کشکول عشق

شب طواف
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
 

و من امشب غریب وار بی کس و تنها، پا برهنه به یاد این ایام که ابراهیم خلیل کعبه را زیارت می کرد و محمد و علی گرداگرد کعبه طواف می کردند و با نوایی از عمق گلوهای نازنینشان ستایش پروردگار را زمزمه می کردند، لاجرم در این کویر بر هوت و در امتداد خارهای این وادی کعبه ای خیالی برای خود ساخته ام، تا من هم ستایشگر خدایم باشم و راز دل با دوست نجوا کنم، حالا سیاهی شب بر همه جا حکم فرماست. بیداد سرما همچون کفر ابلیس بر پاهاو بدنم چنبره زده ،ابرها کم و بیش آسمان را احاطه کرده اند ،مثل اینکه امشب همه این برهوت بوی دلتنگی مید هد. حالا دیگر ظاهراً همه خفته اند و شاید تعداد اندکی از مردم بیدار. اینجا شلاق سرما بر تن و دست ها همچون تازیانه ای بی رحم بر این گناهکار بلخی می کوبد . صداهای ناهنجاری شبیه رعد و برق تمام تنم را به لرزه می اندازد ولی من خواهان گرمای دوستم. دیدگاهم را عوض می کنم، چه زیباست، اینجا حالا رنگ و بوی دیگری دارد،اینجا دست های نیاز راکه بالا ببری تا شوق دوست را گیرا باشند، سقف هایی می سازند که درست بسان کعبه می ماند، کافیست دیده را بگشایی دیگر هیچ چیز پدیدار نیست، چه شوری شد، باید صورت را بر خاک نهاد، و حالا اینجا شد محوطه باغ بهشت، مثل اینکه اینجا محوطه و صحن مسجدالحرام است، فریاد می زنم اللهم لک لبیک مثل اینکه کسی نغمه سرایی می کند، هرچه می خواهد دل تنگت بگوی ،از وجه ات کاسته نخواهد شد این صورت خاکی را بر پهنه و خارهای بیابان جلا بده. ای مضطرب از هیچ شدن بنال، بنال اول برای من پروردگار و بعد برای خودت، که زیر این گنبد دوار غریب را باور نکرد هیچ بنده ای .فریاد کن به حاجیانی که اکنون در سرزمین من اند، فریاد کن ای حاجیان ای راه یافتگان من از خوشبختی شما برای شما می گویم، من می گویم برای پرندگان کوچک گریان ،من مرثبه غمبار می خوانم و شما به اشک های مرثیه ام بخندید شما حجرالاسود را ببوسید، من کاهگل های باران خورده آلونک های زخم خوردگان این سرزمین را. شما سعی بین صفا و مروه را بجای آورید و من اینجا کوچه های دلتنگی و خالی از شادی و شعف کودکان پا برهنه را قدم می زنم. فریاد ای حاجیان، صحرای عرفات اینجا هم دید نیست ، کم و زیاد اینجا هویداست مثل اینکه ریگ های رمی جمره غلت زنان، شیهه کشان صورت مردمان بی خانمان و بی آشیانه این مرز و بوم را هدف قرار داده ،مثل اینکه جای پای خون آلود شما هم، یا مثل اینکه سر انگشتانتان هم آغشته به خون زحمت کشان این خاک غریب است. نه: مثل اینکه خواب می بینم، مثل اینکه اشتباه کردم، نه درست است.... آخ که چه دردناک است، و آه از این سوز دل که دیگر قربانی لازم نیست، فریاد کن اینجا!  بله همین جایی که خانه توست، هزاران کودک نورسته برای تک تک شما قربانی شده اند .اینجا تک تک سلول هایشان فریاد درد شد ، و اینها همه فریاد معصومیت است ، و این مرثیه تا ابد پایدار خواهد بود.و حالا من سر از خار و خاک بیابان برداشته ام، حالا دیگر زلال چشمه سار زمزم در میان این دشت جاریست ،فقط وضو می طلبد.حالا اینجا هر سجده کننده ای به وجد می آید ،اینجا کعبه واقعیست، وای که چه رویایی شد، این صحرای تاریکی در نور غرق شده است ،مثل اینکه او اینجاست و ستایشگران موهبت هایش بی نهایت،  و حالا اینجا می شود که فریاد کرد: که ای فرمانروا!  فقط تو لایقی برای ستایش، می توان گفت که: بقول ملای رومی ای قوم به حج رفته کجایئد، کجائید؟ مقصود همین جاست بیائید ، بیائید.