کشکول عشق

بندگی
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
 

عاشق عیار را این نکته بس ، که شبانگاه و روز در دولت یار مقام دارد و دست بر دامانش به رزق ، پس سزاوارش مباد به لقمه ای پیش نامردان دستش دراز .

پس تو نیز  بدان :بنده خدا را فقط از صاحب این جلال و جبروت روزی سزاست.

خود دانی که ای و از کجا؟ از دیار عشق و رجا ، تو از کوی لاهوت آمدی ، ناسوت را به تو چند روزی بیش نیست ، اینجا که ماوای تو نیست ، تو مسافری واهوش و مبهوتی که شبی را در این غم سرا به سر آری ،

خوش باد در این ظلمتکده شمعی بیفروزی و لب هایی را شاد و خندان. دل هایی را مصفا ، چشم هایی را به جمال عشق روشن و راهنمایی را طربناک نمایی.

و افسوس و صد دریغ و هیهات از آنان که بندگی دوست رها کرده  ، بارکش این سرایند؛

بیا و بساز به قطره ای ز آب و لقمه ای از خوان محبتش که این یک شبی را می توان با همین به سر آورد و محبوبش بود ، چنانکه شاهدان درگاهش چنین بودند و جاودانند آنان در طریق عشقبازی و مستی بر مقام دوست سجده ها داشتند.