کشکول عشق

به نام یگــــــانه هستی بخــــش
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٦
 

تقدیم به همه کسانی که دوستشان دارم

این صفحه را برای تویی نوشته ام که آسمان دلت ابریست ،برای تویی که از ساحل قلب هاعبور نمی کنی، بی مقدمه و بدون شک می گویم برای تویی که با مهربانی و مهر می ستیزی خواه مرد باشی و خواه زن.

 بله: برای تویی که لحظات تنهائیت را پایان نمی دهی و به چیزی به نام عشق و احساس نمی اندیشی و خود را از مرداب اندوه خود ساخته رها نمی سازی ،تو عشق را نمی ستایی چون خانه قلبت را کوچک نگاه داشته ای. تو در باغچه قلبت گل امید نکاشته ای تو چیزی را که برایت ارزشمندبود را بی ارزش شمرده ای، نمی دانم شاید در خیالت هم برای مهرورزی لحظه ای هم فکر نکرده ای ،نمی دانم تا کی می خواهی صبر کنی ؟تا کی در جاده سرنوشت سرگردانی؟ تا کی در جنگل ناامیدی پنهان و لبخندهای تصنعی تحویل می دهی و تحویل می گیری؟ ای از بهشت آمده، فرصتی نمانده یک روز از دنیا رفت، روزی دیگربیش نیست، نمی دانم چطور و چگونه و به چه سبب مقابل دیدگانت دیواری به امتداد زندگی از چراها و بایدها و نبایدها ساخته ای و با آن خود را به اصطلاح غالب و پیروز می دانی؟ چرا به آرزوها و آمال آدمیت وجودت دهن کجی روا می داری؟ چرا محّبت و مهرورزی را در عمیق ترین نقطه ذهن کابوس زده ات دفن کرده ای ؟ چرا مدام در جاده های ابهام و شک و تردید در ترددی ؟چرا مستأصل و ملول از نرسیدن مانده ای، چرا با گام های لرزان قدم برمی داری؟ چرا در برهوت تنهاییت به شمارش قدم هایت می پردازی و نرسیدن را دم می زنی؟  

زیاد گفتم، زیاده روی کردم، پا روی احساست گذاشتم ولی صبر کن، شاخه ای گل نرگس به من هدیه کن تا من راز خوشبختی را برایت فاش کنم، خوشبختی که از مادّیت و تفکر بدور است ،البته تفکر ظاهری نه باطنی و حالا به تو که تازه راه را شروع می کنی و اول راه بهشتی و مقصد این نامه هم بهشت و برای توست، و به قلم کسی است که عاشقانه بهار را دوست دارد تابستان را می ستاید پائیز را فصل ترنم نگاه عاشقانه می پندارد و زمستان را فصل عوض کردن لباس کائنات برای شکوفا شدن، حالا برای تو قلمی می کنم، از همین حالا شروع کن هر فصل که می خواهد باشد، هر فصل اتصالی به دست لحظات زندگی دارد.

با ترنم صدایت خدا را صدا بزن با نگاهی خالص و با بصیرت تمام آسمان را بنگر، فرشته ها هنوز هم دوستت دارند و وجودت را سجده می کنند. وای چه زیباست طرح لبخندت روی ابرها، وه که چه زیباست و با شکوه واژه هایی که برای زیبایی ها و خلقت نگاشته اند ،و چه بی نظیر است ابیاتی که سراینده منظومه هستی در وصف تو سروده، حالا فقط به عشق و دوست داشتن فکر کن و آن را نادیده نگیر، فکر کن خالق هستی در فراسوی آسمان ها برای تویی که خلقت کرده قلبش می تپد، برای خوشبختی تو لبخند می زند و به خودش قسم برای دلتنگی هایت می گرید.

حالا نسیم فصل را به درون پیکرت بفرست آسمان را جایگاه چشمانت ساز، ابرهایش را بر وجودت بباران و عشق را در همه وجودت تسخیر کن ،قدم ها را محکم و استوار ساز سکوت مبهم را بشکن، هستی ات را ضمیمه قلبت کن، وسعتش بی نهایت خواهد شد، رنگ های بی معنی تنفر را در وجودت خاکستر کن و لطیف ترین اشعار هستی را زمزمه کن با عاشقانه هایی که بدست می آوری پلی بساز برای عبور از کویر و رسیدن به لحظه های سبز و آنگاه دیگر بی وفا به خدا نیستی .آنگاه تو چکیده همه خوبی ها خواهی شد، حالا دیگر صورت زنگار گرفته ات را دست های خورشید پاک خواهد کرد، و اینک ستاره تو در شب به چشم مردمان چشمک و لبخند خواهد زد، حالا همه شوق دیدارت را دارند، حالا همه سرگردان و تبدار دیدار تواند ،حالا نفس هایت همه را به خُلسه می برد ، حالا دیگر تصویرت در برکه خیال همه نقش خواهد بست ،اصلا تو دیگر نقش بند دفترچه های خاطراتی ،حالا دیگر اطرافیانت هرچه دارند از وجود پر مهر توست، و اینک تو عطر خالص همه گل هایی که حضورت بندگان خدا را سرمست و سرشار از اشتیاق می سازد ،  و حالا دیگر به پایان نمی رسی و جاودانی، حالا دیگر در نظر خودت از ذّره ای هم کمتری و در نظر همه بی نهایت تا درگاه خداوندی.