کشکول عشق

دریغ و حسرت
نویسنده : غلامرضا پوزش - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۸
 

حکایت من دیوانه به از این نشود، که تیغ دوستی همیشه بر دل دارم:

اگر به ترحم به یار بنگرم که سراسر به تقصیرم،

و گر به عشق و عنایت چه فتنه ها دارد.

عجب زمانه ای شده ، اظهار عشق بی معنی است .

پس همان که عشق خود پنهان دارم و گوشه عزلت نشینم و فقر، و کار بی وفایی دلبر به وقت سحر واگذارم.

 فقط همین را دانم که حریف میکده مرا نصیحت ها فرمود:

که تو را نشاید عشق بازی در این زمانه پر رنگ و ریا.

ولی افسوس که عشق چشمانم بر حقیقت بست، و اکنون رسوا و افشایم و در جوش و دریغ و حسرت.

ولی چه سود؟...

کنون با تو می گویم که اول راه و در طلبی:

 که راه عشق بس نفس گیر است و در آخر ...