کشکول عشق

بهار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢
 

بوی احساس بهار از  بلند ای زمان می آید.

می زنم چنگ برآب ، تا وضو سازم از آن ،

 هم سجودی کنم از عشق  به درگاه خدای،

پشت برپنجره سرد زمستانه کوه

دور ریزم همه افکار خزان

روی معصومیت گل ها ز سرور، ژاله عشق ببارم که بهار آمده است

چه بهار ی که د ر آن معجزه از سوی نگار آمده است

چشم بگشای که این نی که فقط آب  وهواست

فصل گل وسنبل وپروانه ونیلوفرونسرین وچه هاست؟

فصل برانگیختن فکرت ماست ، دفتری آینه وار؛ پرتو زندگی  دیگر ماست

پس فروریز دگر خیمه انبوه غرور، بازکن پرده ز رخساره پرچین وچروک

صبح روشن شده وشمس برون آمده از پشت بلور

حال باور کن وبرخیز وبنوش از خم مشروع بهار،

آن زمستان شتا رفت ودگر باره به نوروز رسیده است وبهارآمده است ،

شمع خاموش کن از شب

بنگر روز رسید، کل مخلوق براین گستره ثانیه ها یک به یک نغمه ولبخند زدند ،

 لولیان رقص و سماع بر لبه  تیغ  کنند، پس بدان هم چو زمستان وبهار

دفتر کهنه عمربسته نخواهد گردید،

در نهایت من وتو روز دگر هم چوبهار یا که چوگلبرگ درخت، 

یا چو یک  دانه ریز، تک تک آییم برون از دل  خاک ، پس تو آن باش که درموسم عمر ،

 لااقل ذرّ ه ای از گرد وغبار از پر یک قاصدک خسته بروبی.