کشکول عشق

گناه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢
 

امشب از عشق سراغی ز من خسته بگیر

به خطایی من شیدا ز تو کردند جدا،

من که لبریز حقایق شدم از هجر چرا ، رفته ای از خانه ما؟

حکم از کیست بگو ، با من مفتون تو بگو رفته کجا ؟ کیست حاکم ؟

از چه بردند از آن میوه ممنوعه به کام؟

آن دو خوردند ، چرا خانه ما گشت خراب؟

این چه رسمی است نگارا ، که ز افلاک نشاندیم به خاک؟

آه از این بخت سیاه                  وای از این عمر گناه

سر بدارم کردی ، خاکسارم کردی ، آشکارم کردی

چه ثمر داشت تو را، تو مگر دوزخ و آتش داری؟

کار من اینجا چیست ؟ من در این مطلق تنهایی بیداد ، چه فصلی دارم؟

 گاه سبزم چو بهاران ، گاه همچون آتش تیرم به تابستان ، گاه زردم همچو پاییز خزان همره بادم پریشان ، برگ هایم زیر پای این و آن....

آه : این روزم سیاهم ، من از این تاریکی و از این سیاهی بس گریزانم.