کشکول عشق

من و شب همسفریم ...
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

دلقکی می نویسد شب و روز

از بهار، از گل و لاله و باغ

از نور، از گلبرگ و چراغ، از هوای خفه تفته داغ

گاه از وقت طلوع تا به غروب

می شود دلقک ما ،  پر از رنگ و لعاب

گاه مستی کند و نعره به آفاق کشد

گاه چون طفل فقیری گریه کند، گریه برآن طوطی سرگشته افتاده به خاک،

می نویسد همه اطراف پر از لاله و باغ، می نویسد از آه، می نویسد از کوه، می نویسد ز رخ بلبل افتاده به چاه، همه جا مملو از قهر و کلام است و نفاق، غرق در رنگ شده دلقک بیچاره ما، همه جا پرسه زند دلقک ما، رفته بود قله شهر، آن بالا، پشت آن قصر طلا، همه جا ساخته از سنگ بلا، گل بود، طلا بود، پر از رنگ و جلا، دیوارها زنجیر بود، می گفت: ظاهرم آرام است، ولی در پشت شبستان دلم، چه هیاهو برپاست.

 آنجا آن بالا گل زیاد است ولی، خفته در چنبره شاخه خار، پر  و انبوه ز صد شبنم آه، می گفت داخل قصر پر از دیو و دد است، می گفت که برعکس در آن گوشه پائینی شهر، چه خمارند و به خواب مردم گوشه شهر، پس چرا رنگ همه زرد و همه گریانند؟ چه کسی گفته که من در خوابم؟ می گفت، من و شب هم سفریم، شب ها را شب، بار غم های مرا حمل کند تا خود روز، روزها را من، بار سنگینی شب می برم تا به غروب، او نالید و گفت: پشت رنگ ها پنهانم، گرچه می خندم من، ظاهرم شاد ولی... آه طفلان یتیم، فقر و بیچارگی مردم این خاک طلا، می برد روح مرا تا ته کفرستان ها، آه اگر کفر به این است، باز تا شام ابد، من و شب هم سفریم. چه کسی می شنود، نعره و فریاد مرا؟

 بیداد بس است، آه، خاموش کنید، آتش سوزان ز تن خسته مهتابی عشق، نه کسی می خندد، نه کسی گریان است، همه در پشته و دیواره ی بغض پنهان اند، چه زمان می شکفد غنچه بغض؟ تا که شاید اشک ها، سیل شود، ببرد خانه ظلم، سینه آتش بارد، چشم آن دلقک ما تا ابد خون بارد.