کشکول عشق

شبی در میخانه
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
 

گر شبی رفتی به میخـــانه مرا با خود ببر
پیش چشم میفروش وساقی ومیخواره ها
هرسبویی راچشیدی لعـــل ماهم تازه کن
مطرب اَرآمد به غمـــزه در کنارت شاد شد
گر گلی از گلستان ساقی به گلدانت نهاد
چشمه گر شددیده ات هنگام آوای سحر
مست گرگشتم ازین لمس وازآن میخوارگی

 

تا گرفتی دامن ساقی سبو بر ما بخـــــر
خاک میخــانه بگیـر و بر نه بر چشمان ما
بوســــــه گر آمد مرا هـــــــم کاسه کن
با نوا در گوش او گو تا مــــرا هم یاد شد
بایدت خارش به دســـتم یا به پایم وانهاد
دست ما را هـم بگیر و آشنا کن زین گهر
تا ابدباشم غلام میفروش ومیگذارم بندگی