کشکول عشق

باغ هنر
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
 

چنان سوخته این سینه ام که چون صورتم سیاه بنماید

کجاست شب شکن ؟ گو تا بیاید ، دیر شد وقت رهایی

بگو که گفته ام به لاله های راه تو درد فراق را،

هزار بار خوانده ام ، بکوی و برزن و بازار چکامه اشتیاق را.

بگو که بیاید که باغ هنر ز جهل بی هنران تباه شد،

نیاز باغ به باغبان هنرمند باشد و عاشق گل ها ؛

بگو که سوز هجرانم نمی گنجد به یک دفتر تمام

کی شود خاموش آتش ها ز نو آموز خام ؟

عاشقت مجنون و شیدا در بیابان بلا

جز بنام عشق و مستی کی بر آید سوی دام

 بگو که شام فراق کجا و صبح وصال کجا ؟