کشکول عشق

افسانه شب
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۸
 

بشنو از من سکوت شب را

خاطرم هست آن شب آسمان رنگین بود

درفراسوی افق کوه از نور چوپرچین شده بود، چشمه ها می جوشید

چه طربناک شدم از شب بو 

نم نمک آمدم از کوه به زیر پیش رویم دیدم گل و گندم باهم

سقفی از عشق برای شب یک قاصدکی ساخته اند

پونه های لب جوی بوی دیدار خدا را می داد       نگریستم به افسانه شب

زهره از دور به من چشمک زد، ماه خندید به این جلوه عشق

و من خسته به وجدآمدم از این همه شور،

چه شکوهیست دراین پهنه گیتی شب چه زیباست، نگریستم به دشت

 کلبه ای بود آن سو            غرق درنور

پنجره ای روبه درگاه خدا داشت              نگریستم در آن خانه دل

غرق در نور  شمع ، شمع درسوختن، وآن همه پروانه به دورش در رقص

حال آن جمع مرا از خود بی خود کرد

چه دلی دارم من

این همه عشق مرا غرق تمنا ز خدا می سازد.