کشکول عشق

شعر امروز
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱۸
 

باز از نو می نویسم دفترم

دفتر دیروز من بر باد رفت ، شعر امروزم برای زندگیست

باز از غم ها نمی خواهم نوشت ، شعرهای امروز من از کودکیست

از همان بازیچه های سادگی ، خنده کردن ها زلال ، پاک و بی آلایش چو بحر ؛

خاطرات دفتر و مدرسه را خواهم نوشت ، خواه زیبا نویسم یا که زشت

ناظم مدرسه مان فریاد می زد  : درس  ، درس ! وای از آن درس و از آن ترس و کلاس ،

همکلاسم بود یک طفل سیاه ، دست هایش پرترک ، مثل من فرزند غم ، هر دو سیاه...

هر دو بودیم در لباسی مندرس ، کفش های هردومان بود چاک چاک ، مثل دل هامان ،

پیرهن ها از برادرها به ارث ، بر تن هر دو گشاد ، قلب ها اما فراخ و مهربان؛

زیر یک سقف خنده هایی داشتیم ، از جنس عشق ، از محبت ، از وفا

سال ها با هم نگاهی داشتیم بر رنگ خدا ، کاوشی بر آسمان ها و زمین ، رقص هامان هر دو در میخانه بود ،

روی دشت ، گاهگاهی روی کوه ، عاقبت او رفت سوی آسمان ، همدم کروبیان ، تا من بیگانه در روی زمین ، دیوانه ای باشم غریب ، یار ما شد یک شهید...

لیک من باز می خندم برای دوستان ، غرق لبخندم برای زندگی ، زندگی زیباست.

خانه ام را دوست دارم ، کودکان را بیشتر ، من همان طفلم ، برایم هر خسی هم شد عزیز.

زندگی را دوست دارم من ، برای دوستی.