کشکول عشق

افسانه عشق
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
 

نه عنوانی مرا ماند ، نه عمــــرانی بر این خانه
تنم خاکست ودرخاکم شبی روزی درآن چاکم
یقین دارم که می افتم چه بدکردم چه خوش گفتم
اگر سوزم دراین خانه چه خوش ازشمع ویرانه
چو باور آورم اینجـــــا ، یکی یاور شود آنجـــــا
غـــلام آمد به میخانه ، لبی چون زد به پیمانه

 

همین دانم که میماند می ومستی و میخانه
همین دانم که میماند ، روان و جان و جـانانه
ســـزاواری در آن ماوا ، نه زر دارم نه یک دانه
رسم چون اندر آن منزل ، روانم همچو پروانه
چه باکم این که بیگـــانه ، مرا گوید که دیوانه
نوشت او اندر این نامه حقیقت یا که افسانه