کشکول عشق

بی قرار
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
 

ای قرار بی قــــــــــراران ، بی قــرارم کرده ای
غنچه بگشــــودی ز لبها ، سرو قدت را عیان
«می» چشاندی بر لبم ، از باده خمخانه ات
جسم خاکم را چکردی میکشانی در پی ات
بر خسی دادی نفس ، بذری درونم کاشتی
حاصل عشـــــق و جنون ، گردیده آیین غلام

 

ساکن میخــــانه ها و ، میگسارم کرده ای
با پریشان گیسویت بند و شکارم کرده ای
زانشب مستانگی مست وخمارم کرده ای
همره عطر نسیمت ، چون غبـارم کرده ای
عاشقی آشفته در ، باغ بهـــــارم کرده ای
در میان عاشقـان ، پر افتخــــــارم کرده ای