کشکول عشق

ساکن کوچه باران
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦
 

ساکن کوچه بارانم من

ابرها می بارند همچون دل من ،

آن یکی آب زلال ، این یکی خون ملال

و یکی نیست بپرسد که چرا من ؟  و من این نکته نوشتم اینجا ؛

خسته ام ، خستگی از رنج بلا خیز زمان

من یکی شاعر دل سوخته ام ، کز سر عشق ، آسمانم ابریست ، که دل و دیده به هم می بارند

شاعری مست و خرابم ، شیدا ، تنها و غریب

آشیانم ویران ، آشنایم رفته ، همه از عشق نوشتم ، همه از عشق بگفتم

دل به معشوقی دارم که از او بی خبرم ...

همه جا هست ولی نیست دمی هم سخنم ،شایدم نیست  ،  ولی دیده دل می بیند

که در این نزدیکیست ؛

همه مجنونم دانند ، کاش می دید پریشانی من!

دل ما گشته هدف ، تیغ ، تیر ، شمشیر ، گو ببارد هر آن چیز که هست ،

که یکی اینجا هست  بیگانه و دیوانه و تنها و غریب

کاش اشک هایم را ، روی گلبرگ شقایق می دید

ساکن کوچه بارانم من...

منتظر می مانم ، من و او منتظر یک شب  و روزیم ولی ،

شب من تیره و تار ، شب او مهتابی...

شب  من غرق تمنا و نیاز ، اشک و آه است و گداز ،

اوست در خواب گران ، غرق رویا و خیال ، روی یک بستر نرم...

و من خسته بود جایگهم کوچه بارانی شهر !

روز من نیز چنین است به رسوایی وننگ ، پیش آدم هایی ، گاهگاهی رنگ به رنگ ، جنس دل ها همه سنگ ؛

دل من منتظر نجوایی است ، از لب دوست به آواز قشنگ ، به من زار بگو ، خانه دوست کجاست؟

ساکن کوچه بارانم من ، شغل من عیاریست.