشکول عشق

بارش سنگ
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٩
 

پر پرواز مرا خنجر بی رحم زمان می آزرد ،  بی امان ترکه ای از چوب  انار شاخه احساس مرا می فرسود

وچنین بوده وهست سرنوشتم ، هرکجا رفتم و با هر که هم آواز شدم بابت گرمی دستانم  ، یا که پرهای سپیدم ، که روزی گرمی دستانش بود  ازمن خسته رنجور ضمانت می خواست

آی دستان پر از خار وخدنگ                 چه بخواهید و نخواهید مرا باور این هست ،

که گلزار شما را به من جاه وجمی نیست ، نه گرمایی ونه لانه آسایش وامنی ،

که مرا قسمت از باغ شما  خار  و خس  و نیش زبان است ونگاهی زترحم ،

آه از این رسم زمانه : که از این جور وجفایش دگرنیست مراطاقت پرواز

شکستند دگربال وپرم را همه آنان که زمانی همه گرمای وجودم مرهمی گشت.

نویدی زامید، آسمانی پراز زهره وماه، تهی از رنجش وآه ، عطر محراب نماز ،

چه غزل ها که سرودم شب ها پر از زیستن وهستی و راز...

افسوس چه حاصل ، چه بنالم ، که ای وای چرا بارش سنگ زدستی که من آن را ز ته چاه در آوردم ودر اوج زمان جا دادم، توبگو گرمی احساس ضمانت خواهد؟

مزد من سنگ و ستیز است؟ تو بگو عشق چه چیز است؟